زندگي نامه قنبر غلام وفادار امام علي(ع)

  • غلام وفادار امام علي(ع)

    فهرست مطالب

     

    قنبر منبع شناخت و درك حقيقت اميرالمومنين (ع). 4

    چرايي ضرورت بررسي شرح حال قنبر، غلام اميرالمومنين(ع). 5

    نسب و طايفه. 5

    از اسارت تا پذيرفتن اسلام. 6

    معرفت قنبر از مولايش علي(ع). 7

    عشق و علاقه فراوان به مولا.. 7

    قنبر از جواني تا كهولت... 8

    پرچمدار سپاهيان جنگ صفين.. 8

    حكاياتي از قنبر. 9

    شهادت به حقانيت علي(ع). 9

    توصيه قنبر به حلم و گذشت... 10

    محبت علي(ع) به قنبر. 10

    مقدم داشتن قنبر بر خود. 11

    حمايت از قنبر در جريان اهانت اشعث به او. 11

    درسهاي قنبر از مكتب علي(ع). 12

    ولايت اهل بيت(ع) شرط صحت عبادت... 12

    صفات شيعيان راستين.. 13

    اعتدال در عقيده و پرهيز از غلو. 13

    انقاق به فقراء. 14

    حساسيت بيت المال.. 14

    رعايت شأن افراد. 15

    حفظ آبروي اشخاص.... 16

    تكريم مردم همراه با حفظ شخصيت آنان.. 16

    سختگيري در اجراي دين و قانون.. 17

    قنبر بعد از شهادت امام علي(ع). 17

    در زمان امام حسن مجتبي(ع). 17

    در زمان امام حسين(ع). 18

    در خدمت امام حسين(ع). 18

    شهادت قنبر. 19

    مقام والاي قنبر (برتري قنبر بر فرزندان متوكل). 20

    حكايت مرد مار گزيده و كتك خوردن قنبر. 21

     

    قنبر منبع شناخت و درك حقيقت اميرالمومنين (ع)

    يكي از نمونه‌هاي برتر تاريخي كه در ميان ياران امام علي(ع) از درخشش فراواني برخوردار است غلام آن حضرت، قنبر مي‌باشد؛

    او غلام آزاد شده و خدمت گزار اميرمومنان عليه السلام بود كه ايمان و اخلاصش به خدا و ارادت زلالش به امام عليه السلام وي را از بزرگان و اصحاب آن حضرت گردانده است.

    او در كنار تابعاني مثل اويس قرن، عمرو بن حمق، ميثم تمار، كميل، حبيب بن مظاهر، مالك اشتر و… از مقربان درگاه امير مومنان بود.

    قنبر از جمله كساني بود كه زندگي اش را در ظاهر و باطن وقت اميرالمومنين(ع) كرده بود.

    ارادت و عشق و ايمان قنبر به اميرالمومنين(ع) كم شدني نبود، تا پايان عمر به اين دوستي دم زد و به گناه همين عشق به شهادت رسيد.

    زندگي‌نامه قنبر از آن جهت كه رابطه بسيار نزديك و تنگاتنگي با امام علي(ع) داشته را مي‌توان يكي از مهم‌ترين منابع شناخت و درك حقيقت امير المومنين(ع) به شمار آورد.

    قنبر از آن رو كه در تاريخ به عنوان غلام حضرت مطرح شده از جلوه كمتري نسبت به باقي اصحاب و ياران علي(ع) برخوردار است، تا آن جا كه شخصيت اين يار باوفاي علي(ع) كمتر مورد بررسي قرار گرفته و اين بيانگر مظلوميت علي(ع) و اصحاب او به ويژه قنبر است.

    چرايي ضرورت بررسي شرح حال قنبر، غلام اميرالمومنين(ع)

    وجود قنبر از چندين وجه مختلف قابليت بررسي و پرداخت دارد؛ اول آن كه ايشان با اميرالمومنين در همه جا همراه و ملازم بوده است و اين ملازمت را در مقاطع مختلف تاريخي مي‌توان مشاهده كرد.

    دوم آن كه حضور قنبر در كنار اميرالمومنين(ع) در تمام وجوه زندگي از جمله اجتماعي، سياسي، خانوادگي، جنگ‌ها، قضاوت‌ها و غيره ديده مي‌شود.

    سوم آن كه قنبر زمان سه امام معصوم ديگر را نيز درك كرده و در تبعيت و ملازمت آن بزرگواران اهتمام ورزيده است.

    چهارم آن كه دشمنان اهل‌بيت نسبت به قنبر به علت نزديكي به علي(ع) بغض و كينه شديد داشتند تا آن جا كه حجاج ملعون، وي را به جرم محب علي(ع) بودن به شهادت رساند؛ حساسيت و توجه دشمنان لجوج و معاند امام علي(ع) با قنبر آشكاركننده درجه اهميت و حضور پر رنگ وي است.

    پنجمين و آخرين دليل براي بحث و بررسي وجود و زندگاني قنبر آن است كه همه شيعيان و محبين اهل بيت عصمت و طهارت به جايگاه وي غبطه مي‌خورند و آرزو دارند كه همانند وي جزو خدمتگزاران خاندان وحي باشند و زندگاني خويش را همچون وي وقف جانشينان رسول‌الله كنند.

    نسب و طايفه

    متاسفانه از زندگي و دوران عمرش، اطلاع زيادي در دست نيست، فقط نقل هاي كوتاه تاريخي و حكايت هايي از او در كنار علي(ع) و خاندانش، ارزش وجودي و باصفاي او رانشان مي دهد.

    قنبر از حيث حسب و نسب نيز شخصي مجهول است و اطلاعات متقني درباره آباء و اجداد او در دست نيست.

    اما چه حسب و نسبي بالاتر از اين كه قنبر را منتسب به علي(ع) مي دانند و او را در كنار علي و با عنوان غلام علي مي شناسند و چه اصل و نسبي بالاتر از اين كه در پرتو دين اسلام جان و روحش را صفا بخشيد و خود را مانند سلمان فارسي و ديگر ياران اميرالمومنين(ع) منتسب به اسلام مي دانست.

    امام باقر(ع ) فرمود: روزي ياران و اصحاب پيامبر(ص ) گرد هم نشسته بودند، و هر كسي به نسب خود مي‏نازيد و از خود مي گفت.

    در اين گفتگوي حساس، عمر بن خطاب گفت: تو هم نسب خود را بگو.

    سلمان گفت: «من بنده خدا هستم، گمراه و تهيدست و برده بودم خداوند به بركت وجود پيامبر(ص) مرا هدايت كرد و بي نيار و آزاد نمود، اين است حسب ونسب من اي عمر!

    در همين وقت پيامبر(ص) حاضر شد و از مضمون گفتگوي آنها با خبر گشت، به اصحاب خطاب كرد و فرمود: «شرف مرد، دين و ايمان او است، آبروي مرد خلق و خوي او است، ريشه و اصل مرد، عقل او است، سپس آيه 13 حجرات را تلاوت فرمود كه ترجمه اش اين است:

    «اي مردم جهان، ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و به شكل دسته ها و قبيله ها (ي مختلف ) در آورديم تا همديگر را بشناسيد، همانا گرامي ترين شما نزد خداوند، پرهيزكارترين شما است.»

    شبيه اين جريان براي قنبر اتفاق افتاد. در يكي از روزها «حجاج بن يوسف ثقفي» به اطرافيان خود گفت: آرزومندم يكي از اصحاب علي رابه چنگ آورم و با ريختن خونش به درگاه خداوند تقرب جويم!

