زندگي نامه زيد بن موسي بن جعفر

  • زيدبن موسي بن جعفر

    حضرت رضا(ع) برادران و خواهران زيادي داشت. يكي از برادرانش زيدبن موسي بن جعفر بود.

    دربارۀ وي اطلاعات چنداني در دست نيست و منابعي كه از او سخن گفته‌اند، فقط به نقش بارز وي در شورش«ابن ‌طباطباء» و «ابو السراياء» در عراق ( در سالهاي ۱۹۹ و ۲۰۰) اشاره كرده‌اند.

    او از مادري ام ولد كنيز تولد يافت و تاريخ زندگي او پيوسته با پيكار توام بود، وي در قيام «علويان» كه مشهور به «طالبيون» است شركت داشت.

    محمّد بن ابراهيم معروف به «ابن طباطباء» كه از نواده‏هاي امام مجتبي (ع) بود، در سال 199 هجري در كوفه قيام‏كرد و مردم را به «الرّضامن‏آل محمّد»[1] و عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) فرا خواند. مردم كوفه دعوت او را پذيرفته و گروه زيادي به گردش جمع شدند.

    يكي از كساني كه براي پيشبرد نهضت «ابن طباطباء» بسيار فعّاليّت مي‏كرد و مسؤوليت امور نظامي او را بر عهده داشت «سريّ بن منصور» معروف به «ابوالسّرايا» بود. وي پيش از آن از نيروهاي برجسته و فرماندهان زبده «هرثمه» بود كه به علت بروز يك سلسله اختلافات از او جدا شد و با «ابن طباطبا» بيعت كرد.

    حسن بن سهل، زهير بن مسيّب را با ده هزار نيرو براي سركوبي «ابن طباطبا» فرستاد، ولي زهير شكست خورد و همه امكانات و تجهيزاتش به دست لشكريان كوفه افتاد.

    ابن طباطباء با گذشت كمتر از يك ماه از آغاز قيامش بطور ناگهاني درگذشت و به عقيده بعضي از مورّخان، ابوالسّرايا به منظور خالي‏كردن ميدان براي‏ خود او را مسموم‏كرد.[2]

    ابوالسّرايا پس از مرگ ابن طباطبا نهضت او را رهبري كرد و با نيروهاي حكومت‏ درگير شد. وي پس از تسلط بر كوفه و شكست دادن دومين نيروي اعزامي از سوي حسن بن سهل به فرماندهي «عبدوس بن محمّد» موقعيّت و شهرت بيشتري پيدا كرد و در كوفه به نام خود سكّه زد و بطور رسمي زمام امور را به دست گرفت.

    ابوالسّرايا پس از تسلّط كامل بر كوفه و بيرون راندن عباسيان از اين شهر، فعّاليّت هاي خود را به خارج از كوفه متمركز كرد. نخست رهسپار بصره شد و آن جا را فتح نمود، سپس بر «واسط» و اطراف آن چيره گشت و كارگزاران علوي را به بصره، مكه، يمن، فارس و اهواز گسيل داشت.[3]

    با ظهور ابوالسّرايا و بالا گرفتن كار او، علوياني كه در عراق، شام و حجاز پنهاني و ناشناخته زندگي مي‏كردند، هر كدام از گوشه‏اي قد برافراشته به مخالفت با دستگاه حاكم ‏پرداختند.

    علت و چگونگي پيوستن زيدبن موسي به اين شورش روشن نيست اما گفته شده كه بعد از مرگ ابن‌طباطبا، هنگامي كه ابوالسرايا و يارانش با جواني علوي به نام م«حمد بن محمد بن زيد» بيعت كردند، او زيد بن موسي را به ولايت اهواز منصوب كرد.[4]

    زيد بعد از آن ماموريت يافت كه بصره را نيز تصرف كند. وي در راه اهواز، به كمك عباس ‌بن محمد جعفري والي منتخب ابوالسرايا، به بصره شتافت و با غلبه بر حسن‌ بن علي معروف به مأموني، عامل عباسيان در بصره، آن شهر را تصرف كرد.

    زيد بن موسي اندكي بعد، عباس‌ بن محمد را نيز بيرون نمود و بصره را ضميمه قلمرو خود كرد.[5] وي بني عباس و هوادارانشان را از شهر بيرون راند و خانه‏هايشان را به آتش كشيد و به هر يك از بني‏عباس دست مي‏يافت دستور مي‏داد او را آتش بزنند؛ وي حتي نخلستان ها را نيز آتش زد بدين جهت به «زيد النّار» [زيد آتش افروز] ملقب گشت.[6]

    پس از فتح بصره عباسيان تقويت شدند وحكومت شهرها را به دست گرفتند. حسن بن سهل كه از گسترش نفوذ ابوالسّرايا موقعيت خود را متزلزل و خطرناك مي‏ديد «هرثمة بن اعين» را به مقابله با او فرستاد. هرثمه در برخوردهاي مختلفي كه با ابوالسّرايا داشت موفق شد او را شكست دهد و بسياري از نيروهايش را بكشد و حتّي كوفه را از دست او بگيرد. خود او نيز پس از آن كه به سمت شوش گريخت و از آن جا راه جزيره را در پيش گرفت تا به رأس العين نزد خانواده‏اش برود، در ميان راه توسط نيروهاي مأمون دستگير و نزد حسن بن سهل برده شد.

    وي فرمان داد او را بكشند و جسدش را به دار آويزند. [7]

    اسارت زيد

    با مرگ ابوالسرايا و تصرف بصره به دست سپاه عباسي، امارت زيد نيز  از دست رفت و  وي به اسارت درآمد.

    نحوه اسارت او در منابع تاريخي به صورت هاي مختلفي ذكر شده است.

    شيخ صدوق(ره) مي نويسد: أبو الخير عليّ بن احمد نسّابه از مشايخ خود روايت كرده است كه زيد بن موسي بن جعفر نديم منتصر شده بود و او مردي زبانآور و خوش بيان بود، اما زيدي مذهب، و در كنار نهري در بغداد كه موسوم به «كرخايا» است منزل گزيده بود، و وي همان كس است كه ايّام ابو السرايا در كوفه سردار لشكر شده بود، و چون ابو السرايا به قتل رسيد، سادات حسني (زيدي مذهب ها) پراكنده شدند، پارهاي به بغداد و پارهاي به كوفه و جمعي به مدينه رفته و متواري شدند، زيد بن موسي از جمله متواريان بود، و حسن بن سهل (برادر فضل بن سهل؛ ذو الرّياستين) در پي يافتن او بود تا بالأخره بر او دست يافت و  و او را به زندان افكند، تا اين كه روزي او را احضار كرد كه به قتلش رساند، مأمور كشتن حاضر گشت و شمشير از غلاف بيرون كشيد و زيد را مهيّاي كشتن نمودند و حسن بن سهل خواست مأمور را فرمان دهد كه سر از بدنش جدا كند، حجّاج بن خيثمه كه در ميان حاضران بود بلند گفت: اي امير در اين كار شتاب مكن! مرا پيش خوان تا از روي خير خواهي تو را نصيحتي كنم.

    حسن بن سهل به مأمور گفت: دست نگهدار تا ببينم او چه مي گويد، آنگاه وي را پيش خواند و گفت: نصيحتت چيست؟

     حجّاج گفت: آيا خليفه دستور قتل او را داده است؟ گفت: خير، گفت: پس به چه مجوز قانوني پسر عموي خليفه را به قتل مي رساني در حالي كه فرمان كشتن او را براي شما صادر نكرده است، و تو خود نيز از او نظر خواهي نكردهاي.

