هنر
  •  

    مقاله هنر
     

    فهرست

     

    مقدمه. 5

    معناي لغوي هنر. 13

    معناي اصطلاحي هنر. 15

    تعريف هنر. 17

    الف) نظريه صورت گرا 19

    ب) هنر به منزله بيان. 20

    هنر و طبيعت... 23

    فلسفه هنر. 26

    هنر در اسلام. 30

    هنر و زيبايي از منظر فرهنگ اسلامي.. 31

    ماهيت هنر. 38

    هنر و ارزش ها 40

    هنر و سانسور. 47

    هنر ديني و غير ديني.. 48

    پيام در هنر ديني.. 49

    هنر؛ پديده اي عقلاني يا احساسي.. 52

    زيبايي؛ ويژگي هنري.. 53

    هنر و زيبايي در اسلام. 54

    هنر و عرفان. 61

    هنر و فلسفه. 70

    هنر از ديدگاه فيلسوفان. 77

    از ديگاه ابن سينا 77

    از ديدگاه افلوطين.. 78

    هنر از ديدگاه آيين بودا 79

    تفاوت هنر مدرن و هنر اسلامي.. 83

    رابطه هنر ديني با هنر مدرن. 88

    هنر از ديدگاه مقام معظم رهبري.. 92

    هنر از ديدگاه شهيد آويني.. 93

    هنر جديد از ديدگاه شهيد آويني.. 98

      

     مقدمه

    در گذشته هنر امري همراه با زندگي بود و از آن در ضمن امور زندگي و شغل استفاده مي‌شد. هنر، تفريح و شغل مستقل تلقي نمي­شد، بلكه بخشي از زندگي و كار روزانه به‌ شمار مي‌رفت. در عصر جديد، هنر از صنعت و زندگي جدا شده است و به صورت منفرد و جداگانه، تفريح تلقي مي‌شود و انسان­ها آن را امري مستقل و جداي از زندگي مي‌دانند.

    هنرمند در گذشته به هنر به صورت مستقل و جدا نمي­نگريست و نمي‌خواست آن را جداگانه ارائه دهد. اگر به هنر تزييني مي‌پرداخت، خاتم‌كار، منبت‌كار، خطاط يا نقاش بود و هنر خود را در ضمن تزيين قرآن، كتاب­هاي ادعيه، تصوير پيشوايان دين و امثال آن به كار مي­برد. جاودانگي برخي آثار هنري نيز به اين دليل بوده كه هنر در ضمن مفاهيم قدسي و ديني به كار رفته است. جاودانه­ترين آثار هنري در طول تاريخ اسلامي يا مسيحيت متعلق به آن دسته از آثار هنري است كه با مفاهيم مذهبي ارتباط داشته و در كليساها، مساجد يا ديگر مراكز ديني باقي مانده است.

    در گذشته هنرمند ابتدا مسير سلوك و تزكيه نفس را مي‌پيمود و آن‌گاه به هنر مي­پرداخت. نگاهي به معماري اسلامي اعم از معماري مسجد، سقاخانه، زورخانه، آب انبار، آرام‌گاه امام‌زادگان يا در هنر مسيحي، معماري كليسا و مجسمه‌سازي نشان مي‌دهد كه هنرمندان با استفاده از كلمه، رنگ، نقش، صدا و تزيين، آنها را در مسير آرمان­ها و اهداف ديني خود به كار مي­بردند و اگر دغدغه‌هاي ديني نبود، هيچ‌گاه شعرا، نقاش يا خاتم‌كار به دقت تمام نمي‌كوشيد تا بر زيبايي قرآن، بقاع متبركه يا ديگر مؤلفه‌هاي ديني بيفزايد. هنرمندان گذشته را به دو دسته مي‌توان تقسيم كرد.

