حبيب بن مظاهر
  •      

      حبيب بن مظاهر

     چهره بارز «حبيب بن مظاهر» هميشه در تاريخ مانند خورشيدي تابان، درخشيده و مي درخشد؛ چرا كه او از اصحاب پيامبر گرامي اسلام(ص) به حساب مي آمد.

    دوران جواني اين صحابه بزرگوار پيامبر اسلام(ص)، همزمان با حكومت آن حضرت در مدينه سپري شد و احاديث بسياري از ايشان شنيد و با تعاليم و معارف روح بخش اسلام آشنا شد.[1]

     و پس از آن در زمره حواريون و شاگردان ويژه علي بن ابي طالب(ع) درآمد و از حاملان علوم حضرت علي (ع) شد.[2]

    از سوي ديگر، شركت او در سن 75 سالگي، در نهضت نوراني كربلا و دفاع از حريم ولايت از صحنه هاي پرشكوه و نوراني زندگي سرشار از معنويت او مي باشد.

    بنابراين حبيب از جمله كساني است كه به فيض ديدار پنج امام معصوم، نائل آمده است. چهره اش زيبا و جمال معنوي او به حد كمال رسيده بود.[3] به طوري كه در عبادت، شجاعت، علم، زهد و در دفاع از حريم ولايت زبانزد ديگران شده بود.

    او در بسياري از علوم، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره و اخبار غيبي تبحّري داشت كه در زمان خلافت امام علي (ع) و پس از آن مايه شگفتي ديگران بود.[4]

    او تمام قرآن را حفظ بود.[5] به طوري كه وي شب ها پس از نماز عشا تا صبح، قرآن را ختم مي كرد.[6] اين نقل، گواه تهجّد و شب زنده داري و الفت او با حضرت معبود است. او داراي بصيرت، بينش خاص و ايمـان قـوي بود و از جمله كساني است كه عاقبت به خير شد و در ركاب فرزند رسول خدا(ص) شربت شهادت نوشيد و تا ابد در تاريخ ماندگار شد.

    «حبيب» تا آخرين قطره خون از حريم ولايت دفاع كرد و تمام هستي خود را، در راه هدفشان، نثار نمود و تنها رمز اين كار حبيب بن مظاهر در اين نكته نهفته است كه: «حبيب، عاشق حقيقي و واقعي اهل بيت (عليهم السلام) بود، اراده او تنها زباني نبود؛ بلكه سعي مي كرد در عقيده و افكار، اخلاق، بينش سياسي، زندگي فردي و اجتماعي به گونه اي رفتار نمايد كه ائمه (عليهم السلام) دستور داده اند.

    تولد و دوران كودكي

    نام اصلي «حبيب بن مظاهر» «حبيب بن مظهر»[7] است،  او بزرگمردي از طايفه با شرافت و افتخارآفرين «بني اسد»[8] و از صحابه رسول گرامي اسلام(ص) مي باشد و اين امتياز (صحابي بودن  و در ك محضر رسول خدا و آموختن معارف اسلامي) مقام و موقعيت اين چهره عظيمالشان تاريخ اسلام را والاتر ساخته بود.

      از تاريخ دقيق ولادت او اطلاعي در دست نيست. ولي از آنجايي كه گفته شده است وي به هنگام شهادت 75 سال داشت، مي توان به دست آورد كه وي يك سال پيش از بعثت پيامبر اسلام به دنيا آمد ه است؛ كنيه اش «ابوالقاسم» بود؛ زيرا پسري بنام قاسم داشت كه در واقعه كربلا خردسال بود.

    دوران كودكي او همزمان با سال هايي بود كه پيامبر(ص) در مكه مكرمه مردم را به توحيد و خداپرستي دعوت مي نمود، و جواني اش نيز با دوران حكومت الهي رسولخدا(ص) در مدينه و آن سالهاي جهاد و حماسه و فداكاري در راه دين خدا همزمان بود.

    پس از هجرت حضرت رسول به مدينه، او به حضور پيامبر رسيد. فيض ديدار پيامبر، توفيقي بود كه حبيب را، از همان اوان جواني با معارف ديني و حكمتهاي متعالي و سرچشمه زلال تعاليم اسلام، آشنا ساخت. وي افتخار داشت از جمله كساني باشد كه احاديثي را از محضر رسول خدا(ص) شنيده و به ديگران نقل كند.[9] اما بيشترين بهره معنوي را از حضور اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) برد كه در ادامه اشاره خواهد شد.
    البته لازم به ذكر است برخي از تاريخ نگاران، او را از تابعين (نسل دوم مسلمانان پس از پيامبر) به شمار آورده اند و در زمره اصحاب رسول خدا از او ياد نكرده اند،[10] ولي به هر حال چهره پرفروغ و معنوي وي نشان مي دهد كه فرزانگي و فروزندگي خود را از دودمان رسالت به ارمغان برده و زندگي پربارش كه به حماسه شهادت ختم شد، در سايه تعاليم قرآن و عترت شكل گرفته است

    سابقه در دين و خدمت به اسلام از ديگر افتخارات اين صحابي رسول خدا(ص) به حساب مي آيد.

    محبت رسول خدا(ص) به حبيب

    نقل شده كه: پيغمبر خاتم(ص) روزي با جماعتي از اصحابش، از جايي عبور مي كردند؛ ناگهان ديدند چند نفر از بچه ها، با يكديگر بازي مي كنند. پيامبر اكرم(ص) جلو رفتند و نزديك يكي ازبچه ها نشست، و دست نوازش بر سر او كشيد، سپس پيشاني او را بوسيد. و با ملاطفت و مهرباني، او را پهلوي خود نشاند!

    اصحاب، از اين عمل حضرت سؤال كردند. حضرت فرمود: روزي ديدم، كه اين طفل با حسينم بازي مي كرد، و در حين بازي، خاك زير پاي «حسين» را برمي داشت و به صورت و چشمهايش مي ماليد، «فانا احبّه لحبّه لولدي الحسين؛ پس من هم او را دوست مي دارم؛ چون او فرزند مرا دوست مي دارد، و جبرئيل خبر داده: او در واقعه كربلا از انصار و ياران حسينم خواهد بود.[11]

    در تقريرات، «مرحوم حاج شيخ جعفر تستري» احتمال داده كه، آن طفل «حبيب بن مظاهر» بوده است. ولي در مقابل، بعضي‏آن را بعيد شمرده‏ و رد كرده اند.

    در دوران اميرالمومنين(ع)

    پس از وفات پيامبر اكرم(ص)، وقايع تلخ و اسف باري براي امت مسلمان پيش آمد به طوري كه بسياري از جمله افراد معروف و خواص جامعه، خط ولايت و امامت را رها كرده، به جبهه باطل پيوستند. اماحبيب بن مظاهر از جمله كساني بود كه در صراط مستقيم حق و ولايت علوي ثابت قدم و استوار ماند. وي با تمام توان در خط ولايت علي بن ابي طالب(ع) قرار گرفت و محضر آن امام را مغتنم شمرد و در شمار ياران خالص و حواريون و شاگردان ويژه علي بن ابي طالب(ع) قرار گرفت و دانش‌هاي گران‌بها و فراواني را از امام آموخت و از حاملان علوم علي(عبود. حبيب در رديف ياران فداكاري همچون ميثم تمار، رشيد هجري، عمروبن حمق و... بود و همانند آنان معارف گران‌بهايي از مولاي خود فرا گرفته بود، ...

     زماني كه خلافت به اميرالمؤمنين(ع) رسيد و آن حضرت مقر خلافت را از مدينه به كوفه آورد، حبيب هم به كوفه آمد و در اين شهر ساكن شد، تا هميشه بتواند در حضور و در ركاب مولايش علي(ع) باشد.

    وي در آن زمان، يكي از شجاعان بزرگ كوفه به حساب ميآمد كه در زمره ياران امام بود.[12] او علاوه بر شجاعت و دلاوري، در اخلاق و رفتار كريمانه، در آشنايي و بصيرت به مسائل دين و احكام خدا، در پاكي و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگي و در اخلاص نسبت به امام و اهلبيت پيامبر اسلام نمونه بود. او در جميع علوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره و اخبار غيبي، تبحري داشت كه - چه در زمان خلافت علي(ع) و چه پس از آن - مايه اعجاب و شگفتي ديگران بود.[13]

     او در تمام جنگ‏هاي اميرالمؤمنين(ع) شركت جست.[14] از جمله وي در 3 جنگ صفين، نهروان و جمل در ركاب امام علي علي(ع) شمشير مي زد  و از سرداران و دلاوران سپاه به شمار مي آمد. وي نزد امام علي(ع) از موقعيت ويژه‏اي برخوردار بود و در رديف شرطة الخميس[15] آن بزرگوار قرار داشت. و از اين جا مي توان به ميزان عشق، اخلاص، فداكاري و اطاعت محض او از مولايش پي برد؛ چرا كه اين گروه ويژه، ياران هميشه آماده و گوش به فرماني بودند كه در پي مأموريت هاي خاصّ اعزام مي شدند و با مولاي خود پيمان شهادت و اطاعت بسته بودند و در جنگ هاي جمل، صفين و نهروان در ركاب آن حضرت با دشمنان جنگ كردند.

    آگاهي از علم بلايا و منايا

    عـلي(ع) از علومي كه از رسول خدا(ص) كسب كرده بود گاهي براي برخي از اصحاب و يارانش كه ظرفيت آن را داشتند، بازگو مي كرد، و ياران علي(ع) نيز گاهي با هم مذاكره مي كردند.

    صاحب رجال كشي (اختيار معرفة الرجال) به نقل از فضيل بن زبير[16] گفت ‏وگويي را از حبيب با ميثم تمار نقل مي‏كند كه نشان ‏دهنده آگاهي حبيب از علم «بلايا و منايا» است. او مي نويسد: فضيل بن زبير گفت:

    ديدم ميثم تمار سوار بر اسب خود مي گذشت، حبيب بن مظاهر او را استقبال كرد، جمعي از بني اسد حضور داشتند، هر دو مشغول صحبت شدند به طوري كه گردن اسب هاي آنها به هم نزديك شد و تماس حاصل كرد، حبيب به ميثم گفت: گويا مرد اصلعي (كسي كه موي جلو سرش ريخته باشد) را مي‏بينم كه در دار الزرق خربزه مي‏فروشد ... و در راه محبت اهل بيت عليهم السلام به دار آويخته مي‏گردد؛ و بالاي دار شكم او را پاره مي‏كنند.