     سپس گفت: اي امير حكايت عبد اللَّه بن حسن افطس[8] را بشنو، و قضيّه او را كه هارون وي را نزد جعفر بن يحيي برمكي زنداني كرده بود، و بعد در ايام عيد نوروز بدون اذن هارون او را كشت و سر او را در طبقي به عنوان هداياي نوروز نزد هارون فرستاد، و زماني كه هارون فرمان كشتن جعفر را به مسرور كبير داد به او گفت: اگر جعفر از تو دليل اين كارت را پرسيد بگو اين سزاي كشتن ابن الأفطس است كه بدون فرمان من او را به قتل رسانيدي! آنگاه حجّاج رو به حسن بن سهل كرده گفت: آيا تو مطمئنّي كه اگر ميان تو و خليفه مسألهاي پيش آيد، او كشتن اين مرد- عموزاده خليفه- را دليلي براي قتل تو قرار ندهد، همان طور كه پدرش هارون با جعفر برمكي كرد؟!

    حسن بن سهل گفت: خداوند تو را جزاي خير دهد! و سپس دستور داد زيد بن موسي را به زندان باز گرداندند، و تا زمان بيعت اهل بغداد با ابراهيم بن مهديّ، و شوريدن آنان بر حسن بن سهل و اخراجش از بغداد، همواره او در زندان بود تا طرفداران مأمون او را از زندان بيرون آورده و نزد مأمون فرستادند، و مأمون هم او را نزد برادرش حضرت رضا عليه السّلام فرستاد، و زيد بن موسي زنده بود تا آخر خلافت متوكّل عبّاسي[9] و در «سرّ من رأي» مرگش فرا رسيد.[10]

    طبري [11]بر آن است كه وي، امان خواست و علي‌ بن ابي‌ سعيد  فرمانده سپاه عباسي، به او امان داد. بنا به روايتي ديگر، او را به بغداد نزد حسن بن سهل فرستادند. حسن‌ بن سهل درصدد قتل او بود اما چون هيچ دستوري از مأمون براي اين كار دريافت نكرده بود و يكي از درباريان نيز او را از عواقب اين كار بيم داد، از كشتن وي صرف‌نظر كرد. وي تا زمان بيعت مردم بغداد با ابراهيم بن مهدي ، در زندان بود. در اين هنگام، طرفداران مأمون او را از زندان بيرون آوردند و نزد مأمون فرستادند.[12]

    بلعمي بر آن است كه زيد از زندان علي‌ بن ابي‌سعيد گريخت و به عبداللّه، برادر ابوالسرايا، پيوست و درصدد فتح بصره برآمد اما اسير شد و او را به بغداد فرستادند. در بغداد، در زندان بود تا هنگامي كه شورشيان او را فراري دادند و پنهان شد.[13]

    در ادامۀ اين روايت، بلعمي از تصميم بغداديان براي به خلافت نشاندن زيدالنّار سخن گفته است.

    روايت گرديزي نيز حاكي از آن است كه حسن‌بن سهل، پس از قتل ابوالسرايا، زيد را نزد مأمون فرستاد.[14]

    گفته شده حسن بن سهل از فرماندهان مامون با زيد پيكار كرد، او را دستگير و دست بسته نزد مامون در مرو فرستاد. مامون به او گفت: اي زيد! چرا خانه هاي بني عم خودرا سوزاندي و خانه هاي دشمنان ما (اميه، ثقيف، عدي، باهله و آل زياد) ر اواگذاشتي؟ چون زيد شوخ طبع بود گفت: از هر سوي اشتباه كردم و اگر بار ديگر دست پيدا كنم نخست از خانه هاي دشمنان خود آغاز مي كنم.

     مأمون خنديد و او را نزد برادرش امام رضا(ع) فرستاد و گفت: گناه تو را به آن حضرت بخشيدم، حضرت او را سرزنش كرد و آزاد نمود و سوگند ياد كرد تا زنده است با او سخن نگوييد.

    اما در قولي متفاوت با ساير اقوال چنين آمده است: بعد از كشته شدن ابوالسرايا، زيد نيز شكست خورد و خود را مخفي نمود تا كسي بر او دست نيابد. اما حسن بن سهل به جست جوي او پرداخت تا اين كه زيد را پيدا كرد و او را دست گير نمود و به زندان انداخت. وي در زندان بغداد بود تا زماني كه ابراهيم بن مهدي معروف به «ابن شكله» قيام نمود. مردم بغداد اجتماع كردند و زيد را از زندان فراري دادند. زيد به مدينه رفت و در آن جا نيز به بيعت محمدبن جعفربن محمد دعوت نمود تا اين كه مأمون لشكري را به مدينه اعزام كرد.

    آنها زيد را گرفتند به مرو نزد مأمون آوردند. وقتي زيد را پيش مأمون بردند، گفت: «اي زيد، در بصره شورش كردي، تو را به حال خود گذاشتم به جاي اين كه خانه هاي دشمنان ما از بني اميه و بني ثقيف و بني  عني و باهل و آل زياد را آتش بزني، قصد خانه هاي پسرعموهايت را كردي وخانه هاي آنان را آتش مي  زني

     زيد چون شوخ طبع بود، به مزاح گفت: «من از هرجهت اشتباه كردم و اگر دوباره برگردم، اين بار به دشمنانمان خواهم پرداختمأمون خنديد و او را نزد حضرت رضا(ع) فرستاد و پيغام داد: «من جرم او را به شما بخشيدم و شما خود او را  ادب كنيدوقتي زيد خدمت امام رضا(ع) رسيد، امام او را توبيخ نمود و آزاد كرد، اما سوگند خورد كه تا زنده است با زيد سخن نگويد.

    البته هيچ يك از تاريخ نويسان، ذكر نكرده اند كه زيد در مدينه نيز قيام نمود. اگر اين گزارش صحت داشت، طبري و ديگران حتماً‌ به آن اشاره مي كردند؛ درحالي كه طبري، قيام دوم زيد را نيز در سال 200 قمري، در عراق و در منطقه انبار گزارش كرده است. 

    بي شك بعد از كشته شدن ابوالسرايا و متفرق شدن مردم كوفه از كنار محمدبن محمدبن زيدبن علي بن الحسين(ع) زيد نيز شكست خورد وبه دست عاملان مأمون دست گير شد و اورا به مرو نزد مأمون بردند.

    دليل ملقب شدن زيد به زيد النار

    همانطور كه اجمالاً اشاره شد رفتار او با بصريان بسيار خشن و بي‌رحمانه بود. وقتي توانست بر شهر بصره مسلط شود، پس از غارت اموال مردم، دستور داد خانه‌هاي بني‌ عباس و طرفدارانشان را آتش زدند.  او آنها را به شديد ترين وضع قلع و قمع نمود؛ زيرا بني عباس از سرسخت ترين دشمنان علويان به شمار مي رفتند.

    آنان ظلم هاي فراواني را در حق علويان مرتكب شده بودند؛ به همين جهت، زيد از آنها كينه به دل داشت و مي خواست انتقام سختي از عباسيان بگيرد و به همين جهت دستور داد بني عباس و هوادارانشان را از شهر بيرون كنند و هرگاه يكي از آنان را نزد وي مي‌بردند، دستور مي‌داد كه او را در آتش بسوزانند، از اين‌رو به زيدالنّار ملقب شد.[15]

    رابطه امام رضا(ع) با زيد

    اساس و محور اصلي رفتارهاي فردي و اجتماعي امامان(ع) را خدا و خشنودي او تشكيل مي‏داد. از اين رو، تمام ارتباط ها و برخوردهاي ايشان بر اين مبناي استوار، تنظيم و پي‏ريزي مي‏شد.