    1- هنرمندان قدسي  2- هنرمندان سنتي. بسياري از تاريخ‌نگاران هنر معتقدند هنرمندان درباري كه به دستور دربار به كار هنري دست مي­زدند، مباني معنوي و آرمان­هاي عرفاني و شهودي نداشتند. همچنين در دوره‌هايي كه هنر تنها با حمايت دربار مي‌توانست خلق شود، هنرمندان سفارش­هاي دربار را مي­پذيرفتند، مانند دوره تيموريان، صفويه و قاجار كه آثار هنري اين دوره­ها هنوز از آثار ماندگار و مطرح هنر هستند. در همين دوره­ها، مكتب­هايي همچون مكتب هرات، مكتب تبريز، مكتب اصفهان و امثال آنها در نگارگري به وجود آمدند. در اين دوره‌ها هنر سنتي با سفارش دربار آميخته شده بود و انگيزه­هاي غير معنوي هم مي‏توانست در كار هنرمند دخيل باشد. اما ، در هنر قدسي، هنرمند بر اساس معنويت و ديانت خويش اثر هنري را مي‌آفريد و به جاي اينكه به فكر درآمد يا حتي جاودانه ‌شدن نام خويش باشد، به انجام دادن يك عمل مقدس مي‌انديشيد. چنين هنرمندي در كار هنري خويش احساس مي‌كرد كه در حال انجام دادن عملي عبادي و ديني است و اثر هنري خويش را همانند خواندن نماز و دعا موجب تقرب به خدا و توشه‌اي براي آخرت خويش مي‌پنداشت. در واقع، هنر صرفاً يك شغل نبود، بلكه فضيلت و حكمت تلقي مي‌گشت و صرفاً در خدمت مباني حكمي و معرفت عرفاني بود و شايبه درآمدزايي، شهرت‌آفريني يا مقام‌جويي در آن وجود نداشت.

    در هنر اديان، مفهوم مراقبه و رياضت به چشم مي­خورد و نشانه اعتقاد به آموزه­هاي ديني و عرفاني اين بود كه هنرمند بر اثر مراقبه و تصفيه دل مي­توانست به شهود باطني برسد و تمركز و مراقبه، هنرمند را براي دريافت مفاهيم معنوي، مستعد مي­سازد و با گذراندن يك دوره رياضت مي­تواند به كار جدّي و خلاق دست بزند. ازاين‌رو، اگر به هنر اديان شرقي از جمله بوديسم، دائوئيسم، شينتو و امثال آن نگريسته شود، تعامل ميان عرفان و هنر آشكارا به چشم مي‌خورد. البته تنها عامل خلق آثار هنري را نبايد در گذشته انگيزه دنيوي دانست؛ چون هنرمندي كه به سفارش شاه قاجار، حرم امام رضا عليه السلام را آينه‌كاري مي‌كرد يا به كتاب‌آرايي در دربار صفويه مي‌پرداخت، در كار خود احساس ديني هم داشت. در مقابل، نيازي نيست تا هنرمند عصر مدرن با سفارش دربار و حاكمان، از الهام و معنويت فاصله بگيرد؛ زيرا او، خود، پيوند هنر را با حكمت و شهود گسيخته است و اصلاً آمادگي بهره‌مندي از معنويت و الهام دروني را ندارد. ازاين‌رو، بالذات به سفارش­هاي درباري نيازي ندارد. در دوره جديد، هنرمندان چنان از معنويت دور افتاده­اند كه لزومي ندارد كسي آنان را از الهام معنوي دور سازد.

    به طور كلي درباره هنر دو تصور وجود دارد: 1- اينكه هنر ارتباطي با دين ندارد  2-  دين در ذات، با هنر ارتباط دارد.

    به نظر مي رسد هنر از اركان بنيادي دين است و زندگي معنوي و الهي بدون هنر نيست.  از ديد هستي شناسي، در حكمت قديم در غرب و شرق، بناي هستي را بر سه اصل مي دانستند: حقيقت، خير، جمال. هستي بدون حقيقت و علم به آن متصور نيست. هستي ظهور حقيقت و علم الهي به حقيقت است. حقيقت، خير و جمال، بدون يكديگر معنا نمي­شوند.

    در انسان هم سه قوه وجود دارد:

    الف) قوه عالمه (عقل) كه در پي علم به اشياء است و غايت آن، حقيقت است؛

    ب) قوه عامله (اراده) كه غايت آن خير است؛

    ج) قوه مبدعه (خلق) كه غايت آن زيبايي است.