    ميثم تمار نيز حبيب را از كيفيت شهادت وي در آينده آگاه ساخت و گفت: گويا مرد سرخ‏رويي را مي‏بينم كه گيسواني دارد و در راه ياري فرزند پيامبر(ص) به شهادت مي‏رسد؛ سر او را از تن جدا ساخته در كوفه مي‏گردانند. آن‏گاه از هم جدا شدند.

    آنها كه شاهد اين گفتگوي حبيب و ميثم بودند، به نقل فضيل گفتند: ما درغگوتر از اين نديده ايم، اما هنوز اهل مجلس پراكنده نشده بودند كه رشيد هجري پيدا شد. او سراغ حبيب و ميثم  را مي گرفت. مردم گفتند: آن دو از هم جدا شدند. سپس حاضرين گفتند: ما شنيديم اين دو به هم چنين و چنان مي گفتند، رشيد گفت: خدا ميثم را بيامرزد فراموش كرد بگويد كه براي آورنده سر حبيب صد درهم بيشتر جايزه تعيين مي‏كنند.

    شاهدان اين ماجرا بعد از مشاهده اين جريان، گفتند: به خدا قسم اين مرد از هر دو آنها دروغگوتر است.
     فضيل بن زبير و ديگران كه اين گفت‏وگو را شنيده بودند، گويند: ديري نپاييد كه تمام آن‏چه اين سه بزرگوار پيش‏بيني كردند به وقوع پيوست: ميثم [تمار] بر در خانه عمرو بن حريث به دار آويخته شد، حبيب شهيد گرديد؛ و سر او را از تن جدا كردند و به كوفه آوردند.[17]

    دوران خفقان اموي

    وقتي علي بن ابي طالب(ع) به شهادت رسيد، حبيب بن مظاهر تقريبا 54 سال داشت.

    پس از شهادت اميرالمؤمنين(ع)، وضعيت سياسي به نفع معاويه تغيير يافت و حكومت امام مجتبي(ع)، در دام نيرنگ دشمنان مكار و پيمان شكني دوستان كج مدار گرفتار آمد و از ادامه حكومت بازماند.

    هنگامي كه معاويه در آستانه رسيدن به آرزوهاي خود به سر مي برد و مي رفت تا با از بين بردن شيعيان و مؤمنان راستين، اساس دين خدا را دگرگون كرده و به سلطنت اموي رنگ ابدي بخشد، پذيرش صلح، از سوي امام حسن(ع) جان و مال شيعيان را از خطر نابودي رهانيد و به رؤياهاي خود خط بطلان كشيد. هر چند معاويه به وسيله كارگزاران خود در شهرهاي گوناگون، در از بين بردن هسته هاي مبارز شيعه سعي زيادي مي نمود و در اين راه از هر حربه اي سود مي برد، اما پيروان مكتب سرخ علوي با بهره مندي از حكمتهاي ژرف و روشنگرانه اميرالمؤمنين(ع) كه در گنجينه ذهن خود جاي داده بودند، در برابر شبيخون فرهنگي و تصفيه هاي خونين معاويه      و دست نشاندگانش با قدرت مي ايستادند و از كورانهاي سخت به آساني عبور مي كردند حبيب بن مظاهر يكي از اين برجستگان بود، او در كوفه زندگي مي كرد. كوفه شهر بزرگي بود كه در عراق، مركز اصلي شيعيان اهل بيت شمرده مي شد و از اين رو در ميان مسلمانان از اهميت زيادي برخوردار بود

    در همين دوران بسيار تلخ بود كه امام حسن مجتبي(ع) با توطئه معاويه، با زهر مسموم شد و به شهادت رسيد.

     در اين برهه از تاريخ، اوضاع اجتماعي - سياسي جامعه اسلامي بحرانيتر شد. معاويه بر اوضاع مسلط گشت. روش جائرانه و ديكتاتور مآبانه معاويه در طول بيست سال حاكميتش در قلمرو مملكت اسلامي، با اغفال مردم و تبليغات مسموم بر ضد علي و آل علي همراه بود. شيعيان پيرو اهل بيت در شديدترين وضع خفقان باري به سر ميبردند. قتل و اعدام و حبس و تبعيد و قطع حقوق و اخراج از كار، از رايج ترين شيوههاي سياست معاويه نسبت به آزاد مردان پاك بود.

    بعد از  شهادت امام مجتبي(ع)، امامتشيعيان به حسين بن علي(ع) رسيد، ولي سياست معاويه در همان خط و با همان برنامه ادامه داشت پس از شهادت حضرت امام حسن(ع) شيعيان به امام حسين(ع) نامه نوشتند و آن حضرت را به قيام عليه معاويه دعوت كردند، اما حضرت در جواب نامه به آنان دستور سكوت داد. تا اينكه بالاخره در سال شصت هجري معاويه از دنيا رفت و خلافت اسلامي به پسر نالايق و شرابخوار و فاسد او «يزيد» رسيد.

    روشن است كه در اين سالهاي طولاني، حبيب بن مظاهر هم مانند بسياري از آگاهان روشندل و مخلص، خون دل ميخورد و كاري از دستش بر نميآمد. او پس از شهادت علي(ع)، در كنار امام مجتبي(ع) قرار داشت و در موضع گيريهاي اجتماعي سياسي از آن حضرت تبعيت مي نمود.

    از آنجايي كه او يك عمر در مكتب رسول خدا(ص) و اميرالمومنين(ع)، درس تقوا و ايثار و تجربه و آگاهي و بصيرت آموخته بود، توانست در اين شرايط بحراني  نيز، همچنان در صراط مستقيم حق و در دفاع از امامت و ولايت و ياري دين بكوشد. حبيب بن مظاهر، در اين سالها در كنار آل بيت پيامبر، غم ها و اندوه هاي فراواني از دشمنان آل البيت ديد تا به سن پيري رسيد.

    دعوت از امام حسين(ع)

    ظهور جدي حبيب بن مظاهر در صحنه ي سياست، بيشتر در زمان امامت امام حسين(ع) رخ داده است. او از پيشگامان نهضت نامه نگاري و دعوت از امام حسين(ع) است. آنگاه كه خبر هلاكت معاويه و خلافت يزيد به كوفه رسيد و شيعيان از عدم پذيرش بيعت امام حسين(ع) با يزيد آگاهي يافتند و امام را در آستانه ي قيام و مبازه با نظام اموي ديدند، در منزل سليمان گرد هم آمده، درباره آينده امت اسلامي چاره جويي كردند. [18]

    سليمان كه از چهرههاي سرشناس شيعه و از شخصيت هاي معروف كوفه بود و به آل علي عشق ميورزيد، براي حاضران، از مرگ معاويه و جانشيني يزيد و امتناع امام حسين(ع) از بيعت با او و عزيمت آن حضرت به مكه، سخن ها گفت.

    آنگاه از آنان خواست كه اگر واقعاً مصمم به ياري اويند وحاضرند تا در ركاب او با دشمنان حق بجنگند و حكومتيزيد را سرنگون كنند، آمادگي خود را طي نامهاي به امام ابلاغنمايند و اگر مرد مبارزه و مقاومت نيستند، چنين كاري نكنند.

    حاضران، داوطلب مبارزه در ركاب امام و آماده جانبازي براي حق بودند. سليمان هم از آنان خواست تا نامهاي نوشته و حسين(ع) را به كوفه دعوت نمايند، تا در راس جريان مبارزه، هدايت مردم را در جهاد عليه يزيد به عهده گيرد.

    نخستين دعوتنامه با امضاي چهارتن از بزرگان كوفه براي امام نوشته و به مكه ارسال شد؛ امضا كنندگان، عبارت بودند از: سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه، رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر..[19]

    متن نامه حبيب و بزرگان كوفه به امام حسين(ع)

    در برخي از متون قابل استناد متن نامه ارسالي اهالي كوفه براي امام حسين(ع) چنين بوده است:

    «نامه اي است از سليمان بن صرد، مسيب بن نجيه، رفاعه بن شداد و حبيب بن مظاهر و شيعيان با ايمان شما و ديگر مسلمانان كوفه.

    اما بعد، ستايش خدايي را سزاست كه كمر دشمن جبار و ستمگر شما را شكست. دشمني كه زمام امور اين امت را با نيرنگ به دست گرفت و اموال آنها را غصب كرد و بدون رضايت مردم بر آنها حكومت كرد، خوبان اين امت را كشت و اشرار را امان داد و بيت المال را در ميان ستمگران و پولداران تقسيم نمود، او همانند قوم ثمود از رحمت حق دور باد!

    يابن رسول الله! ما در اين وقت امام و پيشوايي نداريم! به سوي ما توجه نما و به شهر ما قدم رنجه فرما تا آن‌كه شايد از بركت حضور شما، حق تعالي حق را بر ما ظاهر گرداند. نعمان بن بشير حاكم كوفه در قصرالإماره در نهايت ذلت نشسته و خود را امير جماعت دانسته؛ لكن ما او را امير نمي‌دانيم و به امارت نمي‌خوانيم و در نماز جمعه او حاضر نمي‌شويم و در عيد با او به جهت نماز بيرون نمي‌رويم. اگر خبر به ما رسد كه حضرت تو متوجه اين صواب گرديده، او را از كوفه بيرون مي‌كنيم تا به اهل شام ملحق گردد انشاء الله.»[20]

    بزرگان كوفه اين نامه را با عبدالله بن مسمع همداني و عبدالله بن وال به خدمت امام(ع) فرستادند و به آنها دستور دادند كه در رساندن آن شتاب كنند و آنها نيز چنين كردند تا اين كه روز دهم ماه مبارك رمضان در مكه خدمت امام(ع) رسيدند.[21]

    يزيد در آغاز خلافتش، براي مسلط شدن بر اوضاع، سختگيريهاي زيادي ميكرد. نوشتن اين نامه در آن شرايط، اقدام مهم و مخاطره آميزي بود كه توسط حبيب و ديگر همفكرانش انجام گرفت.