    درباريان نام قنبر را بردند و به دستور حجاج او را احضار كردند. وقتي قنبر وارد شد، حجاج خطاب به او گفت:

    تو كيستي؟

    قنبر با بياني رسا و بدون هيچ خوف و ترسي خود را چنين معرفي كرد:

    « انا مولي من ضرب بسيفين و طعن برمحين، و صلي قبلتين و بايع البيعتين و هاجر الهجرتين و لم يكفر بالله طرفه عين، انا مولي صالح المومنين و وارث النبيين و خيرالوصيين…؛

    من غلام آن كسي هستم كه با دو شمشير و دو نيزه مي جنگيد و به دو قبله نماز خواند و دو نوبت با رسول خدا صلي الله عليه و آله بيعت كرد و دو نوبت هجرت نمود و لحظه و چشم به هم زدني كافر نشد، من غلام صالح مومنانم و غلام وارث انبيا و بهترين اوصيا هستم...»

    چون حجاج اين سخنان را از قنبر شنيد، دستور داد گردن او را زدند و آن مرد خدا و يار و همراه امير مومنان عليه السلام را به شهادت رساندند.[1]

     اما از آنچه در كتب تاريخي درباره زندگي اين  غلام وفادار اميرالمومنين علي بن ابيطالب(ع) آمده، روشن مي شود كه وي ازقبيله همدان بود و و او را به لقب «ابوهمدان» مي خوانده اند.

    وي در كوفه زندگي مي كرد و از سال هاي قبل، علي(ع) را به حقانيت مي شناخت. از سابقين در ولايت و معرفت آن حضرت و هميشه وفادار و مطيع امر مولاي خود بود. امام نيز در كارهاي مختلف از او استفاده مي كرد ودر مواقع حساس او را مي طلبيد و مامور كاري مهم مي كرد.

    از اسارت تا پذيرفتن اسلام

    يكي از روزهايي كه  جنگ ميان مسلمانان و ساسانيان ادامه داشت... سپاهيان مسلمان با كوله باري از غنايم جنگي از راه رسيدند و مانند هميشه گروهي از ايرانيان اسير را به همراه داشتند . آن ها را به اهل مدينه عرضه داشتند تا هر يك دوران اسارات خود را جايي بگذراند... .

    در آن ميان جواني بود با موهاي برآمده و زايده اي بر سرش كه مي گفتند پسر حمدان و از سخن گويان حكومتي بوده است.

    سر به زير افكنده و خود را از نگاه هاي پيروز شدگان جنگ مي رهانيد. ناگهان نگاهي محبت آميز بر سرش سنگيني كرد، مي خواست خود را پنهان سازد ولي غافلگير شده بود. زيرچشمي بدان عرب نگريست، او هم جواني بود با چشم هايي مهربان ولي پر كشش. اندكي موهاي جلوي سر را نداشت و آثار جنگ در چهره اش مي نمود.

    آن جوان عرب اين جوان عجم را به غلامي اش برگزيد. به اين عزيز ديروز و ذليل امروز كنيه ابوهمدان[2]بخشيد و وي را قنبر ناميد.

    از آن پس همواره همراه و يار مولايش علي بود. خيلي زود با محيط خو گرفت و خيلي چيزها آموخت. اجراي حدود الهي و تعزيرات حكومتي را برعهده گرفت و با اين اجراي عدالت خود را در زمره عادلان وارد ساخت تا جايي كه مولايش نيز به عدالت وي گواهي داد.

    معرفت قنبر از مولايش علي(ع)

    يكي از مهم‌ترين و اساسي‌ترين نكاتي كه باعث رستگاري قنبر در كنار اميرالمومنين(ع) شد، شناخت وي نسبت به جايگاه علي ابن ابي طالب(ع) بود. همان‌طور كه تاريخ گواهي مي‌دهد بسياري از ملازمان نزديك پيامبر(ص) با آن كه رابطه نزديك و سببي با رسول‌الله داشتند، اما جز آزار و اذيت براي وجود مقدس آن حضرت فايده و ثمر ديگري نداشتند.

    حكايت تاريخي ذيل نشان دهنده گوشه‌اي از معرفت و شناخت قنبر نسبت به امام علي(ع) است.

     روزي فردي از قنبر سوال مي‌كند كه تو غلام كيستي؟ قنبر در جواب وي پاسخ مي‌دهد: «من غلام كسي هستم كه شايسته‌ترين فرد در ميان مومنان، وارث پيامبران، بهترين اوصيا و سخنگوي فرستاده پروردگار جهانيان است.

    من غلام كسي هستم كه بخشاينده سخاوتمندي است، با حيايي كه همه فضايل و نيكي‌ها در وي جمع است، او آگاه، زيرك، پاكدامن، مكي، شجاع، بلند همت، بردبار، روزه‌دار و هدايت‌گر مردم است.»[3]

    عشق و علاقه فراوان به مولا

    مرحوم شيخ كليني در كتاب كافي از امام صادق(ع) نقل مي كنند كه فرمودند:

    قنبر، غلام علي عليه السلام، محبّت شديدي به علي(ع) داشت و چون علي ـ كه درودهاي خدا بر او باد ـ بيرون مي آمد، او نيز  بدون اين كه حضرت متوجه باشندپشت سر ايشان با شمشير، بيرون مي آمد.

    يك شب علي(ع) او را ديد، پرسيد: مَا لَكَ يا قنبر؟ چه مي خواهي اي قنبر؟ ( براي چه پشت سر من آمده اي؟)

    قنبرگفت: جئتُ لأمشي خلف؛ پشت سر شما آمده ام [تااز شما محافظت كنم.]

    علي(ع) فرمود: «وَيحك!! أمِنْ أهلِ السماء تحرُسني أم من أهل الأرض؛ واي بر تو! مي خواهي مرا از اهل آسمان حفظ كني يااز اهل زمين؟

    قنبر گفت: لا، بل من أهل الأرض؛ نه. از اهل زمين.

    امام علي(ع) فرمود: «إنَّ أهلَ الأرضِ لا يستطيعونَ شيئاً إلا بإذن الله؛ اي قنبر، اهلزمين بدون اراده و خواست خداوند هيچ كاري نمي توانند انجام دهند، برگرد. قنبرهم برگشت.[4]

    آري قنبر اين چنين در مكتب علي(ع) تربيت يافته بود كه علاوه بر اين كه عشق و محبت خود را به مولايش نشان مي داد، پا در جاي قدم مولايش علي(ع) مي گذاشت و از او تبعيت و پيروي مي نمود همچنان كه اين عادت عاشقان و محبان واقعي اهل بيت(ع) است. به راستي او دلباخته مولايش علي(ع) بود و در اين راه از كوچكترين خدمتي فروگذاري نمي كرد.

    قنبر از جواني تا كهولت

    قنبر حدود 30 سال از عمر خويش را در خانه علي(ع) سپري كرد كه اين مدت از 25 تا 55 سالگي او را در برمي‌گيرد.

    غلام علي عليه السلام از جمله كساني بود كه از ابتدا حقانيت حضرت علي عليه السلامرا فهميده بود و تا آخر عمر در راه آن حضرت ماند و كوچكترين انحرافي در او پيدا نشد .او همواره در خدمت علي عليه السلام بود و از او جدا نمي شد.او با تمام وجود ازولايت علي عليه السلام دفاع مي كرد و سرانجام جان خويش را در اين راه فدا نمود و به درجه رفيع شهادت نائل گشت.

    پرچمدار سپاهيان جنگ صفين

    قنبر نه تنها در كارهاي روزانه در خدمت امير مومنان عليه السلام بوده بلكه در ميدان نبرد، سختي جنگ را تحمل نموده و از مولاي خود دفاع مي كرد.

    در اولين روزهاي جنگ صفين، كه اميرالمومنين عليه السلام از نخيله، آماده حركت به جانب صفين بود، براي سران سپاه پرچم هايي بست، از جمله براي قنبر پرچمي بست كه فرمانده قسمتي از سپاه گردد. وقتي معاويه خبر حركت سپاه علي عليه السلام را شنيد، او نيز پرچمي براي عمروعاص و پرچمي براي عبدالله و محمد (دو فرزند عمروعاص) و پرچمي براي وردان (غلام عمروعاص) بست كه عمرو عاص در اين زمينه اين شعر را سرود:

    »هل يغنينْ وردان عني قنبرا

    ـ آيا وردان مي تواند ما را از قنبر بي نياز كند و در برابرش مصاف دهد.»