    اين سه قوه نيز با هم ارتباط دارند. در نگاه دين و حكمت، خلق زيبايي بدون حقيقت و خير معنا ندارد؛ چون زيبايي، ظهور، جلوه و شكوه حقيقت است. همان­گونه كه حقيقت هم بدون زيبايي نيست. هر چه حقيقت عالي­تر باشد، زيباتر است. از سوي ديگر، زيبايي بدون خير نمي­شود، به شرطي كه زيبايي را محدود به امور حسي ندانيم و به تمام وجود گسترش دهيم. «الوجود كله حق، كله خير، كله جميل» و اين هر سه، صفت خدا هستند.

    هنر، فضيلت و كمال دروني است كه به صورت جمال بيروني آشكار مي­شود. كمال دروني مراتبي بر اساس كمال عقل و كمال نفس دارد. در عربي و در زبان قرآن، «حسن» كه معناي هنر را دارد، به كار نيكويي گفته مي­شود كه از باطن نفس آمده باشد. احسان بعد از اسلام و ايمان، از مراتب نفس است.

    زيبايي بر خلاف آنچه در انديشه غيرديني وجود دارد، به امور حسي و جسماني محدود نيست. غربيان از قرن هجدهم به بعد و پس از دكارت، براي زيبا شناسي لفظ Aesthetic را به كار مي برند كه به معناي امور حسي است، ولي از ديد حكمت و دين، اين، مرتبه پايين زيبايي است. بالاتر از آن، زيبايي نفس است. افلاطون كه در رساله ميهماني، منشأ زيبايي را بررسي كرده است، مي­گويد: امور حسي واقعاً زيبا نيستند؛ چون در كنار خودشان و از ديد ديگر زشت هستند. همان طور كه نمي توان گفت واقعاً زنده هستند؛ چون براي آنها مرگ وجود دارد. امور حسي بهره مند از زيبايي و حيات هستند كه در آنها تجلي يافته است، ولي حقيقت و اصيل نيستند. بالاتر از آنها زيبايي نفس به دانش و حكمت است و اصل زيبايي، صفت خداست. باري، «ان الله جميل و يحب الجمال».

    هنر، ظهور، بيان و تجلي است كه مي تواند بيان حقيقت باشد و حكمت معنوي را بگويد كه كامل ترين بيان است يا در امور حسي و مادي محصور باشد كه هنر غيرديني به شمار مي رود. تيتوس بوركهارت، هنرشناس الهي كه كتاب هاي زيادي در حكمت معنوي و زيباشناسي همچون هنر اسلامي، هنر مسيحي، هنر تطبيقي و نقد هنر جديد نوشته است. در يكي از كتاب هايش مي نويسد: بهترين راه براي شناخت يك دين، هنر آن است كه آسان ترين راه نيز هست. بدون خواندن كتاب، مي توان با چشم، اسلام را در هنرش ديد. در جهان بيني سنتي و وحياني، استوارترين راه براي بيان، هنر و هنرمند است بنابر زيبايي كه دارند، ولي در هنر مدرن گفته مي شود زشتي يك ضابطه است؛ زيبايي اتفاق است و زيبايي ذاتي نداريم. ايمان و حكمت سبب مي شود انسان، الهي بودن هستي را درك كند. افلاطون در تمثيل غار مي گويد: آدمي براي ديدن حقيقت بايد برگردد و پشت سرش را ببيند.

    ما هم براي ديدن حقيقت، بايد از دنيا رو برگردانيم. ايمان و حكمت، ما را از دنيا روگردان مي كنند. هنرمند بايد اين بازگشت و تحول دروني را داشته باشد و بداند كه دنيا مظهر اسم هاي خداوند است و به سوي او رجعت كند: «وَ لِلّهِ اْلأَسْماءُ الْحُسْني فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذينَ يلْحِدُونَ في أَسْمائِهِ».