    پس از اين نامه، نامههاي فراوان ديگري به حسين بن علي ارسال شد، كه در همه آنها از امام خواسته شده بود كه با سرعت و در اولين فرصتخود را به كوفه برساند.

    در كنار مسلم بن عقيل

    از آنجا كه نامه هاي ارسالي مردم كوفه به امام حسين(ع) بسيار زياد شده بود و طي آن شخصيت هاي بزرگ كوفه از امام خواسته بودند تا به كوفه بيايد، حضرت در پاسخ نامه هاي مردم كوفه فقط به نوشتن يك جواب اكتفا فرمود.

    حضرت، پسر عمويش، مسلم بن عقيل را براي بررسي اوضاع به كوفه فرستاد و طي پيامي خطاب به مردم كوفه، چنين نوشت:

    «من تمام مقصود و هدفي را كه ذكر كرده بوديد، فهميدم. بيشتر سخن شما اين بود كه: ما را امام و پيشوايي نيست، پس بشتاب! شايد خدا ما را به واسطه تو بر هدايت، هماهنگ و مجتمع كند.

    اينك، من برادرم، عموزاده‌ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده‌ي خويش- مسلم بن عقيل- را به سوي شما فرستادم و او را مأمور كردم كه از حال شما و از كار و نظرتان به من گزارش بفرستد. اگر به من چنين گزارش دهد كه رأي بزرگان و صاحبان فضل و خرد شما، همانند چيزي است كه قاصدان شما گفتند و در نامه‌هاي شما نوشته شده، به خواست خدا به‌زودي به سويتان خواهم آمد.

     به جانم سوگند پيشوا و امام، تنها و تنها كسي است كه به كتاب خدا حكم و عمل كند و به قسط رفتار نمايد و به حق، گردن بنهد و خود را وقف و پايبند فرمان خدا سازد. والسلام».[22]

    مسلم عازم كوفه شد و پيام و نامه امام را به مردم ابلاغ كرد و منتظر عكسالعمل آنان بود.

    در اولين جلسه «عابس شاكري» - كه از شيعيان بود - خطابه پرشوري ايراد كرد و ضمن آن به مسلم بن عقيل گفت:

    «بعد از حمد و سپاس خداوند، من از مردم به تو خبر نميدهم، چون نميدانم در دلهايشان چيست. سوگند به خدا كه من نظر و آمادگي خودم را به تو بازگو ميكنم.به خدا سوگند! اگر بخوانيد، اجابتتان ميكنم و همراه شما با دشمنانتان خواهم جنگيد، و با شمشيرم در پيش روي شما با دشمن آن قدر پيكار خواهم كرد، تا به ديدار خدا برسم و در اين كار، چشم اميدم فقط به پاداش خداوند است....»

    شرايط انتخاب پيش آمده بود و اعلان نظر و آمادگي، عمل را هم به دنبال ميطلبيد.

    «حبيب بن مظاهر» پس از سخنان عابس برخاست و خطاب به عابس گفت:

    «جانا سخن از زبان ما ميگويي؟ رحمتخدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتي با كوتاهترين سخن بيان كردي ... [آنگاه گفت:] به خداي يكتا سوگند! هم بر همين راي و عقيدهام كه او بيان كرد[23]

    پس از آن ديگران هم هر كدام سخناني گفتند و سوگند ها خوردند.

    آن روزها مسلم در خانه مختار ثقفي بود و مردم آماده، بطور مرتب ميآمدند و با مسلم بن عقيل براي ياري حسين(ع) بيعت ميكردند.

    حبيب بن مظاهر از فعالترين كساني بودد كه به طور پنهاني و دور از چشم جاسوسان حكومتي، براي مسلم بن عقيل از مردم بيعت ميگرفت و خود را تمام وقت، وقف نهضتي كرده بودد كه بنا بود به رهبري امام حسين(ع) انجام گيرد.

    ورود مسلم به كوفه و بيعت مردم با وي، و فرستادن نامه دعوت از امام حسين(ع) به كوفه، موجب ترس و وحشت بني اميه شد. تا اينكه مدتي بعد عبيدالله بن زياد با تهديد توانست مردم را از اطراف مسلم دور كند و بار ديگر بر شهر تسلط پيدا كند و حاكميت شوم امويان را برقرار سازد و با تبليغات، فضايي وحشتناك ايجاد كرد تا بتواند كساني را كه با نماينده امام بودند، پراكنده سازد. ابن زياد، توانست عده اي را مجبور به ترك شهر كرده يا زنداني كند. عده اي ديگر نيز در خفا زندگي مي كردند.

    در اين شرايط بود كه قبيله و عشيره حبيب بن مظاهر و مسلمبن عوسجه، آن دو را گرفته و پنهان كردند، تا از گزند خون آشامان ابن زياد درامان بمانند؛[24] زيرا ابن زياد چهرههاي مؤثر درنهضت كوفه را شناسايي، دستگير و زنداني يا اعدام ميكرد.

    دعوت امام حسين(ع) از حبيب بن مظاهر

    پس از آنكه خبر شهادت مسلم بن عقيل به امام حسين(ع) رسيد و از مكر و حيله و بي وفـائي مـردم كوفـه آگـاه شد، دوازده پرچم ترتيب داد و هر يك را به يكي از اصحاب تـحويل داد. و دوازدهمين آنها بي هيچ صاحبي بر زمين ماند. چند نفر از اصحاب و ياران حضرت، تقاضاي برداشتن آن را كردند. حضرت با ملاطفت و مهرباني تقاضاي آنها را نپذيرفت و فرمود: «ياتي ايها صاحبتها؛ صاحب اين پرچم خواهد آمد

    سپس امام اين نامه را براي حبيب بن مظاهر نوشت:

    «من الحسين بن علي بن ابي طالب الي الرجل الفقيه حبيب بن مظاهر اما بعد يا حبيب فانت تعلم قرابتنا من رسول الله صلي الله عليه و آله و انت اعرف بنا من غيرك و انت ذو شيمة و غـيرة فلا تبخل علينا بنفسك يجاريك جدي رسول الله(ص) يوم القيامه؛

    از حسين بن علي بن ابي طالب به مرد فقيه حبيب بن مظاهر! اما بعد، حبيب! تو نزديكي ما را با رسول خدا(ص) مي داني و ما را بهتر از ديگران مـي شناسي، و مردي غيرتمند و داراي اخلاق و روشن پسنديده اي، پس جان از جان خود  در راه ما دريغ مكن كه جدم رسول خدا(ص)  در روز قيامت پاداش تو را خواهد داد.»

    پيوستن حبيب به امام حسين(ع)

    نامه دعوت سيدالشهداء(ع) در آن دوران خفتان و وحشت كوفه، به دست حبيب بن مظاهر رسيد وي كه در آن موقع حدوداً 75 سال داشت به همراه همسر سال خورده اش در خانه اي نامعلوم كه متعلق به يكي از بستگانشان بود، به سر مي بردند.

    آن روز درب خانه زده شد، آن دو بر سر سفره نشسته بودند كه بار دوم، حبيب خود را به پشت در رساند كه از شكاف در، يكي از ياران حضرت را ديد كه نامه اي به حبيب داد و با سرعت از آنجا رفت. حبيب درب را بست، از ديدن دستخط امام و نام امام چندين بار گريه كرد و نامه را بر روي چشمانش گذاشت.

    تا دو سه روز بعد از نامه، به هيچ كس جز همسرش چيزي نگفت، گاهي به فكرش مي رسيد كه از كوفه بگريزد و به حسين برسد ولي اين فكر را نيز از همسرش هم مخفي مي كرد. تا اينكه روزي با سرزنش همسرش روبروشد كه چرا به ياري فرزند رسول خدا(ص) نمي روي؛ حبيب به او گفت كه چنين تصميمي دارم، اي همسرم به زودي چشمت را روشن خواهم كرد و اين محاسن سپيد را به خون گلويم، رنگين مي كنم.

     حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، اين دو يار همراه و دو شجاع همرزم، خبر نزديك شدن كاروان امام حسين(ع) را بهكوفه شنيدند. از سويي خاطرهايشان از بي وفايي و سستعهدي مردم كوفه آزرده و رنجور بود، ازسوي ديگرشوق ديدار حسين بن علي، آتشي در دل شيفتهآنان بر پا كرد.

     حبيب عصر آن روز به صورت ناشناسي از خانه بيرون رفت. با دوست ديرينه خود مسلم بن عوسجه ملاقاتي كرد آن دو تصميم گرفتند كه خود را به امام برسانند. لذا باهم قرار گذاشتند و حبيب  اسب و شمشير خود را به غلامش داد تا در بيرون شهر و پشت نخلستان منتظر او باشد و آنها را به او تحويل دهد. حبيب آن شب با همسرش وداع نمود و خانه را ترك كرد.

    امام قبل از آنكه به كوفه برسد، در سرزمين كربلا محاصره شد. ماموران «ابن زياد» هم براي جلوگيري از پيوستن كوفيان وفادار امام حسين(ع) به كاروان او، شب و روز راههاي ورود و خروج كوفه را كنترل مي كردند، ولي اين دو پيرمرد جواندل و آگاه و وفادار، مصمم بودند كه به هر قيمتي شده خود را به حسين بن علي برسانند و او را ياري كنند. آنان شبها راه ميرفتند وروز استراحت ميكردند، تا اينكه سرانجام در هفتم محرم، در كربلا به كاروان آن حضرت پيوستند[25] و چشم در چشم و چهره امام انداختند و نگاهشان زبان دلشان بود و قلبشان در محبت حسين و به عشق شهادت ميتپيد.

    ياري طلبي از بني اسد

    حبيب بن مظاهر وقتي به حضور امام رسيد، با ديدن ياران اندك امام و سپاه فراوان دشمن، از آن حضرت اجازه خواست تا به قبيله اش برود و آنان را به نصرت سيدالشهدا فرا خواند.