    آن بزرگواران در برخوردها و معاشرت هايشان تا آنجا كه مربوط به شخص خودشان بود بزرگترين گذشت ها، عالي‏ترين ايثارها و پرشورترين محبّت ها را نسبت به ديگران داشتند، امّا در جايي كه صحبت خدا و پاي مكتب در ميان بود، كوچكترين اغماض و كمترين سازش و انعطافي از خود نشان نمي‏دادند؛ هر چند فرد مخالف و فاسد از بستگان آنان بود.

    امام رضا(ع) وقتي در يكي از بستگان خود، خلاف و انحرافي در مسائل اعتقادي يا سياسي مي‏ديد، تذكر مي‏داد، انتقاد مي‏كرد و موضع مي‏گرفت. از اين رو، بستگان آن حضرت هرگز نمي‏توانستند از خويشاوندي با او سوء استفاده كنند؛ زيرا آن حضرت اين اجازه و مجال را به آنان نمي‏داد؛ حتي بعضي را طرد مي‏كرد و افشا مي‏نمود تا امر بر مردم مشتبه نشود و مردم خلاف هاي ايشان را به حساب امام(ع) نگذارند.

    درباره رابطه زيد با امام رضا(ع) درمدينه گزارشي در كتب تاريخي ديده نمي شود كه قابل بحث و بررسي باشد، اما وقتي امام رضا(ع) در مرو ولي عهد مأمون بودند و در آن جا اقامت داشتند، زيد در بصره قيام نمود كه او را دست گير كردند و نزد مأمون به مرو فرستادند. شيخ صدوق در عيون اخبارالرضا(ع) و ديگران روايت هايي در اين زمينه نقل مي كنند كه امام رضا (ع) زيد را به سبب كاري كه در بصره انجام داده بود، به شدت سرزنش و توبيخ كردند كه در اينجا به برخي از اين روايات اشاره مي شود:

    1.محمّد بن احمد سناني با سند از حسن بن موسي الوشّاء بغدادي روايت مي كند كه گفت:

    من در خراسان در مجلس علي بن موسي الرّضا(ع) بودم و زيد بن موسي در آنجا حاضر بود و به جماعت حاضر، فخر مي فروخت كه ما چنين و چنانيم.

     امام ابو الحسن  الرضا(ع) كه با ديگران مشغول گفتگو بود، سخنان زيد را شنيد و رو به او كرده فرمود: «يا زيد اغرك قول ناقلي الكوفه؛ اي زيد! آيا حرف هاي نقّالان كوفه تو را مغرور كرده و فريب خوردهاي كه روايت ميكنند: «إن فاطمه(س) أحصنت فرجها، فحرم الله ذريتها علي النار؛ فاطمه(س) عفّت خود را حفظ كرد و خداوند آتش را بر ذريه او حرام نمود»؟

    «فوالله ماذاك الا للحسن والحسين و ولد بطنها خاصه؛ به خدا سوگند اين امر جز براي حسن و حسين و فرزندان بلا واسطه آن حضرت نيست.

    اما اينكه پدرت موسي بن جعفر(ع) اطاعت خدا كند، روزها را روزه بگيرد و شب ها را به نماز و عبادت پردازد و تو معصيت و نافرماني خدا كني، سپس در روز رستاخيز هر دو در عمل مساوي باشيد و جزاي هر دو بهشت باشد، پس بدون ترديد تو عزيزتر از او در نزد خدا مي باشي! (چون او با طاعات خود مستحقّ بهشت شده است و تو بيطاعت و با معصيت همان پاداش را گرفتهاي)!

     آري عليّ بن الحسين(ع) فرموده است: براي نيكوكار ما دو چندان پاداش و اجر است و براي بدكار ما دو چندان عذاب و جريمه.

    حسن وشّاء گويد: آنگاه امام رو به من كرده فرمود: اي حسن اين آيه را چگونه مي خوانيد:

    «قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ ؛ اي نوح به درستي كه او از اهل تو نيست؛ زيرا عمل او نادرست است؟»[16] عرض كردم: پارهاي از مردم«إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» مي خوانند به طريق وصفي، يعني او عملي نادرست است، و بعضي«عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ»مي خوانند (يعني بدكاري كرده)، و هر كس«عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» بخواند او را از نوح نفي كرده و غيري را پدر او داند، امام (ع) فرمود: نه، هرگز اين طور نيست، بلكه او پسر واقعي نوح بود و ليكن چون خداوند عزّ و جلّ را نافرماني كرد، خداوند او را از پذيرش نفي نمود، (و ما اهل بيت نيز اين چنين هستيم) هر كس از ما نافرماني خدا كند از ما نيست، و تو اي حسن! اگر خداوند را اطاعت كني از ما اهل بيت خواهي بود.[17] 

    2.ابو عليّ بيهقيّ با سند از ابي عبدون روايت مي كند كه گفت:

    هنگامي كه زيد بن موسي برادر حضرت رضا(ع)-كه در سال 199ه.ق در بصره شورش كرده بود و خانههاي بني عبّاس را آتش زده و خراب كرده بود و بدين سبب او را زيد النار مي خواندند- دستگير شد،  او را نزد مأمون آوردند، مأمون به او گفت: اي زيد در بصره خروج مي كني و به جاي اينكه به خانههاي دشمنانمان (بني اميه، ثقيف، و غنيّ، و باهلة، و آل زياد) آغاز كني به خانههاي پسر عموهايت اولاد عبّاس شروع مي نمايي و آنها را به آتش ميكشي؟! زيد كه قريحهاي شوخ داشت گفت: اشتباه كردم از هر جهت يا امير المؤمنين، اگر باز گردم اين بار به آنها مي پردازم، مأمون را خنده گرفت و او را نزد برادرش حضرت رضا(ع) روانه كرده و پيام فرستاد كه او را به خاطر شما بخشيدم.

    وقتي او را نزد حضرت آوردند وي را ملامت كرد و سرزنش نمود و گفت: تو آزادي هر كجا كه خواهي برو و سوگند ياد نمود كه با او تا زنده است سخن نگويد.[18]

    3. محمدبن علي ماجيلويه، محمدبن موسي بن متوكل و احمدبن  زياد همداني از علي بن ابراهيم نقل مي-كنند كه ياسر خادم گفت:

    زيدبن موسي برادر حضرت رضا(ع) در مدينه خروج نمود و خانه هايي را به آتش كشيد و مردمي را كشت. و از اين رو او را «زيدالنار» لقب دادند. مأمون سپاهي را فرستاد او را دستگير كردند و نزد مأمون آوردند. وي دستور داد تا زيد را نزد برادرش ابوالحسن(ع) ببرند. چون زيد بر آن حضرت وارد شد، آن جناب به او فرمود: «اي زيد! آيا تو را سخنان مردمان نادان كوفه مغرور نموده است كه روايت مي كنند: «إن فاطمة احصنت فرجها فحرم الله ذريتها علي النار...؛ فاطمه عفت خودرا نگه داشت، پس خداوند آتش را بر ذريه اش حرام نمود. فقط اين مخصوص حسن و حسين است. اگر مي پنداري كه تو معصيت خداوند عزوجل را مرتكب شوي و به بهشت روي و پدرت موسي بن جعفر(ع) كه اطاعت خدا كند نيز به بهشت داخل شود، در اين صورت تو نزد خداوند گرامي ترخواهي بود! به خداوند سوگند هيچ كس جز از راه اطاعت به آن چه نزد خداست نخواهد رسيد و تو مي پنداري با معصيت بدان برسي، پس گمان تو بدگماني است».