    چون اشعار عمروعاص به گوش اميرالمومنين عليه السلام رسيد، چنين پاسخ داد:

    لاصبحن العاصي ابن العاصي                                سبعين الفا عاقدي النواصي

                              مجنبين الخيل بالقلاص                                        مستحقبين حلق الدلاصي

    ـ گناهكار فرزند گناهكار (عمروعاص) هفتاد هزار نفر را در حالي كه يال اسبان خود را گره زده اند، در برابر خويش خواهد ديد.

    ـ و در حالي كه اسبان خود را در كنار شتران يدك مي كشند و سلاح آنها به روشني خورشيد مي درخشد.
    چون اشعار امير مومنان عليه السلام به اطلاع معاويه رسيد گفت: اي عمروعاص، علي عليه السلام خود را براي مبارزه با تو آماده كرده است.

    در نقلي ديگر وقتي درصفين به علي(ع) خبر رسيد كه عمروعاص با معاويه بيعت كرده تا در جنگ عليه آن حضرت شركت كند، فرمود: «و اعجبا لقد سمعت منكرا... » تا آنجا كه فرمود:

    اني اذالموت دناو حضرا                 شمرت ثوبي و دعوت قنبرا

    قدم لوائي لا توخر حذرا                  لن يدفع الحذار ما قد قدرا

    ـ زماني كه خبر مرگ نزديك آمد و حاضر شد، خود را آماده مي كنم و قنبر را فرا مي خوانم و مي گويم:

    ـ پرچم را پيش بياور و از مرگ نترس كه دوري از مرگ،جلو تقدير را نمي گيرد.

     اين نقل به خوبي نشان مي دهد كه قنبر هميشه در جنگ و صلح آماده اجراي فرمان اميرالمومنين علي(ع) بوده است.

    حكاياتي از قنبر

    شهادت به حقانيت علي(ع)

    در زمان خلافت و زمامداري امام علي(ع) در كوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندي نزد مردي مسيحي (يا يهودي) پيدا شد. علي(ع) به او فرمود: اين زره براي من است، ولي آن مرد انكار كرد و گفت:زره در دست من است، شما كه ادعا مي‌كنيد بايد دليل بياوريد.

    امام علي(ع)  او را به محضر قاضي برد و اقامه دعوي كرد كه اين زره از آن من است، نه آن را فروخته ام و نه به كسي بخشيده ام و اكنون آن را در نزد اين مرد يافته ام. شريح، قاضي دادگاه، به آن مرد گفت: خليفه ادعاي خود را اظهار كرد، تو چه مي گويي؟ او گفت: اين زره مال خود من است و در عين حال، گفته مقام خلافت (امير المؤمنين) را تكذيب نمي كنم [ممكن است خليفه اشتباه كرده باشد].

    قاضي رو به امام(ع) كرده و عرضه داشت: شما مدّعي هستيد و اين شخص منكر است، به همين جهت، ارائه شاهد بر عهده شماست.[5]

    امام به احترام نظر قاضي، قنبر و امام حسين عليه السلام را شاهد خود آورد، اما قاضي گفت: شهادت فرزند و غلام پذيرفته نيست.[6]

    قاضي روي اين اصل كه مدعي شاهد ندارد، به نفع مسيحي حكم كرد و او هم‏ زره را برداشت و روان شد.
    امام فرمود: واي بر تو اي شريح از چند جهت خطا كردي: اول اين كه من پيشواي تو هستم و تو با اطاعت از من، متدين به دين خدا هستي و مي داني كه سخن باطل نمي گويم و ديگر اين كه فرزندم حسين به فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله – طبق نقل عمر بن خطاب – به همراه امام حسن عليه السلام دو جوان و بزرگ اهل بهشت اند و غلام هم مردي عادل است و دروغ نمي گويد.

    شريح كلام امام را تاييد كرد، ولي امام  با اين همه  به راي او احترام گذاشت و آن را پذيرفت.

    ولي مرد مسيحي كه خود بهتر مي‏دانست زره مال چه كسي است، پس از آنكه‏ چند گامي پيمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: اين طرز حكومت و رفتار از نوع رفتارهاي بشر عادي نيست، از نوع حكومت انبياست، و اقرار كرد كه زره از آنِ علي(ع) است.او گفت: اين زره را در جمل وقتي كه از روي شتر امام عليه السلام به زمين افتاد، برداشتم. سپس آن را به امام برگرداند و خودش مسلمان شد و در جنگ صفين در ركاب آن حضرت به شهادت رسيد.[7]

    توصيه قنبر به حلم و گذشت

    جابر نقل مي كند امير مومنان عليه السلام با خبر شد مردي به قنبر جسارت كرده و قنبر درصدد تلافي كردن است، لذا امام او را طلبيد و فرمود: «آرام باش اي قنبر، به كسي كه به تو توهين كرده، اهانت نكن كه با اين كار خدا را از خود راضي خواهي كرد و شيطان را به غضب خواهي آورد و دشمنت را نيز با گذشت خود كيفر خواهي داد، پس به آن خدايي كه دانه را در زمين شكافت و انسان را خلق نمود هيچ گاه مومني نمي تواند خداي را آن گونه راضي نمايد كه با حلم مي تواند، و نمي تواند شيطان را آن طور به غضب آورد كه با صمت و سكوت به غضب مي آورد، و نمي تواند نادان را عقوبت كند آن طوري كه با سكوت او را عقوبت  مي كند. با نصيحت و اندرز امام عليه السلام قنبر متنبه شد و از شخص جسارت كننده درگذشت.»[8]

    محبت علي(ع) به قنبر

    زيردستان و غلاماني كه تحت سرپرستي مولا و صاحب خود زندگي مي كنند، حقوق زيادي بر عهده سرپرست خانواده دارند. معصومين(عليهم السلام) به عنوان سرمشق مسلمانان، رفتارهاي ارزشمندي با زيردستان و به خصوص خادمان و كنيزان داشته اند كه آثار اخلاقي و تربيتي فراواني به دنبال داشته است. گذشت از خطاهاي آنان، تلاش براي آزاد سازي بردگان، خوش حال كردن آنان با آزاد كردن، هم نشيني با زيردستان، توجه به خواسته هاي ايشان و مانند اينها در سيره معصومين بالاخص اميرالمومنين علي(ع) زياد به چشم مي خورد.

    نمونه بارز اين برخوردها و رفتارها را در رابطه ميان علي(ع) و قنبر مي توان يافت.

    قنبر اين افتخار را داشت كه پيوسته همراه مولي بود ومطالب فراواني از حضرت آموخت. همين نزديكي باعث شد در موارد مختلف و گوناگون در كارهاي شخصي و حكومتي به امام عليه السلام ياري رساند كه اين از اعتماد و علاقه خاص آن حضرت به وي حكايت دارد؛ اين كه او را غلام علي(ع) دانسته اند، به خوبي نشان مي دهد كه او بيش از اصحاب ديگر به علي(ع)  نزديك بوده است. البته نبايد از اين نكته غافل شدكه همانطور كه قنبر عاشق و شيفته علي(ع) بود، اميرالمومنين نيز به او علاقه فراوان داشت و به او احترام مي گذاشت. حضرت نه تنها بين او و ديگران تفاوت قائل نمي شد حتي در برخي موارد او را مقدم مي داشت.