    حبيب به امام(ع) عرض كرد: يابن رسول الله! در اين نزديكي طايفه اي از بني اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهي من به نزد آنها روم و ايشان را به سوي تو دعوت كنم. شايد خداوند شرّ اين گروه را از تو با حضور بني اسد در كربلاء دفع كند.!

    امام حسين(ع) اجازه داد و حبيب بن مظاهر شبانه بيرون آمد و به طور ناشناس نزد آنها رفت. ايشان حبيب را شناختند كه از قبيله بني اسد مي باشد. لذا گفتند: چه منظوري داري؟

     حبيب گفت: «إِنِّي قَدْ أَتَيْتُكُمْ بِخَيْرِ مَا أَتَي بِهِ وَافِدٌ إِلَي قَوْمٍ أَتَيْتُكُمْ أَدْعُوكُمْ إِلَي نَصْرِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكُمْ فَإِنَّهُ فِي عِصَابَةٍ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الرَّجُلُ مِنْهُمْ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ رَجُلٍ لَنْ يَخْذُلُوهُ وَ لَنْ يُسَلِّمُوهُ أَبَداً وَ هَذَا عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ قَدْ أَحَاطَ بِهِ وَ أَنْتُمْ قَوْمِي وَ عَشِيرَتِي وَ قَدْ أَتَيْتُكُمْ بِهَذِهِ النَّصِيحَةِ فَأَطِيعُونِي الْيَوْمَ فِي نُصْرَتِهِ تَنَالُوا بِهَا شَرَفَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ فَإِنِّي أُقْسِمُ بِاللَّهِ لَا يُقْتَلُ أَحَدٌ مِنْكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَعَ ابْنِ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ صَابِراً مُحْتَسِباً إِلَّا كَانَ رَفِيقاً لِمُحَمَّدٍ ص فِي عِلِّيِّينَ؛

    من بهترين ارمغان را براي شما به همراه آورده ام. شما را به ياري پسر پيامبر خدا(ص) دعوت مي كنم. او ياراني دارد كه هر يك از آنها بهتر از هزار مرد جنگي اند و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و او را تسليم دشمن نخواهند كرد. عمر بن سعد با لشكرياني انبوه او را محاصره كرده است، از آنجايي كه شما قوم و عشيره من هستيد، شما را به راه خير راهنمايي مي كنم. امروز از من فرمان بريد و به ياري او بشتابيد تا شرف دنيا و آخرت از آنِ شما باشد. من به خداوند سوگند ياد مي كنم كه اگر يك نفر از شما در راه خدا با فرزند دختر پيغمبرش در اينجا كشته شود و شكيبايي ورزد و اميد ثواب از خداوند داشته باشد، رسول خدا(ص) در عليين بهشت، رفيق و همدم او خواهد بود.»

    در اين هنگام مردي از بني اسد كه او را «عبدالله بن بشير» مي ناميدند، از جا بلند شد و گفت: من اولين كسي هتسم كه اين دعوت را اجابت مي كنم و رجزي حماسي خواند

                                             قَدْ عَلِمَ الْقَوْمُ إِذَا تَوَاكَلُوا          وَ أَحْجَمَ الْفُرْسَانُ إِذْ تَنَاقَلُوا

                                             أنِّي شُجَاعٌ بَطَلٌ مُقَاتِلٌ              كَأَنَّنِي لَيْثٌ عَرِينٌ بَاسِلٌ‏

    «به تحقيق كه اين گروه آگاهند در هنگامي كه آماده پيكار شوند و هنگامي كه سواران از سنگيني و شدت امر بهراسند، كه من رزمنده اي شجاع و دلاورم گويا همانند شير بيشه مي باشم.»

    آنگاه مردان قبيله كه تعدادشان به نود نفر مي رسيد بپا خاستند و براي ياري امام حركت نمودند. در آن هنگام مردي نزد عمر بن سعد رفته و او را از جريان كار آگاه كرد و او مردي را به نام ازرق با چهارصد سوار به سوي آن گروه روانه ساخت و در دل شب، سواران ابن سعد در كنار فرات راه را بر آنها بستند در حالي كه با امام فاصله چنداني نداشتند.

    طايفه بني اسد با سواران ابن سعد درگير شدند. حبيب بن مظاهر بر ازرق فرياد زد و گفت: « ويلك يا ارزق مالك و لنا انصرف عنا، دعنا يشتقي بنا غيرك؛

    واي بر تو اي ارزق چه كار به ما داري، از ما دور شو، ما را رها كن. بگذار ديگري غير از تو به واسطه ما شقي و بدبخت شود.»

    ولي ازرق از بازگشت خودداري نمود. چون بني اسد دريافتند كه تاب مقاومت با آن گروه تبهكار را ندارند در سياهي شب پراكنده شدند و به قبيله خود بازگشتند و آن جا را ترك كردند كه مبادا ابن سعد به آنان شبيخون بزند! هنگامي كه حبيب بن مظاهر بسوي امام حسين(ع) برگشت و جريان را شرح داد حضرت فرمود:

    «لا حول و لا قوة الا باللَّه‏»[26]

    گرچه در آن لحظه طايفه بني اسد نتوانستند به ياري امام بشتابند، ولي در اين نيت وبا آن اخلاص و آمادگي، هوادار اهل يتبودند، و همان ها بودند كه پس از پايان ماجراي عاشورا و به اسارت رفتن اهل بيت، به سرزمين خونين كربلا آمدند، تا آن جنازههاي مطهر را به خاك بسپارند.

    اما چون معمولاً اجساد مطهر شهداء سر در بدن نداشتند و حتي لباس آنها را هم ربوده بودند و بيشتر بدن ها بر اثر ضربات شمشير پاره پاره بود، قابل شناسايي نبودند و بني اسد متحير ماندند در اين هنگام امام سجاد(ع) براي راهنمايي آنان در شناسايي و دفن پيكر شهدا، به آن محل آمد، در حالي كه به شدت گريه مي كرد.

    تبليغ در جبهه

    حبيب بن مظاهر براي سعادتمند كردن ديگران دلسوزانه تلاش ميكرد، حتي با صحبتهايش براي جمعي از «بني اسد»، آنان را آماده فداكاري در راه امام كرده بود، كه ممانعت نيروهاي دشمن، امكان پيوستن آنان را به كاروان حق از بين برد.

    تبليغ روي افراد، جهت جذب نمودن به حق و دور كردن آنان از آلودگي به ننگ همراهي با يزيديان و جنگيدن با حسين، حتي در عرصه كارزار هم از ياد حبيب نميرفت.

    عمرسعد وقتي به كربلا رسيد، براي گفتگو با حسين، چند پيك در چند نوبت پيش آن حضرت فرستاد. اولي كه عنصر پليد و خائني به نام «كثير بن سعد» بود، از سوي ياران حسين رد شد؛ زيرا موجود خطرناك و تروريستي بود و حاضر نشد براي رسيدن به حضور امام، حتي سلاحش را بر زمين بگذارد و بالاخره بعد از مشاجره و نزاع با اصحاب امام، بدون ملاقات، برگشت و جريان را به عمر سعد اطلاع داد.

    عمرسعد، شخص ديگري به نام «قرة بن قيس حنظلي» را  فرستاد و به او گفت: اي قره! حسين را ملاقات كن و از علت آمدنش به اين سرزمين سوال كن.

    او به طرف امام حركت كرد.وقتي پيش ميآمد، حسين بن علي(ع) از اصحاب خود پرسيد: آيا او را خوب ميشناسيد؟

    حبيب بن مظاهر پاسخ داد: آري، نامش قره است و مادرش از قبيله ماست، او پسر خواهر ما محسوب ميشود، من او را قبلا به حسن عقيده ميشناختم. او كسي نبود كه با يزيديان همگام باشد، اهل ايمان و تقوا بود و گمان نميكردم كه سرانجام كارش به همكاري با سپاه كوفه منجر گردد!

    قره به حضور حسين بن علي(ع) رسيد و گفتگوهايي انجام دادند و پيام عمر سعد را به امام رسانيد. وقتي كه ميخواستبرگردد حبيب به او گفت: اي قره! خدا رحمتت كند! كجا؟ به سوي ظالمان ميروي؟ بيا حسين را ياري كن، عزت ما به بركت پدران اوست.

    قره گفت: پاسخ حسين را ميرسانم، آن گاه فكر خواهم كرد.[27]

    ولي قره رفت و باز نيامد.[28]

    حبيب در همه صحنهها حضور داشت و در دفاع از امام و تقويت جبهه او، با شمشير و زبان و خطابه و هر كاري كه از او ساخته رسالت خود را بود انجام ميداد.

    در همان صبح عاشورا كه امام حسين(ع) براي ارشاد دشمنواتمام حجتبر آنان، آن خطابه پرشور و بيدارگرش رابيان فرمود: «نسب مرا در نظر بگيريد و بنگريد كه آيا كشتنمنبه صلاح شماست؟ آيا من پسر دختر پيامبرتان نيستم؟...»

    شمر سخن آن حضرت را قطع كرد و گفت: «او (امام) خدا را بر يك حرف (بطور سطحي و ظاهري) پرستش ميكند، اگر بدانم كه او چه ميگويد» غيرت ديني حبيب بن مظاهر نگذاشت كه او تماشا گر هتاكي و اهانت شمر باشد، در پاسخ او گفت:

    «به خدا قسم! ميبينم كه تو خدا را بر هفتاد حرف ميپرستي (كنايه از انحراف شديد شمر و ساختگي بودن تدين او) من هم شاهدم كه در گفتهات (كه حرف حسين را نميفهمي) راست ميگويي... خداوند بر قلب تو مهر زده و از درك حقيقت محرومي...»[29]

    حبيب،‌ قوت قلب اهل بيت امام حسين(ع)

    شب عاشورا بود. امام حسين(ع) نيمه هاي شب بيرون آمد و خيمه ها و تپه‌هاي اطراف را نگاه  مي كرد. نافع بن هلال هم از خيمه بيرون آمده و به دنبال حضرت حركت مي كرد.

    امام از نافع پرسيد: «چرا به دنبال من مي آيي؟

    نافع گفت: يا بن رسول الله! ديدم كه شما به طرف لشگر دشمن مي رويد. بر جان شما بيمناك شدم.