    زيد گفت: «من برادر شما و پسر پدرت هستمحضرت در پاسخش فرمود: «تو برادر مني هنگامي كه خداوند عزّوجّل را اطاعت كني؛ چون نوح(ع) گفت: «وَنَادَي نُوحٌ رَبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ؛[19] پروردگارا، پسر من از اهل من است و وعده تو حق است و حكم تو بهترين حكم  هاست»، خداوند در پاسخش فرمود: «قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ؛[20]  اي نوح او از اهل تونيست. او عمل غيرصالح است.» پس خداوند او را چون معصيت  كار و نافرمان بود، از نوح ندانست.

    4. عليّ بن احمد بن عمران دقّاق با سند از حسن بن جهم روايت مي كند كه گفت:

    نزد حضرت رضا(ع) بودم و زيد بن موسي، برادرش در آنجا بود، امام رضا(ع) به او مي فرمود: «اي زيد! از خدا پروا كن و بدان كه ما اين موقعيّت را نزد خدا و خلق بدست نياورديم مگر از راه تقوي و پرهيزكاري، و هر كس تقوي نداشته باشد و فرمان خدا را رعايت نكند از ما هرگز نخواهد بود، و ما نيز از او نيستيم.

     اي زيد! مبادا آن كس از شيعيان ما كه به سبب او تسلّط يافتي او را كوچك و پست شماري و زورگوئي كني كه اين، سبب از ميان بردن موقعيّت و سيادت تو است.

     اي زيد! مردم اين روزگار براي محبّت و عقيدهاي كه شيعيان به ولايتمان دارند آنان را دشمن مي دارند و با آنان كينهتوزي ميكنند، و ريختن خون و بردن اموالشان را حلال مي دانند، و اگر تو همانند مردم با آنان بدي كني به خود ستم كردهاي و حقّ خود را ضايع ساختهاي.»

    حسن بن جهم گويد: سپس علي بن موسي الرضا(ع) رو به من كرده فرمود:

    «يَابْنَ الْجَهْمِ! مَنْ خالَفَ دينَ اللَّهِ فَابْرَأْمِنْهُ كائِناً مَنْ كانَ مِنْ ايِّ قَبيلَةٍ كانَ، وَ مَنْ عادَ اللَّهَ فَلا تُوالهِ كائِناً مَنْ كانَ مِنْ ايِّ قَبيلَةٍ كانَ؛

    اي پسر جهم! هر كس با دين خدا مخالفت كند، از او بيزاري بجوي، هر كس و از هر قبيله‏اي كه باشد (چه سيّد هاشميّ و علويّ، و چه از كسان ديگر)، و هر كس با خدا دشمني كند، با او دوستي و موالات مكن، هر كس و از هر قبيله‏اي كه باشد.

    عرض كردم: يابن رسول اللّه! چه كسي با خدا دشمني مي‏كند؟

    فرمود: هر كس كه خدا را معصيت و نافرماني مي‏كند.»[21]

    5. در مناقب آمده است: زيد بن موسي، برادر امام رضا(ع) بر مأمون وارد شد. خليفه او را احترام كرد. امام رضا(ع) هم نزد مأمون بود. زيد بر آن حضرت هم سلام داد. امام(ع) جوابش را نداد.[22] زيد (از بي‏اعتنايي امام بسيار ناراحت شد و) گفت: من پسر پدرت هستم، جواب سلامم را نمي‏دهي؟ فرمود: «انت اخي ما اطعت الله فاذا عصيت الله لا اخاء بيني و بينك؛ تو تا وقتي كه در اطاعت خدا باشي برادر مني. وقتي خدا را معصيت كني بين من و تو برادري نيست.»[23]

    6.در زمان مأمون كه زيد النار قيام كرد و سرانجام دستگير شد، او را نزد مأمون آوردند. مأمون عصباني شده، به امام رضا(ع) عرض كرد: « يا أباالْحَسَنِ! لَئِنْ خَرَجَ أخوكَ وَ فَعَلَ ما فَعَلَ، لَقَدْ خَرَجَ قَبْلُهُ زَيْدُ بْنُ عَليٍّ فَقُتِلَ؛ وَ لَوْ لا مَكانُكَ مِنّي‌ لَقَتَلْتُهُ! فَلَيْسَ ما أتاهُ بِصَغيرٍ؛

    اي‌ أبوالحسن‌! اگر الآن‌ برادر تو خروج‌ كرد و آن‌ كارها را در بصره‌ انجام‌ داد، قبل‌ از او هم‌ زيد بن‌ علي همين‌ كارها را كرده‌ بود؛ او هم‌ خروج‌ كرد و كشته‌ شد. و اگر مكانت‌ تو نبود، من‌ هم‌ برادر تو را مي‌كشتم‌، چون‌ آن‌ كاري‌ كه‌ انجام‌ داد كار كوچكي‌ نبود.»

    حضرت‌ رضا(ع) به‌ مأمون‌ گفتند: «يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! لَاتَقِسْ أَخِي‌ زَيْدًا إلَي‌ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ، فَإنَّهُ كَانَ مِنْ عُلَمَآء ءَالِ مُحَمَّدٍ؛ غَضِبَ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ، فَجَاهَدَ أَعْدَآءَهُ حَتَّي‌ قُتِلَ فِي‌ سَبِيلِهِ؛

    كار زيد ابن‌ موسي‌ را به‌ كار زيد بن‌ علي قياس‌ نكن‌! زيد بن‌ علي از علمآء آل‌ محمّد بود؛ براي‌ خدا غضب‌ كرد و با دشمنان‌ جهاد نمود تا در راه‌ خدا كشته‌ شد.»

    بعد مي‌فرمايد: پدر من‌ موسي‌ بن‌ جعفر(ع) حديث‌ كرد براي‌ من‌، كه‌ او شنيد از پدرش‌ جعفر بن‌ محمّد(ع)، كه‌ فرمود: «رَحِمَ اللَهُ عَمِّيَ زَيْدًاً، إنَّهُ دَعَا إلَي‌ الرِّضَا مِنْ ءَالِ مُحَمَّدٍ؛ وَ لَوْ ظَفَرَ لَوَفَي‌ بِمَا دَعَا إلَيْهِ؛

    خدا عموي‌ من‌ زيد را رحمت‌ كند، او دعوت‌ به خود نمي‌كرد؛ او دعوت‌ به‌ شخص‌ مورد رضا از آل‌ محمّد مي‌كرد؛ و اگر پيروز مي شد و غلبه‌ مي‌كرد، به‌ آنچه‌ كه‌ در پي‌ آن‌ بود، وفا مي‌كرد.» و وقتي‌ كه‌ خواست‌ خروج‌ كند با من‌ مشورت‌ نمود؛ من‌ گفتم‌:

    «يَا عَمِّ! إنْ رَضِيتَ أَنْ تَكُونَ الْمَقْتُولَ الْمَصْلُوبَ بِالْكُنَاسَةِ فَشَأْنُكَ!

    اي عموجان! اگر دوست داري همان مقتول به دار آويخته كناسه (كوفه ) باشي پس راه تو آن است من‌ تو را أمر به‌ خروج‌ نمي‌كنم‌.»

    فَلَمَّا وَلَّي‌، قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ(ع) وَيْلٌ لِمَنْ سَمِعَ وَاعِيَتَهُ فَلَمْ يُجبْهُ! هنگامي‌ كه‌ زيد خداحافظي‌ كرد و رفت‌، حضرت‌ جعفر بن‌ محمّد فرمود: واي‌ بر كسي‌ كه‌ ندا و دعوت‌ او را بشنود و إجابت‌ نكند!»