    آيات پاياني سوره حشر، اسماي الهي را بيان مي كند. از آنها مي توان فهميد كه چگونه هنرمند در آفرينش هنري نقش دارد: «هو الله الذي لا اله الا هو».

    هنرمند ديني اهل توحيد است و اين اعتقاد در اثرش هم ظاهر مي شود. مساجد سنتي از يك گنبد ديده مي‏شود و پايين­تر رو به كثرت مي رود: «عالم الغيب و الشهاده.» اصل زيبايي در عالم غيب است. در هنر بايد وجوهي از عالم غيب هم باشد و تنها براي عالم شهادت و ظاهر نباشد. «الرحمن­الرحيم»، وجود رحمت عام خداست. «وسعت رحمته كل شيء.» در قرآن، از وجود به رحمت تعبير شده است و لفظ آن كمتر به كار رفته است. هنر، ظهور اين رحمت عام و رحمت خاصي است كه براي اهل ايمان است. «الملك» در دين؛ يعني خدا مالك هستي است؛ بر خلاف جهان بيني مدرن كه آدمي خودش را مالك مي‏داند. هنرمند الهي به آن مالك اتصال دارد و خودش را مطلق نمي داند و اين خليفه خدا بودن در اثرش هم جلوه دارد. «القدوس» در هنر، افزون بر تشبيه، تنزيه هم هست كه متعالي بودن خدا از امور را مي­رساند. هنر بايد موجب آرامش شود. هنري كه از نفس مطمئنه برخاسته باشد، چنين است، ولي هنري كه از نفس اماره باشد، انسان را در كثرت و تكاثر فرو مي برد و اضطراب مي آورد. «الهكم التكاثر.» در فضاهاي سنتي كه هنرمندان ديني ساخته اند، آرامشي خاص احساس مي‏شود و انسان را به مبدأ متصل مي كند و موجب تذكر و طمأنينه مي شود، ولي در هنرهاي جديد كه ديني نيستند، هنر، حجاب است و چون در تمام زندگي جاري است، موجب حجاب عظيم مي شود. هنر، تمامي زندگي را دربرمي­گيرد. هر چه كه ساخت دست بشر است، اثر هنري است. طبيعت اثر خداست. براي همين، موجب احساس آرامش و سكون و تذكر و تدبر مي شود. هنر سنتي و ديني هم تكميل كار طبيعت است و همين اثر را دارد و مي خواهد به صورت شهودي از طبيعت به حقيقت اشيا برسد. هنر در اين صورت، مظهر اسم خداوند مي شود و حجاب براي اتصال به او نيست.

    خداوند نام هاي خودش را به آدمي آموخت: «وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ كُلَّها»، بنابراين هنرمند ديني بايد مظهر اين اسما شود و جهت دهي او به اشياء جنبه قدسي داشته باشد. اين نگاه، افق ديد را قدسي مي كند. امر قدسي، امري است كه حضور خدا را مي رساند. خدايي كه در همه جا حضور دارد: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَينَما كُنْتُمْ.» شهود اين حضور با امر قدسي صورت مي­گيرد. كافر اين را نمي داند و بر او پوشيده است. هنر او هم صفات الهي را تداعي نمي­كند. هنر قدسي، نمادين است. اشاره به ماوراي خودش دارد. در خودش فرو افكنده نشده است. همچنين وانمود نمي كند كه حقيقت است. رمزي براي ماوراي خودش است. هنر مي تواند عين حكمت يا ضد حكمت باشد.

    در معماري اسلامي، كعبه مركز زمين است و تمام زمين را مقدس كرده است. كعبه ظهور و تجلي بيت‏المعمور در زمين است و در هر خانه و مسجدي حضور دارد. هر جا كه رو به كعبه باشد، محل عبادت است و مقدس مي شود. براي همين، انسان حق ندارد در خانه خدا با كفش راه رود.