    مقدم داشتن قنبر بر خود

    روزي علي(ع) به همراه غلام خود، قنبر براي تهيه لباس به بازار كرباس فروشان رفتند. به يكي از فروشندگان فرمودند: دو عدد لباس مي خواهم. فروشنده دو لباس آورد. قيمت يكي از آن ها سه درهم و قيمت ديگري دو درهم بود. امام(ع) لباس دو درهمي را خود برداشتند و لباس سه درهمي را به قنبر دادند. قنبر گفت: اي اميرمؤمنان! شما چون به منبر مي رويد و براي مردم خطبه مي خوانيد مناسب است لباس گرانتر را شما بپوشيد. حضرت نپذيرفتند و فرمودند: قنبر! تو جوان هستي، من از خدا شرم مي كنم كه خود را در لباس پوشيدن بر تو ترجيح بدهم. از پيامبر اكرم(ص) شنيدم كه مي فرمودند: «از آنچه مي پوشيد و مي خوريد به غلامان خود هم بپوشانيد و بخورانيد بين خودتان و آنها فرق نگذاريد.»[9] لذا آنحضرت، پيراهن دو درهمي را برايخود برداشت.[10]

    حمايت از قنبر در جريان اهانت اشعث به او

    روزي اشعث بن قيس براي حاجتي به در خانه حضرت علي عليه السلام آمد و اجازه ورود خواست، اما قنبر به دلايلي اجازه ورودنداد.

    اشعث بي شرمي كرد و با مشتي بيني قنبر را خون آلود ساخت، اميرالمومنين وقتي از برخورد اشعث با قنبر آگاه شد از خانه بيرون آمد و به او فرمود: «مالي و لك يا اشعث، اما و الله لو بعبد ثقيف تمرست لا قشعرت شعيراتك؛ مرا با تو چه كار است اي اشعث (چرا غلام مرا زدي) به خدا سوگند آن گاه كه اسير دست برده ثفيف (حجاج بن يوسف) شوي، موي هاي زير بدنت از بيم او به لرزه در مي آيد.»

    شخصي كه در آن جا حاضر بود از خبر غيبي امام عليه السلام تعجب كرد و پرسيد: برده ثقيف كيست؟ امام عليه السلام فرمود: غلامي از قبيله ثقيف است كه همه خاندان عرب را خوار و ذليل مي كند.

    شخص ديگري پرسيد: اي اميرالمومنين، چند سال او حكومت مي كند؟ امام فرمود: اگر به حكومت برسد، بيست سال حكومت خواهد كرد.؟»[11]

    درسهاي قنبر از مكتب علي(ع)

    خدمت كاران و كنيزاني كه در خانه ارباب زندگي مي كنند، آن چه در آن خانه مي بينند، فرا مي گيرند. آموزش هاي ارباب به زيردستان، در تربيت آنها بسيار مؤثراست؛ از اين رو، كنيزاني كه در خانه معصومين (عليهم السلام) بودند و با ايشان سروكار داشتند، اخلاق و رفتار آنان را آموخته بودند. قنبر اين افتخار را داشت كه پيوسته همراه مولي بود و مطالب فراواني از حضرت آموخت. او در كلاس مكتب مولايش علي(ع) زانو زد و درسهاي عملي و نظري زيادي را ياد گرفت.

    ولايت اهل بيت(ع) شرط صحت عبادت

    روزي قنبر به همراه امام علي(ع) وارد مسجد كوفه شد. در اين هنگام مردي مشغول نماز بوده بسيار نيكو نماز مي‏خواند. قنبر به مولي گفت: من مردي را نديدم كه از او زيباتر نماز بخواند!!

    حضرت فرمود: قنبر! عبادت با ولايت ما ارزش دارد اگر كسي هزار سال عبادت داشته باشد اما از نعمت ولايت ما بي‏بهره باشد عبادت او داراي ذره اي ارزش نيست...»[12]

    علي(ع) با اين عبارت درس بزرگي به او آموخت. يعني اي قنبر! ارزش اعمال به بصيرت است. بصيرت يعني حق شناسي، بصيرت يعني پيروي از مكتب اهل بيت(ع) و پذيرفتن ولايت آنها.

    چه بسيار علي(ع) به قنبر مي‏فرمود:

    «يَا قَنْبَرُ أَبْشِرْ وَ بَشِّرْ وَاسْتَبْشِرْ فَلَقَدْ مَاتَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ هُوَ عَلَي أُمَّتِهِ سَاخِطٌ إِلَّا الشِّيعَةَ أَلَا وَإِنَّ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عُرْوَةً وَ عُرْوَةُ الْإِسْلَامِ الشِّيعَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ دِعَامَةً وَ دِعَامَةُ الْإِسْلَامِ الشِّيعَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ شَرَفاً وَ شَرَفُ الْإِسْلَامِ الشِّيعَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ سَيِّداً وَ سَيِّدُ الْمَجَالِسِ مَجَالِسُ الشِّيعَةِ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ إِمَاماً وَ إِمَامُ الْأَرْضِ أَرْضٌ يَسْكُنُهَا الشِّيعَةُ وَ اللَّه ِلَولَا مَا فِي الْأَرْضِ مِنْكُمْ لَمَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَي أَهْلِ خِلَافِكُمْ وَلَا أَصَابُوا الطَّيِّبَاتِ مَا لَهُمْ فِي الدُّنْيَا...؛[13]

    مژده باد تو را و تو نيز به ديگران مژده بده ويقين داشته باش، كه به خدا قسم پيامبرخدا(ص) در حالي از دنيا رفت، كه جز شيعيان بر همه مردم خشمگين بود، وآگاه باشيد كه هر چيزي ستون و تكيه ‏گاهي دارد و ستون اسلام، شيعه مي‏باشد. آگاه باش براي هر چيزي كنگره اي است و كنگره اسلام شيعه است. و هر چيزي شرفي دارد و شرف دين شيعيانند، آگاه باش براي هر چيز سيد و سروري است و سيد مجالس، مجالس شيعه است و هر چيزي امامي دارد و امام زمين، زميني است كه شيعيان در آنجا ساكنند، سوگند به خدا اگر امثال شماها نبود، خداوند به مخالفان شما نعمت نمي داد....»

    صفات شيعيان راستين

    عده اي براي ديدار با علي(ع) به قنبر مراجعه كردند. قنبر آنها را راهنمايي كرد و پيش مولايش علي(ع) برد. حضرت به قنبر فرمود: ببين اينان كيانند؟

    قنبر گفت: اينان شيعيان شما هستند.

    حضرت فرمود: چرا سيماي شيعه را در آنها نمي‏بينم؟

     قنبر پرسيد سيماي شيعه كدام است؟

    فرمود:«شكمي خالي از گرسنگي (اهل روزه مستحبي بودن) لبهاي خشك، چشماني گريان (از خوف خدا)»[14]

    با اين حكايت بار ديگر اين درس دوباره براي قنبر تكرار شد كه  راه شيعه اثني عشري راه حق است. او از مولي آموخت كه شيعه بودن به شعار نيست بلكه بايد عملكرد علي پسندانه باشد.

    اعتدال در عقيده و پرهيز از غلو

    قنبر به مولايش علي(ع) خبر داد ده نفر به خانه آمده‏اند و معتقدند شما خداي آنها هستي!حضرت فرمود: بگو بيايند! به حضور مولي شرفياب شدند حضرت فرمود: حرفتان چيست؟ گفتند ما مي‏گوييم كه تو خداي مايي!

    تو ما را خلق كرده‏اي، روزي ما به دست توست.

     اميرمؤمنان علي(ع) فرمود: دست از اين حرفها برداريد! من مخلوقي مثل شمايم آنها دست از حرفشان نكشيدند! حضرت مجدداً به آنها فرمود: واي بر شما خداي من و شما الله است توبه كنيد و از انحرافتان بازگرديد.

     گفتند ما از عقيده‏مان عدول نمي‏كنيم تو خداي ما هستي و ما همگي مخلوق توايم، تو هستي كه روزيمان مي‏دهي!!