    امام فرمود: «من اطراف را بررسي مي كنم تا ببينم فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد

    سپس دست نافع را گرفت و فرمود: «به خدا سوگند اين وعده اي است كه در آن خلافي نيست

    آن گاه فرمود: اين راه را كه در ميان دو كوه قرار گرفته، مشاهده مي كني؟ هم اكنون در اين تاريكي شب، از راه برو و خود را نجات بده!

    نافع بن هلال خود را بر قدم هاي امام انداخت و گفت: «مادرم در سوگم بگريد اگر چنين كنم. خدا بر من منت نهاده است كه در جوار شما شهيد شوم.

    آن گاه امام(ع) داخل خيمه زينب شد. نافع مي گويد: من بيرون خيمه ايستاده و منتظر امام ماندم. شنيدم كه حضرت زينب به امام گفت: «آيا از تصميم يارانت آگاهي؟ آيا مطمئني فردا تو را رها نخواهند كرد؟

    امام فرمود: همان گونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است، آنها نيز به شهادت علاقه دارند.

    نافع مي گويد: چون اين سخن را شنيدم نزد حبيب بن مظاهر آمده و او را از جريان امر آگاه ساختم.

    حبيب گفت: «اگر منتظر دستور امام نبودم، همين اكنون به دشمن حمله مي كردم.

    نافع به او گفت: «امام نزد خواهرش زينب است. آيا مي‌شود اصحاب را جمع كنيم و همه با هم سخني بگوييم تا زنان آرام بگيرند؟

    حبيب بن مظاهر، همرزمان را در آن شب مقدس، چنين صدا زد:

    «انصار خدا و پيامبر كجايند؟ انصار فاطمه و ياران اسلام و اصحاب حسين كجايند؟

    اصحاب همچون شيران خشمگين، با شتاب از خيمهها بيرون آمدند، عباس بن علي هم در ميانشان بود، كه به خواسته حبيب، عباس و ديگر افراد از بني هاشم به خيمههاي خود بازگشتند. حبيب ماند و بقيه اصحاب.

    آنگاه حبيب بن مظاهر رو به آن قهرمانان غيور و با حميت، آنچه را كه از نافع شنيده بود بيان كرد، تا ميزان آمادگي آنان را ببيند.

    اصحاب، شمشيرها را از نيام كشيدند و گفتند: حبيب! به خدا قسم! اگر دشمن به سوي ما سرازير شود، سرهايشان را شكار كرده و آنان را به بزرگانشان ملحق خواهيم نمود و نگهبان عترت و ذريه پيامبر خواهيم بود.

    حبيب گفت: پس با هم به سوي حرم رسول الله برويم و ترسشان را زايل كنيم.

    همگي رفتند و بين طناب هاي خيمهها ايستادند.

    حبيب گفت: سلام بر شما اي سروران ما! سلام برشما اي خاندان رسالت! اين شمشيرهاي جوانانتان است كه سوگند خوردهاند آن را غلاف نكنند، تا اينكه به گردن بدخواهان شما برسانند، و اين هم نيزه غلامان شماست كه سوگند خوردهاند آن را كنار ننهند، مگر اينكه در سينه آنان كه ندا دهنده شما را پراكنده ساختند، بنشانند.[30]

    زنان از خيمه ها بيرون آمدند و گفتنداي جوانمردان پاك سرشت! از دختران پيامبر و فرزندان اميرالمؤمنين حمايت كنيد.

    با شنيدن اين سخنان، همه اصحاب گريستند.[31]

    در نقلي آمده است حسين بن علي(ع) بيرون آمد، و در مقام قدرداني و تشكر از اين همه ايثار و فداكاري، به آنان فرمود: «اصحاب من! خداوند از سوي اهل بيت پيامبرتان، بهترين پاداش را به شما بدهد[32]

    ياران امام ميدانستند كه اين لحظههاي پربها در اين آخرين شب، ارزشمندترين سرمايههاي آنان است كه به ملكوت اعلي و به جاودانگي شهادتشان ميرساند.

    گفت و گوي حبيب و زهير با سپاهيان يزيد

    در روز عاشورا، عمربن سعد فرياد زد: اي لشكر خدا! سوار شويد و شاد باشيد كه بهشت مي رويد. و سواره نظام لشكر بعد از نماز عصر عازم جنگ شد.

    در اين هنگام كه حضرت عباس(ع) پيام سپاه عمر بن سعد را دريافت كرد و به سوي امام حسين(ع) آمد و عرض كرد: اي برادر! اين سپاه دشمن است كه تا نزديكي خيمه ها آمده است!

    امام(ع) كه در جلوي خيمه نشسته و به شمشير خود تكيه داده و سر بر زانو نهاده بود، برخاست و به عباس(ع) فرمود: بر اسب خود سوار شود و از آنها بپرس مگر چه اتفاقي افتاده و براي چه به اينجا آمده اند؟

    حضرت عباس(ع) با بيست سوار از جمله حبيب بن مظاهر و زهير بن قين نزد سپاه دشمن آمده و پرسيد: چه رخ داده و چه مي خواهيد؟

    گفتند: فرمان امير است كه به شما بگوييم يا حكم او را بپذيريد و يا آماده جنگ شويد!

    عباس(ع) گفت: از جاي خود حركت نكنيد و شتاب به خرج ندهيد تا نزد ابي عبدالله رفته و پيغام شما را به او برسانم. ايشان به تنهايي نزد امام رفت و ماجرا به اطلاع حضرت رساند. در اين فرصت بيست تن از همراهان او سپاه عمربن سعد را نصيحت مي كردند و آنان را از جنگ با امام حسين(ع) برحذر مي داشتند و در ضمن از پيشروي آنها به طرف خيمه ها جلوگيري به عمل مي آوردند.[33]

    حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت: با اين گروه بايد سخن گفت. مي خواهي تو با آنها صحبت كن و يا من با آنان سخن بگويم.

    زهير گفت: تو به نصيحت اين قوم سخن آغاز كن.

    حبيب بن مظاهر رو به آنها كرد و گفت: «بدانيد كه بدجماعتي هستيد. روز قيامت در حالي نزد خدا حاضر مي‌شويد كه فرزندان رسول خدا و عترت اهل بيت او را كشته‌ايد

    عزرة بن قيس گفت:  اي حبيب؛ تو هر چه مي خواهي و هر چه مي‌تواني خودستايي كن!

    زهير گفت: «اي عزره، خداي عزوجل اهل بيت را از هر پليدي دور كرده و آنها را پاك و منزه داشته است. از خدا بترس كه من خير خواه توام. تو را به خدا از آن گروه مباش كه گمراهان را ياري مي‌كنند و به خاطر خشنودي آنان افراد پاك را مي‌كشند.

    عزره گفتاي زهير، تو از شيعيان اين خاندان نيستي بلكه عثماني هستي.

    زهير گفت: «آيا در اينجا بودنم ثابت نمي‌كند كه من پيرو اين خاندانم؟! به خدا سوگند نه نامه‌اي برايش نوشتم، نه قاصدي نزد او فرستادم و نه وعده كمك به او دادم. او را در بين راه ديدار كردم و رسول خدا و جايگاه حسين در نزد او را به ياد آوردم، و چون دانستم كه دشمن بر او رحم نخواهد كرد، تصميم به ياري‌اش گرفتم تا جان خود را فداي او كنم. باشد كه حقوق خدا و پيامبر او را كه شما ناديده گرفته ايد، حفظ كرده باشم.[34]

    حبيب بر سر بالين يار ديرين اش

    حبيب بن مظاهر با مسلم بن عوسجه رفاقت ديرينه داشت. اين دو عاشق اهل بيت(ع)، وفاداري خود را به امام(ع) از همان زمان كه به ياري مسلم بن عقيل به پا خاستند، نشان داده بودند.

    مسلم بن عوسجه نيز مانند حبيب از اصحاب رسول خدا به شمار مي آمد. شجاعت او در جنگ ها و فتوحات اسلامي هميشه ورد زبان ها بود.[35]

    وقتي عمروبن الحجاج كه در ميسره لشكر عمر بن سعد قرار گرفته بود بر ميمنه امام، كه زهير بن قين فرماندهي آن را بر عهده داشت، حمله ور شد. نبرد سختي بين دو لشكر اتفاق افتاد به طوري كه ساعتي به طول انجاميد.

    حاضران در صحنه پيكار مي گويند چون غبار صحنه جنگ فرو نشست، ديدند مسلم بن عوسجه بر روي زمين افتاده است و آخرين لحظاتش بود كه امام حسين(ع) به همراه حبيب بن مظاهر بر بالين او حاضر شدند. حضرت به او فرمود: «خداوند تو را رحمت كند اي مسلم بن عوسجه و اين آيه را تلاوت فرمودند: «مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضي‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً؛[36]

    در ميان مؤمنان مرداني هستند كه بر سر عهدي كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند؛ بعضي پيمان خود را به آخر بردند(و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضي ديگر در انتظارند؛ و هرگز تغيير و تبديلي در عهد و پيمان خود ندادند.»

    حبيب نيز بر سر بالين يار ديرينه اش آمد و گفت: شهادت تو براي من سخت است! تو را به بهشت بشارت مي‌دهم.

    مسلم با صداي ضعيفي پاسخ داد: خداوند تو را به خير بشارت دهد.

    حبيب گفت: مسلماً اگر يقين نداشتم كه پس از مدتي كوتاه بعد از تو به تو ملحق خواهم شد، دوست داشتم به هرچه مي خواهي وصيت كني تا به آن جامه عمل بپوشانم، آنچنان كه تو شايسته آني.