    در جغرافياي اسلامي، خانه ها امتداد كعبه هستند و آن را يادآوري مي كنند، ولي در فضاي مدرن، خانه به چيزي اشاره ندارد. خانه امتداد خيابان است. در قرآن از زبان پيامبر آمده است كه خدا، زمين را عبادتگاه و مقدس قرار داده است. «جعل الارض لي مسجداً و طهوراً». طهور به معناي مقدس نيز به كار مي­رود. بعضي از  هنرمندان با بي توجهي هنر غربي را در زندگي دين خود استفاده و تقليد مي­كنند، در حالي كه به نظر مي‏رسد نمي توان هنر سكولار را با دين آشتي داد. هنر آنها حجاب است و هنرمند، خليفه خدا نيست. در هنر سنتي، معلم هنر، افزون بر تربيت در فن تهذيب نيز سررشته دارد. فتوت ها با حرفه ها و صناعت ها همراه بوده است. بسياري از هنرمندان افزون بر امور واجب شرعي به نوافل و مستحبات هم مي پرداخته­اند. رابطه هنر با زيبايي، حقيقت و خير تنها با آموزش درك نمي شود. راه اين معرفت، وحي و هدايت الهي است. وحي سبب فضيلت انساني مي شود.  معجزه الهي اين است كه در طول تاريخ اين كار را كرده است و از هيچ چيز ديگري حتي فلسفه ساخته نيست. معمولا مكتب هايي كه انسان هاي مهذب و با كمال نفساني را در طول تاريخ مي پرورانند وحياني هستند. اسلام و مسيحيت در طول هزاران سال در مكان هاي مختلف، فرهنگ هاي متفاوت و نژادهاي گوناگون انسان ها را به معرفت و تهذيب نفس و فضيلت رسانده‏اند. وحي اين قدرت را دارد كه پس از هزار و چهار صد سال به همان قدرت اوليه هدايت و تربيت كند.

    هنر برتر از كيمياگري است. در كيمياگري، مس را طلا مي كنند، ولي هنرمند به خاك و خشت معناي الهي مي دهد. هنر ديني و الهي، بزرگ ترين و بهترين پشتوانه دين است. زندگي ديني و معنوي بدون هنر الهي معنا ندارد. انسان ديني و معنوي در عالمي كه هنر ديني نباشد، نمي تواند زندگي كند، چون هنر، تمام زندگي را احاطه مي­كند.

    زيبايي با شادي ارتباط دارد. شادي الهي است. وجود، رحمت است. در حكمت هند گفته مي شود كه وجود، انتزاعي از علم و شادي الهي است. انسان در فطرتش شاد است. گردش در طبيعت سبب شاد شدن مي شود. جهان امروز، افسرده است. هنر، امروزه ماشيني است. هنري كه از معاني الهي دور است، نمي‏تواند شادي آفرين باشد. هنر الهي موجب شادي روح و تذكر معنوي انسان مي شود.

    هنر مي تواند براي انسان كه ضعيف خلق شده است، بزرگ­ترين پشتوانه براي مصون ماندن از آفات دنيوي و حافظ دين باشد. در جهان بيني ديني، نمي شود هنر غير ديني و سكولار داشت. هنر بايد در چارچوب وحياني و الهي تفسير شود و از اركان زندگي ديني و الهي است.

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    معناي لغوي هنر

    واژه هنر در زبان سانسكريت، تركيبي از دو كلمه سو به معني نيك و نر يا نره به معناي زن و مرد است. در زبان اوستايي سين به "‌ها" تبديل شده و واژه هونر ايجاد گشته است كه در زبان پهلوي يا فارسي ميانه به شكل امروزي (هنر) درآمده است كه به معناي انسان كامل و فرزانه است. [1]

    نبريتانيكا هنر را به عنوان «استفاده توانايي و تخيل در خلق آثار زيبا، محيطي و يا تجاربي كه مي‏توان با ديگران تقسيم شود» تعريف مي‏كند. هنر در لغت به معناي علم، معرفت، فضل و كمال است. اين واژه در واقع، به معني آن درجه از كمال آدمي است كه هشياري و فراست و فضل و دانش را در بردارد و نمود آن، صاحب هنر را برتر از ديگران مي‏نمايد. [2]