    حضرت به كارگران دستور داد گودالي بزرگ كندند آنگاه دستور داد آتش و هيزم در آن گودال بريزند آتش برافروخته شد. آنگاه فرمود: توبه كنيد!

    گفتند ما از عقيده‏مان برنمي‏گرديم مولي علي(ع) هم آنها را در آتش افكنده سوزاند!! در حالي كه اين بيت را زمزمه مي كرد:

    اني اذا بصرت شييا منكرا                      اوقدت ناري و دعوت قنبرا

    ـ هر گاه امر ناروايي ببينم، آتش مي افروزم و قنبر را براي اجراي حكم خدا فرا مي خوانم.[15]

     اين يعني آموزش اعتدال در عقيده.

    انقاق به فقراء

    امام علي(ع) در بين راه متوجه زن فقيري شد كه بچه هاي او از گرسنگي گريه مي كردند و او آن ها را به وسائلي مشغول مي كرد و از گريه باز مي داشت. براي آسوده كردن آن ها ديگي كه جز آب چيز ديگري نداشت بر پايه گذاشته بود و در زير آن آتش مي افروخت تا آن ها خيال كنند برايشان غذا تهيه مي كند. به اين وسيله آن ها را خوابانيد. علي(ع) پس از مشاهده اين جريان با شتاب به همراه قنبر به منزل رفت. ظرف خرمائي با انباني آرد و مقداري روغن و برنج بر شانه خويش گرفت و بازگشت. قنبر تقاضا كرد اجازه دهند او بردارد؛ ولي حضرت راضي نشدند. وقتي كه به خانه آن زن رسيد اجازه ورود خواست و داخل شد، مقداري از برنج ها را با روغن در ديگ ريخت و غذاي مطبوعي تهيه كرد؛ آن گاه بچه ها را بيدار نمود و با دست خود از آن غذا به آنها داد تا سير شدند. علي(ع) براي سرگرمي آن ها دو دست و زانوان خود را بر زمين گذاشت و صداي مخصوص گوسفندان را تقليد نمود! بچه ها نيز ياد گرفتند و از پي آن جناب همين كار را كرده و مي خنديدند؛ مدتي آن ها را سرگرم داشت تا ناراحتي قبلي را فراموش كردند و بعد خارج شد. قنبر گفت: اي مولاي من! امروز دو چيز مشاهده كردم كه علت يكي را مي دانم، سبب دومي بر من آشكار نيست. اين كه توشه بچه هاي يتيم را خودتان حمل كرديد و اجازه نداديد من شركت كنم از جهت نيل به ثواب و پاداش بود و اما تقليد از گوسفندان را ندانستم براي چه كرديد؟

    فرمود: وقتي كه وارد بر اين بچه هاي يتيم شدم، از گرسنگي گريه مي كردند. خواستم وقتي خارج مي شوم هم سير شده باشند و هم بخندند.[16]

    حساسيت بيت المال

    اميرالمؤمنين عليه السلام حاضر نبود از بيت المال براي خود چيزي زياده بر دارد، حتي در بيت المال چيزي نگه نمي داشت. هر روز جمعه هر چه در بيت المال بود، ميان مردم تقسيم مي كرد، بعد زمين بيت المال را جارو مي كرد و بر جاي آن نماز مي خواند و پس از نماز مي گفت: روز رستاخيز گواه من باشيد.

    و بنابر نقلي ديگر بر زمين اش آب مي پاشيد و آنجا استراحت مي كرد.

    مي گويند وقتي به بيت المال مي آمد و در آنجا پاره هاي زر و سيم را مي ديد زير لب زمزمه مي كرد:

    اي زردها و سپيدها، ديگري را فريب دهيد. خداوند بر من احسان مي كند و از فتنه شما مرا نگه مي دارد.[17]

    ابوعمرو زاذان فارسي مي گويد: من با قنبر نزد اميرالمؤمنين علي عليه السلام رفتيم. قنبر گفت:يا اميرالمؤمنين براي تو ذخيره اي نگه داشته ام.

    علي عليه السلام فرمود:آن چيست؟

    قنبر پاسخ داد برويم به خانه، چون وارد خانه شدند، در آنجا كيسه بزرگي پر از سيم و زر بود.

    قنبر رو به علي عليه السلام كرد و گفت: اي اميرالمؤمنين تو هر چه از اموال و غنايم بود، همه را قسمت كردي. من اين را براي تو ذخيره كردم.

    علي عليه السلام رو به قنبر كرد و گفت:آيا مي خواهي كه آتش فراواني به خانه من داخل كني.

    سپس شمشير خود را كشيد و به جام هاي سيم و زر نواخت و شعري خواند كه مفادش اين بود كه، هيچگاه از آنچه در نزد او فراهم شده است، خوب آن را براي خود برنگزيده، بلكه همه را به حق داران و مستحقان بخشيده است. سپس رو به زر و سيم انباشته كرد و گفت:

    اي سيم سپيد فام غير مرا فريب ده! اي زر زرد گونه غير مرا فريب ده.[18]

    رعايت شأن افراد

    علي(ع) در عين متواضع بودن، به حفظ منزلت افراد توجّه زيادي داشتند. از امام حسن عسگري(ع) نقل شده است: روزي پدر و پسري مهمان ايشان بودند. امام(ع) آنها را در بهترين جاي خانه خود پذيرايي كردند و خودشان در نزديك درِ اتاق روبروي مهمانان نشستند. پس از صرف غذا قنبر آب آورد تا مهمان ها دست هاي خود را با آن بشويند؛ علي(ع) آب را از قنبر گرفتند تا خودشان بر دستان آن دو آب بريزند. آن مرد وقتي اين صحنه را ديد بسيار شرمنده شد و از آن حضرت خواست كه آب را خود بريزد ولي امام(ع) راضي نشدند.

    وي به امام گفت: «اي أميرالمؤمنين، خدا مرا مي‏بيند و شما بر دستان من آب مي‏ريزيد؟!

    حضرت فرمود: «بنشين و دستانت را بشوي، زيرا خداوند عزّوجلّ تو را مي‏بيند در حالي كه برادري كه هيچ امتياز و فضيلتي بر تو ندارد به تو خدمت مي‏كند و خداوند به واسطه اين خدمت؛ خادمان او را در بهشت مساوي با ده برابر عدد مردم دنيا و بر همان حساب در نفرات مناطق وممالكي كه در آنجا استقرار دهد.

    پس آن مرد نشست. حضرت به او فرمود: «تو را قسم به حقّ بزرگ من كه نيك آن را مي‏شناسي و بدان احترام مي‏گذاري؛ و سوگند به تواضعت براي خدا كه به همان سبب شما دو تن را جزا داد و مرا بدان ستود، تو را بدان خدمتي كه برايت نمودم شرافت بخشيد، از تو مي‏خواهم دستان خود را با آرامش بشويي؛ همان گونه كه انگار قنبر بر دستان تو آب مي‏ريزد! آن مرد نيز همان كار را انجام داد.

    امام(ع) سپس ظرف آب را به پسرش محمد بن حنفيه دادند و فرمودند: اي فرزندم، اگر فرزند اين مرد به  تنهائي نزد من آمده بود باز هم خودم بر روي دستانش آب مي‏ريختم، ولي خداوند امتناع دارد از اين كه ميان پسر و پدرـ وقتي هر دو در يك مجلس حضور دارندـ مساوي رفتار شود (دوست ندارد كه بين آنها هيچ فرقي گذاشته نشود، بايد شأن پدر حفظ شود) بلكه پدر بر روي دستان پدر آب مي‏ريزد و پسر بر پسر، پس محمّد ابن حنفيّه بر دستان پسر آب ريخت.»[19]

    حفظ آبروي اشخاص

    روزي فرد نيازمندي به امام(ع) مراجعه كرد و اظهار نياز نمود. چون عده اي ديگر نيز در آنجا بودند حضرت براي حفظ آبروي او فرمودند: «حاجت خود را بنويس.» و به اين طريق امام(ره) نگذاشتند ديگران متوجه درخواست او شوند و در نتيجه آن فرد شرمنده شود. آن گاه به قنبر فرمودند خواسته او را برآورد و به سبب شايستگي او، بيش از آنچه مي خواست به او كمك كردند. يكي از حاضران گفت: يا اميرالمؤمنين براستي كه او را بي نياز كردي حضرت فرمودند: هركسي را به اندازه منزلتش احترام كنيد، چون ديدم اين مرد، فرد شايسته اي است بيش از آنچه نياز داشت كمكش كردم.