    مسلم پاسخ داد: تو را به اين مرد سفارش مي كنم كه جان خود را فداي او كني. و با دست خود به امام حسين(ع) اشاره كرد.[37]

    شور و شوق براي شهادت

    اصحاب امام حسين وقتي دانستند كه در پيش روي يادگار پيامبر و امام بزرگوار خويش، در راه خدا كشته خواهند شد، از خوشحالي در پوست نميگنجيدند و به شوخي و مزاح ميپرداختند. حبيب بن مظاهر در حالي كه ميخنديد و شادي وجودش را فرا گرفته بود، پيش اصحاب رفت. يكي از آنان به نام «يزيد بن حصين تميمي»[38]از روي نارضايتي و اعتراض گفت: «الآن كه وقتشوخي و خنده نيست

    حبيب بن مظاهر جوابي داد كه ازعمق ايمان او خبر ميداد؛ گفت: «براي خوشحالي چه موقعيتي بهتر از حالا؟! به خدا سوگند! چيزي نمانده كه اين طغيانگران با شمشيرهايشان بر ما بتازند و ما به حورالعين بهشتبرسيم[39]

    يكي ديگر هم از اصحاب كه شادي و شوخي ميكرد، وقتي از روي تعجب به او گفتند: الآن كه زمان انجام دادن كار بيهوده نيست! گفت: بستگان من ميدانند كه من نه در جواني و نه در پيري، اهل بيهودگي ولغو نبودهام، اما شادم از آنچه كه ملاقاتش خواهيم كرد. فاصله ما تا بهشت، حمله اين قوم با شمشيرهايشان است.[40]

    اين گونه شوق شهادت طلبي را در كجا ميتوان يافت؟ جز در مكتبهاي الهي و در سايه تعليمات اولياي دين و حجتهاي پروردگار كه اين گونه افق بينش هواداران راگسترده و عميق و روشن ميسازند! از نمونههاي عيني اين روحيه در ميان رزمندگان اسلام در جبهههاي نوراني دفاع مقدس سخن نميگوييم، كه هر چه هست، همه الهام از كربلاست و اينان شاگردان مكتب عاشوراي حسينياند.

    فرمانده چناح چپ لشكر امام

    حبيب بن مظاهر يكي از فرماندهان سپاه امام در كربلا بود صبح روز عاشورا آن‏گاه كه امام حسين عليه السلام لشكر خود را آراست، جناح راست را به زهير و جناح چپ را به حبيب و قلب را به برادرش حضرت ابوالفضل سپرد.

     اگر كسي حبيب را به مبارزه دعوت ميكرد او با شتاب پاسخ ميداد. «سالم» غلام زياد و «يسار» غلام عبيدالله بن زياد وارد ميدان شدند و مبارز طلبيدند. اين در حالي بود كه يسار جلوتر آمده بود و در پيشاپيش سالم قرار داشت. حبيب و برير به سرعت به سمت آنان شتافتند؛ ولي امام حسين عليهالسلام آن دو را به جاي خود نشانيد. آن‏گاه عبيداللَّه بن عمير كلبي به سوي آنان شتافت. از ابن عمير پرسيدند كه تو كيستي؟ او نام و نژاد خود را بيان كرد. گفتند تو را نمي‏شناسيم. زهير بن قين به جنگ ما برآيد، و يا حبيب بن مظاهر، و يا برير بن خضير. عبداللَّه با يسار كه پيش روي سالم بود گفت يابن الزّانيه! آيا تو را از نبرد يكي از مردم عار است و كسي بهتر از تو بايد به جنگ تو آيد؟

    سپس حمله كرد و او را چنان با شمشير زد كه در جا سرد شد. در همان حالي كه سرگرم ضربت زدن به يسار بود سالم شمشير را حواله او كرد. ياران امام(ع) فرياد زدند: «مواظب باش!». اما او توجهي نكرد و همچنان سرگرم مبارزه بود. سالم با زدن يك ضربت، انگشتان دست چپ او را قطع كرد. عبدالله بي‏درنگ به سالم حمله‏ور شد و او را نيز به قتل رساند.[41]

    شهادت حبيب

    حبيب عاشق شهادت بود. دلش براي شهادت مي طپيد. شب عاشورا را به عبادت و مناجات با معبود خويش مشغول بود، و لحظه شماري مي كرد تا روز عاشورا فرا رسد و در ركاب مولا و سرور خويش، شربت شهادت را بنوشد.

     در روز عاشورا هنگامي كه امام حسين(ع) براي اداي نماز ظهر از سپاه كوفه مهلت خواست، «حصين بن تميم» از سپاه عمر بن سعد گفت: نماز شما پذيرفته نيست.

    حبيب بن مظاهر در پاسخش گفت: گمان مي كني نماز از آل رسول خدا پذيرفته نيست و نماز تو پذيرفته است، احمق نادان؟

    حصين بن تميم به حبيب حمله كرد و حبيب نيز به سوي او حمله ور شد و ضربه اي بر صورت اسب وي زد و بر اثر همين ضربه، حصين را از اسب به زمين انداخت. ياران حصين به سوي او شتافتند و او را نجات دادند.

    آن‏گاه حبيب به ميدان شتافت و چنين رجز خواند:

                                      اقْسِمُ لَوْ كُنَّا لَكُمْ أَعْدادا             أَوْ شَطْرَكُمْ وَلَّيْتُمْ الأَكْتادا

                                        يا شَرِّ قَوْمٍ حَسَباً وَآدا                 وَشَرَّهُمْ قَدْعُلِمُوا أَنْدادا

                                                                 وَيا أَشَدَّ مَعْشَرٍ عِنادا

    «به خدا سوگند اگر ما به شمار شما يا نيمي از شما بوديم گروه گروه فراري مي‏شديد اي بدترين مردم از نظر نسب و ريشه و نيرو! دانسته شد كه از لحاظ پستي و دنائت، همه مانند هم هستيد.

    و اي گروهي كه از تمام مردم عناد و دشمني‏تان بيشتر و شديدتر است.»

    حبيب پيوسته بر آنان حمله كرد و چنين رجز خواند:

                                            أَنَا حَبيبٌ وَأبي‏ مُظَّهَرْ                                 فارِسُ هَيْجاءٍ وَلَيْثُ قَسْوَرْ

                                         وَفي‏ يَميني‏ صارِمٌ مُذَكَّرْ                            وَفيكُمُ نارُ الجَحيمِ تُسْعَر

                                         أَنْتُمُ أَعَدُّ عُدُّةً وَأَكْثَرْ                                 وَنَحْنُ في‏ كُلِّ الأُمورِ أَجْدَر

                                         وَأَنتُمُ عِنْدَ الوَفاءِ أَغْدَر                               لَنَحْنُ أَزْكي مِنْكُمُ وَأَطْهَرْ

                                        وَنَحْنُ أَوْفي مِنْكُمُ وَأَصْبَرْ                           وَنَحْنُ أَعْلي حُجَّةً وَأَظْهَرْ

                                       حَقّاً وَأَتْقي مِنْكُمُ وَأعْذَرْ                            المَوْتُ عِنْدي‏ عَسَلُ وَسُكَّرْ

                                       مِنَ البَقاءِ بَيْنَكُم يا خُسَّر                              أَضْرِبُكُم وَلا أَخافُ المَحْذَرْ

                                      عَنِ الحُسَيْنِ ذِي الفِخارِ الأَطْهَرْ                   أنْصُرُ خَيْرِ الناسِ حينَ يُذْكَرْ [42]

    من حبيبم و پدرم مظاهر است: يكه‏سوار عرصه نبرد و جنگ فروزان؛

    در دستم شمشيري برنده است كه در ميان شما آتش، شعله‏ور مي‏سازد؛

    شما مجهزتر هستيد و فزونتر ولي ما در تمام كارها از شما سزاوارتريم؛

    شما هنگام وفا نمودن [به عهد خود] عهدشكني مي‏كنيد ولي ما از شما پاك و پاكيزه‏تر هستيم؛

    ما از شما با وفاتر و بردبارتر هستيم با دليلي برتر و آشكارتر؛

    ما برحق هستيم و نزد خدا معذور، مرگ نزد من همانند شهد و عسل است؛

    به جاي ماندن ميان شما، اي زيانكاران، ضربتي سخت بر شما فرود آورم و از چيزي هراس ندارم؛

    حسين را ياري مي‏كنم، آن‏كه داراي فخر بوده و پاكيزه مي‏باشد همان كه از او به عنوان بهترين مردم ياد مي‏شود.

    حبيب در اين مبارزه ي دلاورانه، عده‌ي زيادي از سپاه يزيد را كشت تا اين كه «بديل بن صريم» با شمشير به او حمله كرد و ضربه اي به او زد. مردي از تميم نيز با نيزه بر او حمله‌ور شد. حبيب از اسب بر زمين افتاد و چون خواست از جا برخيزد، حصين بن تميم كه چند لحظه قبل با خفت و خواري از چنگ حبيب گريخته بود، به تلافي آن شكست و بيآبرويي به حبيب حمله كرد و حبيب بن مظاهر را كه ميخواست دوباره براي جنگ برخيزد، با ضربهاي بر سرش، دوباره به زمين افكند.

    موهاي سفيد صورتش از خون رنگين شد. دستها را بالا آورد كه خون را از برابر ديدگانش پاك كند و بهتر بتواند صحنه نبرد را و دوست و دشمن را باز شناسد، كه نيزهاي او را از پاي انداخت و بر خاك افتاد.

    رمقي در تن داشت و خرسند بود كه «جان» خويش را در راه حق ميدهد و «خون» خود را در پاي نهال حقيقت و دين نثار ميكند.

    «بديل بن صريم» كه اولين ضربه كاري را بر حبيب وارد كرده بود، پياده شد و خود را به حبيب رساند و با عجله، سر مطهر اين شهيد بزرگ را از تن جدا كرد.[43]

    شهادت حبيب بن مظاهر براي امام حسين(ع) بسيار گران آمد و دل مباركش را شكست و فرمود: «از خدا انتظار دارم كه حاميان و ياران مرا اجر دهد.»[44]

    همچنين آمده است كه آن حضرت فرمود: «اي حبيب! چه مرد برگزيده‌اي بودي كه خدا تو را توفيق داد هر شب ختم قرآني كني[45]

    جريان سر حبيب

    حصين بن تميم به آن مرد تميمي گفت: من با تو در كشتن حبيب شريك هستم.

    او گفت: نه، من به تنهايي حبيب را كشتم.

    حصين بن تميم به او گفتپس سرحبيب را به من بده تا بر گردن اسبم آويزان كنم تا مردم بدانند من در كشتن او با تو شريكم! بعد از آن سر را به تو خواهم داد تا نزد عبيدالله ببري و جايزه بگيري.