    مأمون‌ گفت‌: «يَا أَبَا الْحَسَنِ! أَلَيْسَ قَدْ جَآءَ فِيمَنِ ادَّعَي‌ الإمَامَةَ بَغَيْرِ حَقِّهَا مَا جَآءَ؟! مگر دربارۀ كسي‌ كه‌ بغير حق ادّعاي‌ إمامت‌ كند، اين‌ مطالب‌ نيامده‌ است‌؟! يعني‌ زيد بن‌ علي ادّعاي‌ إمامت‌ كرد بِغَيْرِ حَقِّهَا و آنچه‌ از رسول‌ خدا دربارۀ اين‌ أفراد رسيده‌ است‌ شامل‌ حال‌ زيد بن‌ عليّ هم‌ خواهد شد.

    امام رضا(ع) در پاسخ مامون فرمود: « إنَّ زَيْدَ بْنَ عَلِيٍّ لَمْ يَدَّعِ مَا لَيْسَ لَهُ بِحَقٍّ؛ وَ إنَّهُ كَانَ أَتْقَي‌ لِلَّهِ مِنْ ذَلِكَ؛ إنَّهُ قَالَ: أَدْعُوكُمْ إلَي‌ الرِّضَا مِنْ ءَالِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ السَّلَا مُ؛ وَ إنَّمَا جَآءَ مَاجَآءَ فِيمَنْ يَدَّعِي‌ أَنَّ اللَهَ تَعَالَي‌ نَصَّ عَلَيْهِ ثُمَّ يَدْعُو إلَي‌ غَيْرِ دِينِ اللَهِ وَ يُضِلُّ عَنْ سَبِيلِهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ؛

    زيد بن‌ عليّ ادّعا نكرد براي‌ خود آن چيزي‌ را كه‌ حقّ نباشد، و مي‌ترسيد كه‌ چيزي‌ را به غير حقّ براي‌ خود ادّعا كند؛ او مي‌گفت‌: من‌ دعوت‌ مي‌كنم‌ شما را به‌ رضاي‌ آل‌ محمّد؛ من‌ قيام‌ مي‌كنم‌ سپس‌ حكومت‌ را مي‌دهم‌ به دست‌ آن‌ كسي‌ كه‌ از آل‌ محمّد مرضيّ و پسنديدۀ براي‌ حكومت‌ است‌.

    أمّا آن‌ أخباري‌ كه‌ از پيغمبر وارد شده‌ است‌، دربارۀ آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ ادّعاي‌ إمامت‌ كند و بگويد: من‌ إمامم‌؛ بعداً مردم‌ را به‌ غير دين‌ خدا بخواند و از روي‌ جهالت‌ و ناداني‌ مردم‌ را از طريق‌ خدا گمراه‌ كند.»

    وَ كَانَ زَيْدٌ وَ اللَهِ مِمَّنْ خُوطِبَ بِهَذِهِ الآيَةِ: «وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُم؛[24]

    قسم‌ به خدا، زيد از جمله‌ أفرادي‌ بود كه‌ مخاطب‌ به‌ اين‌ آيه‌ شده‌اند: آنطور كه‌ بايد و شايد در راه‌ خدا مجاهده‌ كنيد؛ زيرا كه‌ او شما را اجتباء و اختيار كرده‌ است‌.»[25]

    جايگاه زيد

    براي ارزيابي هر شخصيتي بويژه فرزندان امامان شيعه به ناچار بايد راه احتياط را پيش گرفت و به سادگي نمي توان آنها را محكوم و متهم نمود و شخصي منفي نشان داد، امام صادق(ع) فرمود: «انه ليس رجل من ولد فاطمه(س) يموت ولايخرج من الدنيا حتي يقرّ للامام بامامة؛ از فرزندان فاطمه كسي از دنيا نمي رود، مگر اينكه به امام خود و امامت او اعتراف مي كند ...» و فرزندان امام كاظم(ع) نيزاز اين قاعده بيرون نيستند.

    دلايلي وجود دارد كه زيد بن موسي را شخصي مثبت ارزيابي مي كند:

    الف شيخ مفيد فرموده است:

    «براي هر يك از فرزندان امام كاظم(ع) فضيلت و خصلتي نيك مشهور استاين جمله تاييد همه آنهاست و زيد را استثنا نكرده است.

    ب خلفاي عباسي با علويان به ويژه فرزندان امامان شيعه به شدت مخالف بودند، اين اختلاف در قرن دوم شدت گرفت، به گونه اي كه كمتر وزيري از «بني عباس» بودكه دستش به خون يكي از علويان آلوده نباشد.

    در همين راستا مامون براي برقراري حكومت نامشروع خويش هر مخالفي را به شيوه مرموزانه اي از بين مي برد و زيد نيز يكي از قربانياني است كه به دستور او مسموم شده است. علويان در تنگناي شديد قرار داشتند و پيشوايان آنها همچنان در حبس و تحت نظر بوده و پيوسته زندگي را با تقيه بسر برده اند؛ زيرا علويان تنها گروهي بودند كه امكان جانشيني آنها وجود داشت. اين دشواري ها انگيزه محبوبيت بيش از پيش علويان در ميان مردم وشورش هاي پي در پي آنان بر عليه عباسيان شد و لذا مي بينيم فرزندان امامان(عليهم السلام) از هر فرصتي استفاده كرده، بپا مي خاستند، اما پيشوايان و امامان شيعه پس از عاشورا زمان شايسته اي را براي قيام نيافتند و اگر قيام مي كردند، قيام همان و از ميان رفتن شيعه همان.

    ج علويان معتقد به تشيع بوده، اما تشيع آنها نياز به اصلاح و تعديل داشت و بر همين اساس برخي پيكارهاي آنان تند، شتابزده و احياناً اشتباه بوده است، بدون ترديد از ديدگاه امام رضا(ع) حكومت مامون مشروع نبوده است، ولي در روش برخورد با آن ممكن است بين حضرت و ديگر علويان اختلاف نظر وجود داشته باشد و طبيعي است كه امام رضا(ع) نمي تواند از قيام هاي ضد بني عباس حمايت كند و در حضور مامون از قيام زيد تجليل نمايد.

    چه بسا ممكن است امام رضا(ع) در برخورد با زيد، از روش تقيه استفاده كرده باشد. تا خطر جدي از جانب مأمون متوجه زيد نشود و او در امان باشد. امام رضا(ع) در برخورد با زيد، از خود تندي نشان دادند تا جان او حفظ شود و با دسيسه مأمون از بين نرود، زيرا خلفاي بني عباس مخالفان خود را با شيوه هاي مختلف به قتل مي  رساندند؛ چنان كه بعدها اين قضيه به وقوع پيوست و مأمون، زيد را مسموم نمود و از بين برد. اين مطلب را تاريخ نويسان زيادي گزارش كرده اند. قديمي ترين منبع به قرن چهارم قمري برمي گردد. ابي نصر بخاري مي گويد: «مأمون زيد را مسموم نمود و به قتل رسانيد

    اين مسأله در مورد ابراهيم بن موسي بن جعفر(ع) نيز رخ داد. او عليه مأمون قيام كرد ولي از مأمون امان گرفت و مأمون هم به او امان داد، ولي بعداً‌ او را مسموم نمود و از بين برد. لذا امام رضا(ع) براي حفظ جان زيد، اين سخنان را در مورد او فرمود تا شرّ مأمون از سر زيد كوتاه شود.