    تكريم مردم همراه با حفظ شخصيت آنان

    مردي نزد علي(ع) آمد و عرض كرد: «من حاجتي دارم.» امام فرمود: «حاجتت را روي زمين بنويس؛ زيرا كه من گرفتاري تو را آشكارا در چهره ات مي بينم.» مرد روي زمين نوشت: «من فقيري نيازمندم.» امام به قنبر فرمود: «با دو جامعه ارزشمند او را بپوشان.» مرد فقير هم، با ابيات زير از اميرالمؤمنين(ع) تشكر كرد.

               كَسَوْتَنِي حُلَّةً تَبْلَي مَحَاسِنُهَا                      فَسَوْفَ أَكْسُوكَ مِنْ حُسْنِ الثَّنَا حُلَلًا

               إِنْ نِلْتَ حُسْنَ ثَنَائِي نِلْتَ مَكْرُمَةً               وَ لَسْتَ تبقي [تَبْغِي بِمَا قَدْ نِلْتَهُ بَدَلًا

               إِنَّ الثَّنَاءَ لَيُحْيِي ذِكْرَ صَاحِبِهِ                    كَالْغَيْثِ يُحْيِي نَدَاهُ السَّهْلَ وَ الْجَبَلَا

               لَا تَزْهَدِ الدَّهْرَ فِي عُرْفٍ بَدَأْتَ بِهِ              فَكُلُّ عَبْدٍ سَيَجْزِي بِالَّذِي فَعَلا[20]

    حضرت فرمود: «يكصد دينار نيز به او بدهيد!» بعضي گفتند: «يا اميرالمؤمنين او را ثروتمند كردي! علي(ع) فرمود: «من از پيامبر خدا (ص) شنيدم كه فرمود: «انْزِلِ النَّاسَ مَنَازِلَهُم...؛ مردم را در جايگاه خود قرار دهيد و به شخصيت آنان احترام بگذاريد.» آن گاه فرمود: «إِنِّي لَأَعْجَبُ مِنْ أَقْوَام ٍيَشْتَرُونَ الْمَمَالِيكَ بِأَمْوَالِهِمْ وَ لَايَشْتَرُونَ الْأَحْرَارَ بِمَعْرُوفِهِم؛ من از بعضي مردم درشگفتم. آنان بردگان را با پول مي خرند، ولي آزادگان را با نيكي هاي خود نمي خرند.»[21]

    سختگيري در اجراي دين و قانون

    اميرالمومنين علي(ع) در كار دين، سخت گير و بي اغماض بود. همين عامل او را براي بعضي از اهل زمانه تحمل ناپذير كرده بود.

    قنبر چون پيوسته ملازم مولي بوده داستانهاي فراواني از قضاوتهاي مولي دارد. وي در بين افتخارات خويش از اين افتخار برخوردار است كه با اينكه در جرياني مرتكب تخلفي شد و از ناحيه مولي مجازات گرديد، اما تنبه او سر سوزني از محبت او نسبت به مولايش علي نكاست:

    امام باقر عليه السلام فرمود: اميرالمومنين عليه السلام به قنبر دستور داد حدي را بر مرد مجرمي جاري نمايد. قنبر در هنگام اجراي حد – كه شلاق بود – به خطا و اشتباه سه ضربه بيشتر از حد مقرر، به آن مرد گناهكار زد، حضرت از اشتباهي كه قنبر مرتكب شده بود برآشفت و با سه ضربه شلاق او را قصاص كرد و بدين گونه وي و امثال وي را از تعدي به حقوق ديگران بر حذر داشت.[22]

    قنبر بعد از شهادت امام علي(ع)

    در زمان امام حسن مجتبي(ع)

    وي پس از شهادت اميرالمومنين(ع) ملازم ركاب امام حسن مجتبي(ع) شد كه در حدود 10سال به طول انجاميد.

     او از نزديكان و مقربان امام حسن مجتبي(ع) بود. وي از جمله كساني بود كه در لحظه شهادت امام مجتبي(ع) در آنجا حضور داشت بر وصيت هاي ايشان بر برادرش محمدبن حنفيه ناظر و شاهد بود.

    مفضل بن عمر از امام صادق(ع) روايت مي كند كه فرمود: هنگامي كه حضرت امام حسن را مرگ نزديك شد به قنبر فرمود: ببين پشت در غير از آل محمد مؤمني ديگر هست، قنبر گفت: خدا و رسول و فرزند رسول به اين موضوع داناتر هستند، فرمود: اكنون برويد و محمد بن علي را نزد من حاضر كنيد، قنبر گويد:

    من رفتم و سفارش را به محمد گفتم، وي اظهار داشت مگر خبر تازه‏اي پيش آمده؟! قنبر گويد: گفتم هر چه زودتر در نزد ابو محمد حاضر گرديد، وي باعجله هر چه بيشتري خود را خدمت حضرت امام حسن(ع) رسانيد، وپس از سلام در مقابل آن جناب ايستاد، حضرت فرمود: اكنون بنشين، سزاوار نيست امثال شما در هنگام استماع كلماتي كه مردگان بوسيله آن زنده مي شوند، و زندگان از شنيدن آن مي ميرند، غائب باشيد.

    سپس امام حسن مجتبي(ع) به محمدبن حنفيه فرمودند: «اگر بخواهم از حال تو اطلاع دهم در وقتي كه در پشت پدرت نطفه بودي اطلاع مي دهم. اي محمّد! آيا نمي داني كه حسين بن علي پس از وفات من امام است و در نزد خداوند وارث ‏پيغمبر است و اين ارث را از پدر و مادرش اخذ كرده است.

    خداوند دانا است كه شما بهترين مردم هستيد و از ميان شما محمد(ص) را به رسالت برگزيد، ومحمد هم علي را اختيار كرد  وعلي هم مرا براي امامت برگزيد و من هم حسين را براي شما اختيار كردم.

    محمّد بن علي گفت: تو امام و پيشوا و سيد من هستي، من در عقيده خود ثابت و پا بر جا هستم و هيچ وقت گرفتار وساوس شيطان نيستم، ايمان من چنان محكم و استوار است كه بادهاي سخت او را از بين نمي برد و مانند نقوش بر صفحه كاغذ ترسيم شده است. حسين(ع) داناترين ما است از جهت علم و دانش، و سنگين‏ترين ما است از نظر حلم و بردباري، و از همه ما به حضرت رسول(ص) نزديكتر است، وي امام و پيشواي ما بود قبل از اين كه آفريده شود، و ناطق وحي بود پيش از اين كه به سخن گفتن آيد و اگر خداوند مي دانست كسي از غير ما داناتر هست محمّد(ص) را به رسالت اختيار نمي كرد، محمّد(ص) علي را اختيار نمود و علي شما را برگزيد و تو هم حسين را انتخاب كردي ما به اين انتخاب رضايت داريم وتسليم گفته شما هستيم. »[23]

    در زمان امام حسين(ع)

    پس از شهادت امام حسن(ع) قنبر توفيق درك امامت سيدالشهدا(ع) را دريافت اما وي نيز توفيق ياري امام حسين(ع) در عاشورا را از دست داد.