    ولي وي قبول نكرد.

    اطرافيانشان پادرمياني كردند و بالاخره حصين بن تميم سر را به گردن اسب آويزان كرد و در ميان لشگر چرخيد، سپس سر را آورد و پس داد.[46]

    مرد تميمي سر را به گردن اسب خويش آويزان كرد و به طرف كوفه و قصر عبيدالله به راه افتاد.[47] در راه، فرزند حبيب مظاهر كه قاسم نام داشت و هنوز به سن بلوغ نرسيده بود، سر پدر خود را ديد و به دنبال آن مرد تميمي به راه افتاد.

    مرد پرسيد: چرا دنبال من مي‌آيي؟

    قاسم گفت: اين سر پدر من است. آن را به من بده تا دفنش كنم.

    گفت: امير  به اين راضي نمي‌شود و من مي‌خواهم از او جايزه ي خوبي بگيرم.

    قاسم گريه كرد و گفت: خدا تو را به خاطر اين جنايت، بدترين جزا را خواهد داد و از او جدا شد.

    مدت‌ها بعد، قاسم به دنبال آن مرد تميمي وارد سپاه مصعب بن زبير شد و قاتل پدر خود را در حالي كه در خيمه‌اش خوابيده بود كشت.[48]

    استغاثه امام از حبيب و ديگر ياران

    وقتي امام بدن هاي پاك و پاره پاره يارانش را ديد كه بر روي خاك كربلا افتاده است و ديگر كسي نمانده است كه از او حمايت كند و نيز بي تابي اهل بيت(ع) را مشاهده كرد، در برابر سپاه كوفه ايستاد و با صداي بلند ندا داد:

    «آيا كسي هست كه از حرم رسول خدا(ص) دفاع كند؟ و آيا خداپرستي در ميان شما وجود دارد كه درباره ظلمي كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ آيا كسي هست كه به فرياد رسي ما به خدا دل بسته باشد؟ و يا كسي هست كه در كمك كردن به ما چشم اميد به اجر و ثواب الهي دوخته باشد؟[49]

    اين استغاثه امام(ع) در دل دشمن اثري نگذاشت از همين رو امام حسين(ع) مقابل اجساد مطهر يارانش آمد و فرمود:

    «اي حبيب بن مظاهر! و اي زهير بن قين! و اي مسلم بن عوسجه! اي دليران و اي پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مي كنم ولي كلام مرا نمي شنويد؟ و شما را فرا مي‌خوانم، اجابتم نمي كنيد؟! شما خفته‌ايد و من اميدوارم سر از خواب شيرين برداريد چرا كه اينان پرده‌نشينان آل رسولند كه بعد از شما ياوري ندارند. از خواب برخيزيد اي بزرگواران و اي اهل كرامت، و در برابر اين عصيان و طغيان از آل رسول دفاع كنيد.

    در بعضي روايت آمده است كه آن بدن‌هاي پاك ناگهان تكاني خوردند تا به نداي امام مظلوم خود لبيك گفته باشند و گويا صدايي از آنان بلند شد كه مي‌گفت: «ما براي اجراي فرامين تو حاضريم و در انتظار مقدم مباركت هستيم[50]

    فضايل و مناقب حبيب

    امام حسين (ع) زماني بر ضد يزيد قيام كرد كه دينداران واقعي و مردان جهاد و شهادت كمتر يافت مي‏شدند با اين حال، امام براي احياي دين، مردانه به ميدان قدم گذاشت و نهضت خود را با ياراني مصمّم و وفادار و حق شناس به انجام رساند.

    اغلب همراهان حسين بن علي (ع)، عابدان شب زنده‏دار، زاهدان وارسته، قاريان قرآن شناس، قهرمانان بابصيرت، معلّمان سلحشور و مجاهدان پرهيزكاري بودند كه آثار تهجّد و عبادت، در سيمايشان هويدا بود.

    حبيب بن مظاهر، قهرمان عابد و عارف، در زمره اين پاكباختگان بودند. او از جمله مسلمانان فداكاري بود كه حتي محضر پيامبر (ص) را درك كرده بود و از دلير مردان ركاب امير مؤمنان (ع) و ياران آن حضرت به شمار مي آمد كه در حضورش با دشمنان حق جنگيده بود. او همچنين از اصحاب امام مجتبي (ع) هم بود و پس از آن، امام حسين (ع) را در كربلا ياري كرد و در اين راه به شهادت رسيد.

    او از شهيدان برجسته سرزمين نينوا بود كه كه حاضر بود در راه امام خويش و براي رضاي خدا هفتاد بار كشته شوند تا گرد مظلوميت را از چهره فرزند رسول خدا حسين بن علي (ع) بزدايد و اسارت اهل بيت را نبينند.

    1.علم حبيب

    همان طور كه گفته شد، پس از وفات جانسوز رسول گرامي(ص) حبيب بن مظاهر با حضرت علي(ع) بيعت نمود، و در خط ولايت علي بن ابيطالب(ع) قرار گرفت. چون بارها، از پيامبر عظيم الشان اسلام(ص) شنيده بود:

    «انا مدينة العلم و علي بابها فمن اراد المدينة فليات الباب؛  يعني من شهر علمم و علي در آن شهر است، هر كس كه علم مي خواهد از در آن وارد شود»، لذا محضر حضرت علي(ع) را مغتنم شمرده و در شمار ياران خالص و شاگردان ويژه حضرت قرار گرفت[51] و دانشهاي گرانبها و فراواني از حضرت علي(ع) آموخت.

    او در جميع علوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره تبحر داشت تا آنجا كه مايه اعجاب و شگفتي ديگران بود.[52] يكي از دانشهاي او «علم بلايا و منايا» بود. يعني: پيشگويي حوادث و خبر داشتن از وقايع آينده، و تاريخ.

    حبيب از راويان و ناقلان حديث هم به شمار مي رود. او از حضرت امام‏حسين(ع)پرسيد: شما قبل از آن كه حضرت آدم آفريده شود، چه‏بوديد؟ (دركجا بوديد؟)

     حضرت فرمود: «كنا اشباح نور، ندور حول عـرش الرحمـان ، فـنعـلم المـلائكة التـسبيح و التهليل و التمجيد؛ ما شبح‏هايي از نور بوديم كه به دور عرش‏مي‏گشتيم و فرشتگان را تسبيح و تحميد و تهليل[53] مي‏آموختيم.» [54]

    2.شجاعت حبيب

    «حبيب بن مظاهر» مردي شجاع، باصلابت و با قدرت بود، به طوري كه در تمام جنگ هايي كه در دوران حكومت حضرت علي(ع) رخ داد؛ حضوري فعال و چشمگير داشت، و در آن زمان بعنوان يكي از شجاعان بزرگ كوفه در زمره ياران امام(ع) بود.[55]

    در روز عاشورا نيز با شجاعت تمام، در مقابل لشگر عمر سعد ايستاد؛ و شروع به نصيحت و اندرز كرد. بلكه، آن خفتگان و اسيران هواي نفس را، بيدار كند.

    طبري و ديگران درباره وضعيت حبيب چنين بيان داشتهاند: هرگاه حبيب را مبارزي به جنگ دعوت ميكرد. او به سادگي اجابت ميكرد.[56]

     اين روحيه، بيانگر شجاعت و نيز از خودگذشتگي آن مجاهد بزرگ در راه احياي دين خداست.

    نبرد تن به تن او با حصين بن نمير خود شاهدي ديگري بر شجاعت حبيب بن مظاهر است.  در اين رويارويي چيزي كه بيش از همه جلب توجه مينمايد، نبرد «حبيب بن مظاهر اسدي» در عين كهنسالي با «حصين بن نمير تميمي»، سردار ورزيده و جوان سپاه اموي است. حصين بن نمير كه در سخنوري و بيباكي نزد بسياري معروفيت دارد. [57]در هنگام قيام امام حسين(ع)  مسؤوليت حدود شش هزار نظامي در پادگان «نخيله» و مسؤوليت كنترل راههاي قادسيه به ايران و ديگر راههاي كوفه را عهدهدار است و در سمت فرماندهي تيراندازان سپاه كوفه، ياران امام حسين(ع) را تيرباران ميكند و اسب هاي آنان را از بين ميبرد[58] تا در مقام مأمور مخصوص «ابن زياد» بر رفتار «ابن سعد» نيز نظارت داشته باشد و سردار چهار هزار نفر ميباشد.[59]

    او همان كسي است كه در آخرين روزهاي حكومت يزيد بن معاويه به قصد سركوبي پسر زبير به مكه ميرود و خانه كعبه را محاصره ميكند و به وسيله منجنيق به آتش ميكشد.[60]

    بيشك درگيري و شكست حصين بن نمير از حبيب بن مظاهر در جنگ تن به تن دليلي گويا بر شجاعت و دلاوري كمنظير حبيب، اين ياور پارساي امام حسين(ع) ميباشد.

    خلاصه، «حبيب» شخصي بود كه تنها از خدا مي ترسيد و با تمام وجود و شجاعت بسيار، كمر همت، به ياري و دفاع از حريم ولايت و امامت، بسته بود.

    3.عبادت حبيب

    حبيب مردي عابد و پارسا بود. تقوي و حدود الهي را رعايت مي كرد. حافظ كل قرآن كريم بود، و هر شب به نيايش و عبادت خدا مي پرداخت.[61]

    به فرموده امام حسين(ع) در هر شب يك ختم قرآن مي كرد.[62]

    مردي بود كه حتي آخرين شب عمر خود را (شب عاشورا)، به نيايش با پروردگار سپري كرد.

    4.زهد حبيب

    او حلال و حرام الهي را رعايت مي نمود. زندگي پاك و ساده اي داشت. آن قدر به دنيا بي رغبت بود و زهد را، سرمشق زندگي خود قرار داده بود، كه هر چقدر به او پيشنهاد امان و پول فراوان شد; نپذيرفت، و گفت: «ما نزد رسول خدا(ص) عذري نداريم كه زنده باشيم، و فرزند رسول خدا(ص) را مظلومانه به قتل برسانند».[63]

    به تحقيق مي توان گفت: «حبيب بن مظاهر» از جمله افرادي است كه اميرالمؤمنين(ع) در باره آنان فرموده است:

    «ارادتهم الدنيا فلم يريدوها؛[64] دنيا به آنان روي مي آورد ولي آنها به دنيا پشت كرده، و با بي رغبتي و بي اعتنايي از كنار آن مي گذرند.