    د.درباره رواياتي كه شيخ صدوق(ره) در «عيون اخبار الرضا عليه السلام»  و ديگران در كتاب هايشان آورده اند كه امام هشتم(ع) زيد را توبيخ و نكوهش كرده است- كه برخي از آنها ذكر شد - بايد گفت:

    اين روايات، از نظردلالت و صدور مورد خدشه اند. چنان كه آيت الله خويي(ره) اين روايات را از نظر دلالت ضعيف و خدشه پذير مي داند و مي گويد: «بر اين روايات نمي شود تكيه نمود». 

    برخي از اين روايات از نظر سند ضعيف هستند، هر چند برخي از راويان آنها مورد اعتمادند، اما راويان ديگري كه هويت آنها معلوم نيست، يا داراي ضعف هستند نيز وجود دارد. از جمله: سهل بن زياد كه غالي و كذاب بود و صالح  بن  ابي حماد كه وي نيز ضعيف است.

    پس به اين روايات نمي توان صد در صد اعتماد كرد. به همين جهت وقتي «علامه سيد محسن امين» به «زيد بن موسي(ع مي رسد، پس از نقل كلام شيخ مفيد، مي گويد: «در عموميت كلام شيخ مفيد زيد نيز داخل است»، يعني زيد داراي فضيلت است.

    ه. علاوه بر اين در سخنان امام رضا(ع) برضد زيد، مطلب مهمي كه او را خارج از دين و مذهب بداند نيست، بلكه جملاتي عادي است كه زيد را نصيحت فرموده. و كارهاي او را نكوهش كرده اند. و در مقابل، حركتي كه نشان دهنده بي حرمتي به امام رضا(ع) باشد، از زيد گزارش نشده است نه در مدينه و نه در مرو. اگر موردي در اين زمينه بود گزارش مي شد.

    بنابراين زيد شخصي فاسد المذهب كه از طريق حق و صواب بيرون رفته باشد، نيست.

    او نه از «زيديه» و نه از «واقفيه» بوده است، بلكه نشانه هايي وجود داردكه تشيع وي را تاييد مي كند. گرچه ما در صدد توجيه برخي خطاهاي زيد، نظير آتش سوزي او نيستيم، ولي نمي توان گفت او شخصي نااهل و ناصالح است و از نسل امامان معصوم(عليهم السلام) اگر كسي مانند «جعفر كذاب» وجود داشت، امامان از اول شيعه را متوجه انحراف وي نموده اند.

    روايتي در اثبات امامت

    جعفر فرزند زيد ازپدرش، او هم از پدرش امام كاظم(ع) و امام كاظم(ع) از پدرانش(عليهم السلام) چنين نقل مي كند: روزي «ام اسلم» به خدمت پيامبر اسلام(ص) كه در منزل «ام سلمه»بود، آمد، پرسيد رسول خدا(ص) كجاست؟ ام سلمه گفت:

    براي كاري بيرون رفته و به زودي باز مي گردد. او منتظر رسول خدا(ص) ماند، تا آن حضرت آمد. «ام اسلم» پرسيد: پدر و مادرم فداي تو اي رسول خدا! من كتاب هايي را خوانده ام، پيامبران و وصي آنها را مي شناسم، حضرت موسي در حيات خود وصي(هارون) و بعد از خود نيز وصي (يوشع) داشت و همچنين حضرت عيسي، اي رسول خدا! وصي تو كيست؟ حضرت فرمود: «اي «ام اسلم» وصي من در حيات و پس از وفات من يكي است. اي ام اسلم! اگر كسي مثل اين كار مرا انجام داد، او وصي من است، حضرت دستش را به سنگريزه اي زد و آن را ماليد تا مانند آرد شد، آنگاه خميرش كرد و باخاتمش آن را مهر كرد.

    سپس فرمود: اي «ام اسلم» هر كسي اين كار مرا انجام داد او وصي من است.

    گويد: از نزد رسول خدا(ص) خارج شدم و به محضر اميرالمؤمنين(ع) رسيدم، از او پرسيدم پدر و مادرم فداي تو! آيا تو وصي پيامبر(ص) هستي؟ فرمود:

    آري. و حضرت هم مانند كار رسول خدا(ص) انجام داد.

    سپس نزد حسن و حسين آمدم، آن دو نيز مانند كار رسول خدا(ص) انجام دادند و ام اسلم زندگي طولاني كرد تا «زين العابدين»(ع) را ملاقات نمود، او هم مانند كار رسول خدا(ص) و علي و حسن و حسين(عليهم السلام) انجام داد .

     نقل اين حديث گواهي بر اعتقاد زيد مبارز، به امامت و ولايت تكويني معصومين(عليهم السلام) و نشان عدم انحراف او در جريان «زيديه» است.

    وفات زيد

    زيد سرانجام در شهر مرو توسط مامون مسموم گرديد و اين فرزند برومند امام هفتم در خراسان بزرگ چشم به آسمان دوخت و تن به خاك سپرد.

    درباره وفات زيد اختلاف است. اصحاب تراجم در مورد وي اقوال مختلفي دارند كه به آنها اشاره مي شود:

    1.صفدي مرگ او را سال 250قمري،‌ در سامرا ذكر مي كند و مي گويد: «زيد نديم منتصربود».
    2.ابن حزم اندلسي، وفات او را در ايام خلافت المستعين  بالله، پس از منتصر سال 248قمري، ذكر مي كند كه نه با خلافت متوكل سازگاري دارد نه با خلافت مستعين.

    3. ابن عنبه مي گويد: «زيد در ايام مأمون به وسيله او مسموم شد واز دنيا رفت».

    4. ابي نصربخاري مي  گويد: «زيد را نزد مأمون آوردند. او زيد را به امام رضا(ع) بخشيد وبعداً‌ مأمون زيد را سم داد و كشت و قبر او در مرو است».

    5. ابن شدقم مرگ زيد را در زمان مأمون مي داند و مي گويد: «مأمون زيد را سم داد.»  وي مدفن زيد را در «صلهد» يكي از روستاهاي اصفهان ذكر مي كند.

    6. شيخ صدوق وفات زيد را دوگونه نقل مي كند:

    - زيد تا ايام منتصر زنده بود ونديم وي محسوب مي شد؛

    - زيد تا آخر خلافت متوكل زنده بود و در سامرا از دنيا رفت.  صدوق در ابتداي حديث مي گويد:

    «حدثنا ابوالخير علي بن احمد نسابه عن مشايخه أن زيداً بن موسي كان ينادم المنتصر....؛ أبو الخير عليّ بن احمد نسّابه از مشايخ خود روايت كرد كه زيد بن موسي بن جعفر نديم منتصر شده بود...»

    و در آخر مي گويد: «وعاش زيد بن موسي الي آخر خلافه  المتوكل ومات بسرمن رأي؛ زيد بن موسي زنده بود تا آخر خلافت متوكّل عبّاسي‏ و در «سرّ من رأي» مرگش فرا رسيد.»[26]

    7.در كتاب «سفينة البحار» چنين آمده است: «زيد النار فرزند امام هفتم موسي بن جعفر(ع) مي باشد، و در سال 199 ه‍ ق قيام كرد و موقعي رهبر آنان ابوالسرايا كشته شد مبارزين و مجاهدين بني هاشم پراكنده شدند و زيد متواري شد و بعد عمال ماءمون وي را دستگير كردند و مدتي زنداني بود تا آنكه مأمون خليفه عباسي ، وي را به توصيه امام هشتم آزاد كرد، او تا آخر خلافت متوكل عباسي زنده بود و در «سر من راءي» جهان را بدرود گفت.[27]

    مرقد زيد

    درباره مرقد زيد بن موسي بن جعفر(ع) اختلاف نظر است. دو بارگاه در ايران به وي منسوب است: يك بارگاه در صلهد اصفهان  و ديگري در آفريز[28] خراسان كه اين آرامگاه بر اساس يكي از كتيبه هاي موجود در زمان شاه عباس صفوي و درسال 1020ه- ق نوسازي شد. بعدها در زمان امير علم خان حشمت الملك مجدداً تعمير و بازسازي گرديد.