    درباره اين كه چرا قنبر با اين همه سوابق در كربلا حضور نداشته، متاسفانه هيچ سند تاريخي وجود ندارد. چون بسياري از موارد در تاريخ ذكر نشده است و چه بسا به دست ما نرسيده است لذا نكات مبهم و تاريك در تاريخ بسيار زياد است و مساله حضور افرادي چون قنبر و ديگران در جريان عاشورا و نهضت امام حسين(ع) يكي از آن موارد است. اما با اين حال برخي درباره عدم حضور قنبر در نهضت كربلا احتمالاتي را بيان كرده اند من جمله اين كه با ظهور ابن‌زياد شيعيان مخفيانه و پراكنده زندگي مي‌كردند و قنبر در آن زمان در زندان‌هاي بني‌اميه اسير بود و بعد از شهادت امام حسين(ع) و ياران باوفايش از زندان آزاد شد.

    لذا عملاً امكان حضور وي در كربلا منتفي بود. البته همانطور كه ذكر شد در منابع تاريخي چنين مطلبي نيامده است.

    قنبر پس از آزادي از زندان بني‌اميه، در زمره ياران حضرت زين‌العابدين(ع) درآمد اما به علت شرايط سياسي و خفقان آن دوران موفق به خدمتگزاري نزديك به امام چهارم نشد و در زمان حجاج به فيض شهادت نايل آمد.

    در خدمت امام حسين(ع)

    قنبر بعد از شهادت مولايش علي(ع) در خدمت اهل بيت و خاندان آن حضرت بود و بر معرفت خود مي افزود و از مكتب آنها علوم و معارف ناب را مي آموخت.

    در زمان امام حسين(ع) روزي عربي باديه نشين به مدينه آمد و پرسيد كريم ترين مردم كيست؟ گفتند:  حسين بن علي عليه السلام. آن مرد به جستجو پرداخت تا امام حسين(ع) را در مسجد و در حال نماز پيدا كرد. ايستاد و شعري در مدح و سخاوت حضرت خواند، همين كه آن حضرت از نماز فارغ شد، قنبر را صدا كرد و فرمود:  آيا از مال حجاز چيزي باقي است؟ قنبرگفت: بله 4000 دينار (طلا) مانده است. حضرت فرمود: آنها را بياور براي كسي كه در مصرف آن سزاوارتر است!

    علامه سيدرضا هندي، اشعاري در مدح علي بن ابيطالب(ع) سروده كه در مضمون يك بيت آن چنين اشاره به قنبر مي كند:

    «اي علي(ع)! چگونه تو را با دشمنانت برابر داشتند؟مگرآنان را با كفش «قنبر»هم مقايسه كرد؟«

    شهادت قنبر

    اين غلام وفادار علي(ع) تا زمان حجاج بن يوسف ثقفي حاكم واستاندار خبيث و جاني بني اميه زنده بود.  صاحب كتاب الارشاد مي نويسد: به نقل هاي مختلف تاريخي روايت شده كه روزي حجاج بن يوسف گفت: دوست دارم يكي از ياران ابوتراب [علي بن ابيطالب (ع)] را دستگير كرده و به قتل رسانم و با ريختن خونش به خداوند تقرب پيدا كنم.

    به او گفته شد: ماكسي را نمي شناسيم كه از قنبر، غلامش، مصاحبت بيشتري با ابوتراب داشته باشد.

    بدين ترتيب، حَجاج فردي را در پي او فرستاد و او را آوردند.

    به او گفت: تو قنبري؟ گفت: آري.

    گفت: ابوهمدان، ازقبيله همداني؟ (همدان از قبايل مشهور يمن بود.)

    گفت: آري.

    گفت: علي بن ابيطالب، مولاي توست؟

    گفت: مولاي من، خداوند است و امير مؤمنان، علي، وليّ نعمت من است.

    حجاج به قنبر گفت: از دين او بيزاري بجوي.

    گفت: چون از دين او بيزاري جُستم، مرا به ديني بهتر از آن، راهنمايي مي كني؟

    حجاج گفت: من تو را خواهم كشت، دوست داري چگونه تو  را بكشم.

    قنبرگفت: خود داني!

    حجاجّ پرسيد: چرا؟

    قنبرگفت: هرگونه كه مرا بكشي همان گونه تو را نيز خواهم كشت (و در قيامت قصاص خواهم كرد) امير مؤمنان به من خبر داد كه تو  را ظالمانه سر مي‏برند. حجاج دستور داد تا گردن او را زدند.[24]

    روايتي نيز از امام دهم شيعيان، حضرت هادي(ع) است كه فرمود: «قنبر، غلام اميرمؤمنان، بر حَجّاج بن يوسف در آمد.

    [حجّاج] به او گفت: توچه كاري براي علي بن ابيطالب مي كردي؟

    گفت: برايش آب وضو مي آوردم.

    گفت: او هنگامي كه وضويش را به پايان مي برد، چه مي گفت؟

    گفت: مولايم علي(ع) اين آيه رامي خواند: « فَلَمّا نَسُوا ما ذُكِرُّوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ اَبْوابَ كُلِّ شَيٍ، حَتي اِذا فَرِحُوا بِما اُوتُوا اَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَاِذاهُمْ مُبْلِسُونَ فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِين َظَلَمُواْ وَ الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِ ّالْعَالَمِينَ؛[25]

    پس چون پندهايي را كه به آنها داده شده بود، فراموش كردند، درهاي هر چيزي [ از نعمت ها] را بر آنان گشوديم تا هنگامي كه به آنچه به آنها داده شده بود، شاد گشتند. پس ناگهان [گريبان] آنها را گرفتيم و يكباره نا اميد شدند. پس سپاس، خداي پروردگار جهانيان را كه ريشه ستمكارانْ بركنده شد».

    حَجّاج گفت: گمان دارم كه آن را به ما تأويل مي كرد (و ما را مصداق خارجي آن مي دانست).

    گفت: آري.

    گفت: چون گردن تو را بزنم، چه ميكني؟

    گفت: آنگاه، من خوشبخت مي شوم و تو بدبخت مي گردي.

    پس فرمان داد گردنش را بزنند.[26]

    مقام والاي قنبر (برتري قنبر بر فرزندان متوكل)

    متوكل يكي از جنايت كارترين خلفاي عباسي بود. او در دشمني با اميرمؤمنان(ع) و خاندان وشيعيان او دلي پر از كينه داشت و دوران حكومت او براي شيعيان و علويان يكي از سياهترين دوران ها به شمار مي‏رود. در حكومت او گروهي از علويان زنداني يا تحت تعقيب و متواري شدند. او در سال 236 قمري دستور داد آرامگاه سرور شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين(ع) و بناهاي اطراف آن ويران و زمين پيرامون آن كشت شود و نيز در اطراف آن پاسگاه هايي برقرار ساخت تا از زيارت آن حضرت جلوگيري كند. متوكل اعلام كرد: رفتن به زيارت حسين بن علي ممنوع است و اگر كسي به زيارت او برود، مجازات خواهد شد.

    او در زمان خلافت خود بزرگاني از مردم مسلمان و معتقد به اهلبيت را به شهادت رسانيد كه از جمله آنان «ابن سكّيت»، يار با وفاي امام جواد و امام هادي و شاعر و اديب نام آور شيعي، بود كه متوكل به جرم دوستي علي(ع) را به قتل رسانيد.