    5.مقام والاي حبيب

    مـرحوم نوري رضوان الله تـعـالي عـليه از مـرحوم شيخ جعـفـر شوشتـري نقـل مـي كند كه : چون از تحصيلات

    در حوزه نجف اشرف فارغ شدم به منظور خدمت به اسلام و مـسلمـين و امر به معروف و نهي از منكر به وطن برگشتم ، چون اطلاع كافي از اخبار و آثار ائمه نداشتم در مقام امر به معروف و منبر و سخنراني تفسير صافي را دست مـي گرفتم و از آن مي خواندم و در ايام عاشورا هم كتاب روضة الشهداء ملا حسين كاشفي را دست مـي گـرفـتـم و از روي آن مـصيبت مـي خـواندم، يك سال بدين منوال گذشت تا محرم نزديك شد، شبي با خود مي انديشيدم: آخر تا كي بايد مـلا كتابي باشم و از روي كتاب بخوانم چرا نبايد از خود جوششي داشته باشم، آنقدر فـكر كردم و راه چـاره را مـي جستـم كه خسته شدم و خوابم برد، در عالم خواب ديدم در كربلا هستـم و خـيمـه هاي ابي عـبدالله نصب شده و دشمـنان مقابل خيمه ها صف آرائي كرده اند، من به خيمه ابي عبدالله(ع) رفتم سلام كردم، حضرت مـرا احتـرام كرد و نزديك خود نشانيد، آنگاه به حبيب بن مظاهر كه در خدمت حسين بود، فرمود: شيخ مهمان ما است، هر چند آب در خيمه گاه يافت نمي شود ليكن آرد و روغن هست، برخيز طعامي تهيه كن برايش بياور.

    حبيب برخاست و طعامي آماده كرد و نزد من گذاشت، با قاشقي كه همراهش بود چند قاشق خـوردم، در همـين حال بيدار شدم و به دقـايق و اشاراتـي در زمـينه مـواعظ و مصائب اهل بيت آگاهي يافتم، و هر روز اين بينش توسعه و وسعت مي يافت تا جائيكه در وعظ و خطابه بر همگان تقدم يافتم.[65]

     

    ***

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    فهرست مطالب

    حبيب بن مظاهر. 3

    تولد و دوران كودكي.. 4

    محبت رسول خدا(ص) به حبيب... 4

    در دوران اميرالمومنين(ع) 5

    آگاهي از علم بلايا و منايا 6

    دوران خفقان اموي.. 6

    دعوت از امام حسين(ع) 7

    متن نامه حبيب و بزرگان كوفه به امام حسين(ع) 8

    در كنار مسلم بن عقيل.. 9

    دعوت امام حسين(ع) از حبيب بن مظاهر. 10

    پيوستن حبيب به امام حسين(ع) 11

    ياري طلبي از بني اسد. 12

    تبليغ در جبهه. 13

    حبيب،‌ قوت قلب اهل بيت امام حسين(ع) 14

    گفت و گوي حبيب و زهير با سپاهيان يزيد. 16

    حبيب بر سر بالين يار ديرين اش... 17

    شور و شوق براي شهادت... 18

    فرمانده چناح چپ لشكر امام. 18

    شهادت حبيب... 19

    جريان سر حبيب... 21

    استغاثه امام از حبيب و ديگر ياران. 21

    فضايل و مناقب حبيب... 22

    1.علم حبيب... 22

    2.شجاعت حبيب... 23

    3.عبادت حبيب... 24

    4.زهد حبيب... 24

    5.مقام والاي حبيب... 25

    فهرست مطالب... 26

     

    ***



    1.ابصارالعين في انصار الحسين(ع)، محمد بن طاهر سماوي، ص56.

    2.سفينة البحار، ج1، ص405.

    3. مجالس المؤمنين، قاضي نورالله، ص308؛ اعيان الشيعه، سيد محسن امين، ج 4، ص554 .

    4.امالي منتخبه، ص49 به نقل از كتاب حبيب بن مظاهر، ص54-55.

    5.اعيان الشيعه، ج4، ص554.

    6.اعيان الشيعه، ج4، ص554.

    1. الرجال، تقي الدين الحسن بن علي بن داود حلي، حبيب بن مظاهر.

    2.طايفه «بني اسد» افتخارات فراواني داشت و افراد آن، خوش نام و خدمت گزار پيامبر و اهل بيت بودند. «حبيب» نيز از اين طايفه بود.

    3.ابصار العين في انصار الحسين، ص56.

    4. همچون شيخ طوسي و مؤلّف استيعاب و اسد الغابة.

    1. بحارالانوار ، علامه مجلسي، ج10، ص244؛ منتخب التواريخ، حاج محمد هاشم خراساني، ص 278.

    2.ابصار العين في انصار الحسين، ص56.

    3.امالي منتجبه، ص49، به نقل از حبيب بن مظاهر، ص54و55.

    4.ابصارالعين في انصارالحسين(ع)، محمد بن طاهر سماوي، 56.

    5. انصار الحسين، شمس الدين، ص 66.

    1.شيخ طوسي فضيل بن زبير را از ياران و اصحاب امام باقر و امام صادق عليهماالسلام دانسته است. (رجال شيخ طوسي، ص 272 و 132.)

    2.رجال الكشي، ص 78، ش133؛ مامقاني، تنقيح المقال، ج2، ص 328.

    1.الارشاد، شيخ مفيد، ج2، ص36؛ تاريخ الامم و الملوك، محمد بن جرير طبري، ج4، ص261؛ تاريخ اليعقوبي، يعقوبي، ج2، ص228؛ مقتل الحسين(ع)، ابي مخنف، ص15.

    2.اعيان الشيعه، ج4، ص554؛ الارشاد، شيخ مفيد، ص203.

    3.الإرشاد، شيخ مفيد، صص204 و 203.

    1.الارشاد، شيخ مفيد، ص209.

    2..تاريخ يعقوبي، ج2، ص241.

    1.تاريخ طبري، ج7، ص237.

    2.اعيان الشيعه، ج4، ص554؛ ابصار العين في انصار الحسين ص57.

    1. اعيان الشيعه، ج4، ص554؛ معالي السبطين، ج 1، ص 37..

    1.بحارالانوار، ج44، ص386.

    1. تاريخ طبري، ج7، ص310؛ ارشاد، شيخ مفيد، ص227.

    2.ظاهرا قره وقتي به خود آمد كه بسيار دير شده بود. او در عصر عاشورا تنهايي اسيران را ديد و آه و سوگواري آنان را بر سر نعش شهدا شنيد و آنها را نقل كرد. ناقل اين صحنهها به خصوص سخنان زينب، همين قرة بن قيس است.

    3. تاريخ طبري، ج7، ص329؛ ارشاد، شيخ مفيد، ص234.

    1. عبدالحسين شرف الدين، المجالس الفاخره في ماتم العترة الطاهرة، ص92 - 94.

    1.قصه كربلا، ص255؛ مقتل مقرم، ص218.

    2. تاريخ طبري، ج7، ص329؛ ارشاد، ص234.

    3.الارشاد، شيخ مفيد، ج2، ص89.

    1.انساب الاشراف، بلاذري، ج3، ص184.

    2.ابصار العين، ص61.

    3.احزاب(33)، 23.

    1.ابصار العين، ص 56 و 57.

    2.در حاشيه برخي از نسخه هاي رجال كشي به جاي يزيد بن حصين، برير ذكر شده است. و در تاريخ طبري، ج4، ص321 اين جريان به عبدالرحمن بن ربه و برير بن حضير نسبت داده شده است.

    3.رجال كشي، ص53؛ حياة الامام الحسين، ج3، ص175.

    4.حياة الامام الحسين، ج3، ص176.

    1.تاريخ الامم و الملوك، ج5، ص429؛ الارشاد، شيخ مفيد، ج2، ص95، تاريخ طبري، ج5، ص429.

    1.تاريخ طبري، ج5، ص439؛ دائرة المعارف الحسينيه، ج5، ص166.

    2.تاريخ طبري، ج7، ص348.

    1.اعيان الشيعه، ج4، ص555.

    2.نفس المهموم، ص272؛ قصه كربلا، ص307.

    3.ابصار العين، ص59.

    4.تاريخ طبري، ج5، ص439.

    5.ابصار العين، ص 60؛ تاريخ طبري، ج5، ص440.

    1.حياة الامام الحسين(ع)، ج3، ص274.

    2.المفيد في ذكري السبط الشهيد، ص115؛ قصه كربلا، ص359.

    1.سيد محسن امين ، المجالس السنيه في مناقب و مصائب العتره النبويه ، ج 1.

    2.امالي منتخبه، ص 49.

    3.تسبيح يعني سبحان الله گفتن، تحميد يعني الحمدلله گفتن و  تهليل يعني لااله الا الله گفتن.

    4.بحارالانوار، ج60، ص311.

    5.ابصار العين في انصار الحسين(ع)، محمد بن طاهر سماوي، ص56 .

    6.ابصارالعين، ص104 .

    7.الفتوح، ابومحمد احمد بن علي اعثم كوفي، ترجمه محمد بن احمد مستوفي هروي (از محققان قرن ششم هجري) تصحيح: غلامرضا طباطبايي مجد، ص 795.

    1.همان، ص891.

    2.الاخبارالطوال، ابوحنيفه الدينوري، تحقيق: عبدالنعيم عامر، ص286؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص191.

    3.الاخبارالطوال، ابوحنيفه دينوري، ص286؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص191.

    4.اعيان الشيعه، سيدمحسن امين، ج4، ص554 .

    5.ترجمه نفس المهموم، شيخ عباس قمي، ص343 .

    6.رجال كشي.

    7.نهج البلاغه، خطبه همام.

    1.فوائد الرضويه، ص67.