    داخل ضريح يك قنديل اهدايي خاندان خزيمه (در عصر نادر شاه افشار) بوده كه كتيبه روي آن اين مسئله را با شعري بيان مي كند.

    امامزاده زيد بن موسي داراي سه كتيبه سنگي تاريخي مي باشد:

    كتيبه شماره 1:

    اين كتيبه بناست و بدين لحاظ در حوادث گوناگون روزگار آسيب زيادي ديده است كه انتقال مطالب آن را غير ممكن ساخته است . اين كتيبه در سمت چپ ورودي بنا و به شكل عمودي در ديوار نصب شده است .

    كه به لحاظ احترام وتقديسي كه مردم براي آن قائل بوده اند روي آن دست مي كشيده اند كه باعث سائيده گي هر چه بيشتر آن شده است . قدمت آن احتمالا مربوط به سالهاي 510هجري قمري باشد كه بناتوسط ابومحمد الحسين بن منصور قايني تعمير و بازسازي شد.

    كتيبه شماره 2:

    اين كتيبه در سمت راست ورودي بنا در ديوار نصب شده است . مربوط به اوايل قرن نهم هجري بوده است.
    كتيبه شماره 3:

    متن كتيبه به اين شرح است :بناي اين ايوان عالي مزار فيض آثار امامزاده عالميان زيد بن موسي را در زمان پادشاه جمجاه ملائك سپاه . عباس . حيدر حسيني به اتمام رسانيد .

    در حال حاضر 52 دانگ آب وقفي به استناد وقفنامه هاي موجود متعلق به اين امامزاده مي باشد و شايسته است كه در حفظ و حراست از آن توجه شود .

    لازم به ذكر است بارگاه زيد در اصفهان مدرك معتبري ندارد. فقط آن را نويسنده «تحفه الازهار» گزارش نموده است، با توجه به قرائن و شواهد موجود مي  توان گفت: زيد در خراسان مدفون است، زيرا تعدادي از علماي انساب گزارش كرده  اند كه او در مرو توسط مأمون مسموم شد و از دنيا رفت.

    با وجود اين دو، بارگاه ديگري در استان ديوانيه عراق به نام زيد بن موسي بن جعفر(ع) وجود دارد.

    ارادات شيخ ابوالمفاخر به امام زاده زيد النار

    بقعه مباركه زيدالنار در خراسان همواره مورد توجه علماء اين ديار بوده، به طوريكه تاريخ، ارادت ابو محمد حسن بن منصور قايني مشهور به ابوالمفاخر به اين آستانه را مسطور داشته است. شيخ ابوالمفاخر (547-510)به علت شهرت و آوازه علمي از طرف سلطان بهرام شاه غزنوي به غزنين فراخوانده و به سمت نخست وزيري بر گزيده شد.

    وي در شهر غزنينن خانقاه با شكوهي كه داراي دارالقضا(دادگستري)، دارالشفا(بيمارستان)، مدرسه، كتابخانه و آشپزخانه بود، بنانهاد كه به خانقاه زيديه شهرت يافت؛ زيرا به زيدبن موسي(ع) علاقه زيادي داشته و هرچه داشت از فيض وجود زيد كه در آفريز قاين مدفون است، مي دانست.

     ارادت شيخ ابوالمفاخر به زيد النار در كتاب سه رساله در علم رجال نيز مسطور است.

    فرزندان زيد

    درباره فرزندان و نوادگان زيد بن موسي بن جعفر(ع) برادر علي بن موسي الرضا(ع) اطلاعات زيادي وجود ندارد.

    بنابه روايت ابن‌حزم، وي ده پسر داشت.[29] اما ابن‌عِنَبه او را داراي چهار پسر به نام هاي حسن، حسين‌ المحدث، جعفر و موسي اصّم دانسته و بر آن است كه نسل وي در مغرب، عراق)بنوصعب، بنومكارم) و ايران پراكنده‌اند.[30]

     برخي منابع تاريخي معتقدند مرقد مطهر حسن بن زيد بن موسي بن جعفر(ع) و اولاد وي در قيروان - نخستين شهري كه مسلمانان در تونس بنا نهادند  است.

    برخي مي گويند مرقد حسين محدث(ع) در قزوين است اما مرقدي كه در قزوين است متعلق به امام زاده حسين فرزند دلبند علي بن موسي الرضا به نام شاهزاده حسين است كه در كودكي دارفاني را وداع گفته است.

    مرقد مطهر امامزاده جعفر بن زيد بن موسي بن جعفر(ع) در روستاي قالند در شهرتاريخي ارجان در بهبهان است. اما درباره موسي الاصم چيزي گفته نشده است.

    در برخي جاها شخصي به نام سيدابوصالح را نيز از فرزندان زيد بن موسي بن جعفر ذكر كرده اند.

    درصورتي كه انتساب امامزاده سيدابوصالح (ع) به زيد بن موسي بن جعفر(ع) درست باشد و ايشان از فرزندان زيد بن علي بن حسين(ع) نباشند، اين امامزاده بزرگوار يكي از چهار فرزند زيد بن موسي بن جعفر (ع) يعني حسن وحسين محدث و جعفر و موسي الاصم است.

    اما اين احتمال وجود دارد كه امامزاده جليل القدر سيد ابوصالح(ع) از فرزندان زيد بن علي بن الحسين(ع) يا نوه زيد بن علي(ع ) باشد؛ زيرا در تاريخ يعقوبي گفته شده است كه يحيي(ع) فرزند زيد(ع) در خراسان عليه حكومت امويان قيام كرد و در سال۱۲۰ه قمري به قتل رسيد و آرامگاه مطهر جناب ايشان نيز در گنبد كاووس است. بنابراين اين احتمال وجود دارد كه سيد ابوصالح(ع) از براداران يا فرزندان ايشان بوده باشد كه در قيام علويان در برابر امويان به وي ياري رسانده باشد اما بعد از قتل يحيي(ع) به مازندران پناه آورده باشد.

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    فهرست مطالب

     

    زيدبن موسي بن جعفر  3

    اسارت زيد  4

    دليل ملقب شدن زيد به زيد النار  8

    رابطه امام رضا(ع) با زيد  8

    جايگاه زيد  13

    روايتي در اثبات امامت    14

    وفات زيد  15

    مرقد زيد  16

    ارادات شيخ ابوالمفاخر به امام زاده زيد النار  17

    فرزندان زيد  17

    فهرست مطالب    19

     



    1.بيشتر علوياني كه بر ضد خلفاي وقت قيام مي كردند، در مرحله نخست مردم را به سوي خود دعوت نمي كردند، بلكه دعوت خود را براي يكي از خاندان پيامبر(ص) كه در علم، تقوا  و شجاعت مرضي و مورد پسند همگان بود، شكل مي دادند. البته مواد استثنايي هم مثل نفس زكيه و برخي ديگر وجود داشت كه از همان ابتدا مردم را به سوي خود مي خواندند.

    2.الكامل، ابن اثير، ج6، ص305.

    3.الكامل، ابن اثير، ج6، ص 302 305.

    1. مقاتل ‌الطالبين، ابوالفرج اصفهاني، ص۳۵۵؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص445؛ مروج الذهب، ج4، ص322.

    2. انساب‌ الاشراف، بلاذري، ج۲، ص۵۴۹؛ الكامل في التاريخ، ابن‌اثير، ج۶، ص۳۰۵.