    دو فرزند متوكل خليفه عباسي در نزد ابن سكيت درس مي خواندند. متوكل از طريق فرزندان خود كم كم، متوجه شد كه ابن سكيت از هواخواهان علي(ع) وآل علي(ع) است. متوكل كه از دشمنان سرسخت آل علي(ع) بود روزي ابن سكيت را به حضور خود خواست و با اشاره به دو فرزند خود، از وي پرسيد: اين دو فرزند من نزد تو محبوب ترند يا «حسن» و «حسين»؟

    ابن سكّيت از اين سخن و مقايسه بي مورد سخت برآشفت و خونش به جوش آمد بي درنگ و  بدون ترس و ملاحظه گفت: فرزندان تو نسبت به امام حسن(ع) و امام حسين(ع) كه دو نو گل باغ بهشت و دو سيد جنت ابدي الهي اند قابل قياس و نسبت نيستند فرزندان تو كجا و آن دو نور چشم ديده مصطفي كجا؟ آنها را با قنبر غلام حضرت(ع) هم نمي توان سنجيد. به خداسوگند «قنبر» غلام علي(ع) در نظر من از تو و دو فرزندت بهتر است!»

    متوكل از اين پاسخ گستاخانه سخت بر آشفت. در همان دم دستور داد زبان ابن سكيت را از پشت سر در آوردند و بدين صورت آن شيعه خالص و يار راستين امام دهم(ع) را شهيد كرد.

    حكايت مرد مار گزيده و كتك خوردن قنبر

    قنبر در ميان ياران اميرالمومنين(ع) از حرمت و منزلتي بسزا برخوردار بود و همواره مورد عزت و احترام مردم بود.

    نقل است روزي يكي از ياران حضرت علي(ع) با يكي از دشمنان آن حضرت در كنار هم نشسته بودند كه ناگهان قنبر از دور پيدا شد، آن شخص شيعه با مشاهده قنبر قيام كرد و به احترام او سر پا ايستاد.

    آن مرد بدخواه گفت: مگر قنبر كيست كه تو اين گونه او را احترام كردي؟

    گفت: آيا به كسي كه ملايكه بال خود را زير پاي او مي گسترانند، احترام نگذارم.

    شخص مخالف از روي عصبانيت قنبر را فرا خواند و با ذكر بهانه اي، به وي دشنام داد و چند ضربه اي به او زد.

    خبر اين ماجرا به اميرالمومنين عليه السلام رسيد. از قضا ماري آن شخص را كه به قنبر احترام كرده بود، گزيد. حضرت علي عليه السلام جهت عيادت وي به منزلش رفت و ديد كه آن مرد از شدت درد مي نالد و به خود مي پيچد. حضرت با مشاهده حال او فرمود: آيا مي داني تو خود باعث اين مصيبت شده اي.

    عرض كرد: براي چه؟

    حضرت فرمود: تو خوب مي دانستي فلاني دشمن و مخالف ماست، با اين حال پيش او به قنبر احترام زياد گذاشتي كه حساسيت و حسادت او را بر انگيختي و او را ناخودآگاه تحريك نمودي كه به قنبر اهانت كند و او را اذيت نمايد و به اين ترتيب تو موجب آزار قنبر شدي و خداوند هم با اين مار تو را كيفر نمود؛ بنابراين اگر مي خواهي خداوند تو را عافيت و سلامت عطا كند، عهد كن ديگر در برابر دشمنان مان با ما و دوستان ما به گونه اي رفتار نكني كه بيم گزندي بر ما باشد.[27]



    [1].الاختصاص، ص ۷۳؛ معجم رجال الحديث، ج ۱۴، ص ۸۶؛ا رشاد، ج ۱، ص ۳۲۸؛ سفينه البحار، ج ۲، ص ۴۴۹؛ بحارالانوار، ج ۴۲، ص126.

    [2] .الارشاد، ص173؛ بحارالانوار، ج42 ، ص126.

    [3].سفينه البحار،ج ۲، ص ۴۴۹؛ بحارالانوار، ج ۴۲، ص 126.

    [4].موسوعه الامام علي بن ابيطالب،ري شهري، ج 12،ص251؛ بحارالانوار، علامه مجلسي، ج42، ص 122.

    [5]. در برخي نقل ها آمده است: علي(ع) خنديد و فرمود: «قاضي راست مي‏گويد، اكنون مي‏بايست كه من شاهد بياورم، ولي من شاهدي ندارم.» قاضي، بدين جهت كه مدعي شاهد ندارد، به نفع مسيحي حكم كرد و او هم ‏زره را برداشت و روانه شد... داستان راستان، مرتضي مطهري، ج1، ص56.)

    [6]. البته در  برخي نقل ها اعلام شده كه حضرت شاهدان ديگري را نيز ارائه كردند كه از طرف قاضي به دلائلي مورد پذيرش قرار نگرفت.

    [7].الاغاني،ج ۱۷،ص ۲۱۹؛ باكمي تفاوت در مناقب ابن شهرآشوب، ج ۲، ص ۱۰۵؛ بحارالانوار، ج ۴۱، ص56.

    [8]. بحارالانوار،ج ۷۱،ص 424؛ امالي شيخ مفيد، ترجمه استاد ولي، ص130.

    [9].احتمالاً اشاره به اين حديث باشد: قالَ اَبُوذَرٍّ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلي الله عليه و آله يَقُولُ: اِخْوانُكُمْ جَعَلَهُمُ اللّهُ تَحْتَ اَيْديكُمْ، فَمَنْ كانَ اَخُوهُ تَحْتَ يَدِه ِفَلْيُطْعِمْهُ مِمّا يَأْكُلُ وَلْيُكْسِهِ مِمّايَلْبِسُ وَ لا يُكَلِّفْهُ ما يَغْلِبُهُ فَاِنْ كَلَّفَهُ مايَغْلِبُهُ فَلْيُعِنْهُ.

    ابوذرمي‏گويد: از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: خداوند بعضي از برادران شما را زير دست شما قرار داده هر كس برادر و هم نوعش را زير دست دارد بايد از آنچه خود مي‏خورد به او بخوراند، و از آن چه مي‏پوشد به او هم بپوشاند، و هيچ وقت كاري كه خارج از قدرت اوست به او نسپارد و اگر كار دشواري را به او سپرد او را كمك كند.

    [10].مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 366؛ بحارالانوار، ج 8 ، ص243؛ ارشاد القلوب ديلمي، ترجمه سلگي، ج1، ص422.

    [11]. شرح ابن ابي الحديد، ج ۶، ص ۱۱7.

    [12].بحارالانوار، ج5، ص160.

    [13].امالي شيخ صدوق، ص627؛ ارشادالقلوب ديلمي، ترجمهسلگي،ج‏1، ص260. (با اندكي تفاوت)

    [14].بحارالانوار، ج15، ص197.

    [15].بحارالانوار، ج3، ص211.

    [16].كوكب درّي، ج 2، ص132.

    [17].العقدالفريد، ج 2، ص 279؛ الغارات، ج 1، ص 47.

    [18]. الغارات،ج 1،صص 57-56.

    [19].احتجاج، ترجمه جعفري،ج2، ص562.

    [20].ترجمه ابيات:

    گرم تو جامه زنخ داده‏اي كه كهنه شود                  بپوشمت ز ستايش هزارها جامه‏

     ستايشم ز براي تو حرمتي باشد                             كه جاي آن نپذيري هزار پيژامه‏

    شود ز مدح و ثنا زنده نام صاحب آن                     چنو كه زنده شود كوه و دشت از باران‏

    به عمر خويش ز احسان بكس كناره مكن             كه بنده راست جزا طبق آنچه كرده عيان

    [21].بحارالانوار،ج 41،ص 34؛ امالي شيخ صدوق، ص275.

    [22].سفينةالبحار،ج 2،ص 167؛كافي،ج ۷،ص ۲۶۰.

    [23].زندگاني چهارده معصوم، عزيز الله عطاردي، ص309.

    [24].كشف الغمة، ج 1، ص 383

    [25].انعام،آيه 45 - 44.

    [26].رجال الكشّي، ج1، ص290؛ تفسير العيّاشي، ج1، ص359؛  الارشاد،  ج1، ص330.

    [27].مستدرك سفينه البحار، ج ۸، ص604.  بحارالانوار، ج4، ص175.

    ________________________________________________________________________________________

    نويسنده: سيد رضي سيد نژاد