    3.الارشاد شيخ مفيد، ص286.

    4.تاريخ طبري، محمدبن جرير طبري، ج8، ص528 535؛ الكامل في التاريخ، ابن ثير، ج6، ص302 307؛ مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهاني، ص344- 366.

    1.قصّه عبد اللَّه أفطس به گفته مؤرّخين به طور اجمال چنين است كه هارون سخت در صدد اين بود كه از وضع خاندان ابو طالب و افراد سرشناس آنان هر لحظه با خبر باشد، و از اين جهت روزي از فضل بن يحيي پرسيد: آيا در خراسان نامي از فرزندان ابو طالب به گوش مي خورد؟ گفت: نه به خدا سوگند، با تمام جدّيتي كه در اين باره داشتهام، نام كسي از آنان را نشنيدهام جز اينكه شخصي نام محلي را مي برد و ميگفت: عبد اللَّه بن حسن افطس در آنجا وارد ميشود. هارون فوراً و بدون مكث كسي را مأمور كرد كه با جمعي به مدينه روند، و او را دستگير ساخته نزد وي فرستند. جماعتي مأمور به مدينه رفته و در محلّ مزبور نگهباني ميدادند تا وي را ديدند و دستگير كرده نزد هارون آوردند. هارون به او گفت: شنيدهام تو زيديّه را گرد خود جمع ميكني و به خروج بر من و ياري خود دعوت مينمائي؟! عبد اللَّه گفت: اي امير مؤمنان تو را به خدا سوگند مي دهم كه خون مرا نريزي؛ چون من از اين جمع نيستم و ابداً نامي از من در آن جمعيّت نيست، و بطور كلّي كساني كه اين طرز تفكّر را دارند رفتارشان بر خلاف رفتار من است، زيرا من از جواني در مدينه و در بيابان هاي اطراف آن رشد كردهام و روي پاي خود ايستاده و زير بار ديگري نبودهام و كارم شكار مرغ «قرقي» است، و جز اين عشق ديگري ندارم. هارون گفت: از تو ميپذيرم اما تو را بازداشت ميكنم و مأموري هم بر تو مي گمارم كه تو را مراقبت كند، و اگر كسي هم بخواهد نزد تو آيد، ممانعت نكند، و اگر بخواهي در همان جا كبوتر بازي هم بكني مانعي ندارد. عبد اللَّه گفت: اي امير تو را به خدا خون مرا گردن مگير، زيرا اگر مرا زنداني كني اختلال حواس پيدا مي كنم، امّا هارون نپذيرفت و او را در خانهاي زنداني كرد، و در آنجا بود و فرصتي مي جست تا نامهاي بهارون فرستد تا بالأخره فرصتي يافت و نامهاي سراسر فحش و ناسزا به هارون نوشت و آن را مهر كرد و براي هارون فرستاد، چون هارون آن نامه را قراءت كرد پاره نموده و گفت: اين مرد سينهاش تنگ شده و مي خواهد خود را بكشتن دهد، ولي من اين كار او را موجب قتل او نمي دانم، آنگاه جعفر برمكي را طلب كرد و به او دستور داد تا عبد اللَّه را به خانه خود برد، و در محلّ بازداشتش توسعه دهد، روز بعد كه روز نوروز بود عبداللَّه را به خانه برد، و فرمان داد گردنش را زدند و سر او را در پارچهاي پيچيده و بعنوان هديه با هداياي ديگر به نزد هارون آورد، هارون هداياي او را پذيرفت، و چون در ميان آنان نظرش به سر عبد اللَّه افتاد، يكّه خورد و سخت ناراحت شد آنقدر كه نتوانست خودداري كند، و با كمال تندي به جعفر گفت: واي بر تو! چرا چنين كردي؟ جعفر گفت: براي آن نامه دشنامي كه به امير مؤمنان نوشته بود، هارون گفت: تو اين كار را بدون اذن منكردي و اين بدتر از آن نامه بود، اين گذشت تا وقتي كه هارون تصميم به نابودي برامكه گرفت، و مسرور كبير را مأمور كشتن جعفر كرده و بدو گفت: هنگامي كه ميخواهي او را گردن زني باو بگو كه اين كشتن بجاي كشتن عبداللَّه بن حسن عموزاده من است كه تو او را بدون اجازه من به قتل رسانيدي». (عيون اخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق، ترجمه غفاري و مستفيد، ج2، ص571.)

    1.ترتيب خلفاي عبّاسي( بنا بر اتّفاق مورّخين) پس از مأمون بدين ترتيب مي باشد: معتصم، واثق، متوكّل، منتصر، مستعين- الخ، و در ابتداي همين حديث آمده بود كه زيد بن موسي نديم منتصر بوده است بنا بر اين جمله انتهاي حديث:« عاش زيد إلي آخر خلافة المتوكّل» نادرست ميباشد، و فوت زيد النّار را-«ابن حزم اندلسي» در كتاب«جمهرة أنساب العرب»- در ايّام خلافت المستعين باللَّه( يعني پس از منتصر) به تاريخ 248 هجري ذكر كرده‏اند.

    2.عيون أخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق، ترجمه غفاري و مستفيد، ج2، ص569.

    3. تاريخ طبري، محمدبن جرير طبري، ج۷، ص۱۲۳.

    4. عيون اخبارالرضا(ع)، ص۲۵۸؛ تجارت الامم، ابن مسكويه، ج۴، ص۱۱۸.

    5. تاريخ نامه طبري، بلعمي، ج۲، ص۱۲۳۸ـ۱۲۳۹.

    1. تاريخ گرديزي، گرديزي، ص ۱۷۳.

    1. مقاتل ‌الطالبين، ابوالفرج اصفهاني، ص355؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج6، ص310.

    1.هود(11)، 46.

    2. عيون أخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق، ترجمه غفاري و مستفيد، ج2، ص 566.

    1. عيون أخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق، ترجمه غفاري و مستفيد، ج2، ص567.

    2.هود(11)، 45.

    3. هود(11)، 46.

    1.عيون أخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق، ترجمه غفاري و مستفيد، ج‏2، ص574.

    2. گرچه جواب سلام واجب است. ولي چه بسا ممكن است به دليل يك مصلحت بالاتر انجام آن واجب ترك شود تا آن مصلحت تامين شود. ممكن است عدم جواب امام رضا(ع) نيز از همين باب باشد.

    3.مناقب آل ابيطالب، ابن شهرآشوب، ج4، ص364.

    1.حج(22)، 78.

    1.عيون اخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق، ترجمه غفاري و مستفيد، جلد1، ص517؛ تنقيح المقال، مامقاني، ص  446 حرف (ز)؛ الغدير، علامه اميني،  ج 3، ص 71.

    1.عيون اخبارالرضا(ع)، شيخ صدوق، ترجممه غفاري و مستفيد، ج1، ص569.

    2.سفينة البحار، جلد1، ذيل حرف «ز».

    3. روستاي آفريز مركز دهستان آفريزبخش سده شهرستان قاينات در فاصله 50كيلومتري جنوب غربي قاين واقع شده است. روستاي آفريز به علت وجود مرقد منور امام زاده زيد النار از گذشته تاكنون مشهور بوده و احتمالاً قبل از ورود امامزاده بسال 203ه-ق داير بوده، در عصر شاه اسماعيل صفوي بدليل توجه وي به بارگاه امام زاده بر اهميت و رونق آفريز افزوده شده است.

    1. جمهرة انساب‌العرب، ص64..

    2. الفصول ‌الفتحريه، ص140.

    _____________________________________________________________________

    نويسنده : سيد رضي سيد نژاد