    به عبارت ديگر هنر مجموعه‌اي از آثار يا فرآيندهاي ساخت انسان است كه در جهت اثر گذاري بر عواطف، احساسات و هوش انساني و يا به منظور انتقال يك معنا يا مفهوم خلق مي‌شوند. [3]

    مهم‌ترين رشته‌هاي هنري عبارتند از :

    ·        هنرهاي تجسمي (نقاشي، طراحي، تنديس‌گري، عكاسي و چاپ)،

    ·        هنرهاي نمايشي (تئاتر و رقص)،

    ·        هنر موسيقي، ادبيات (شعر و داستان)،

    ·        هنر سينما و معماري،

    ·        هنر طراحي (طراحي خودرو، معماري، طراحي صنعتي)

    ·        هنرهاي زيبا ( نقاشي، مجسمه‌سازي، موسيقي)

    واژه هنر امروزه در زبان فارسي در معنايي متفاوت از گذشته به كار مي‌رود و بيشتر منظور از آن اشاره به نتيجه خلق انسان‌ها در زمينه هنرهاي زيبا است. معناي اين واژه امروز معادلي براي واژه Fine art در زبان انگليسي است. به طور سنتي مجموعه هنرهاي زيبا به ۷ دسته تقسيم مي‌شوند: (هنر موسيقي؛ هنرهاي دستي: مجسمه سازي، شيشه گري، و ...؛ هنرهاي ترسيمي: نقاشي، خطاطي، عكاسي و ...؛ ادبيات: شعر، داستان، نمايشنامه، فيلمنامه و نثر؛ معماري؛ حركات نمايشي؛ هنرهاي نمايشي: سينما، تئاتر و ...

    وجوه مشترك آثار هنري عبارت‌اند از: تخيل به عنوان مهم‌ترين عامل در شكل‌گيري اثر هنري است، همه آثار هنري از عاطفه و احساس هنرمند سرچشمه مي‌گيرند نه از تفكر منطقي و عقلاني او چند معنايي بودن و منشور مانندي، وجه اشتراك سوم تمام آثار هنري است.

    اين جنبه از خصايص آثار هنري، در واقع از دو ويژگي قبلي كه برشمرديم، نتيجه مي‌شود. بدين معني كه هر پديده‌اي كه عنصر اصلي سازنده آن تخيل و عاطفه باشد، بي شك نمي‌تواند معنايي منجمد و تك بعدي داشته باشد. از اين روست كه هر كس در برابر آثار هنري مي‌ايستد؛ دريافت و استنباط خاصي دارد. آثار هنري بسادگي ميتوانند بيان كننده زيبايي حقيقي يا احساسات باشند. تغييري كه هنر بر روح انسان مي‌گذارد تغييري عميق و ماندگار و طولاني‌تر است. در نتيجه هر گاه خواهان اثرگذاري ماندگار باشيم، مي‌توانيم از هر يك از رشته‌هاي هنري به فراخور نيازمان بهره ببريم. همانطور كه در روانشناسي اين بحث به اثبات رسيده‌است، جهان از مجموعه‌اي از افراد تشكيل شده‌است، پس اگر بخواهيم در سريعترين حالت بر تعداد زيادي از افراد تاثيرگذاري داشته باشيم مي‌توانيم از اسباب هنر استفاده كنيم، كه هنر موسيقي و هنرهاي نمايشي چون از طريق حس شنوايي و حس بينايي به سرعت درك مي‌شوند، مي‌توانند توام با يكديگر به سرعت و در بعد جهاني تاثيري ژرف، عميق، ماندگار و طولاني در جوامع به وجود مي‌آورند.

     

    هنرهاي صناعي

    هنرهاي صناعي يا سنتي، هنرها و صنايع ظريفه‌اي هستند كه در طول سده‌هاي متمادي با حفظ ريشه‌ها و سنت‌هاي خود رشد كرده مراحل شكل‌گيري خود را گذرانده يا مي‌گذرانند.

    معناي اصطلاحي هنر

    اين مفهوم در آثار هيچ يك از بزرگان فرهنگ و انديشه فارسي، در سده‏هاي پيشين به كار نرفته است. اين اصطلاح از فرهنگ غربي و از طريق دانشگاه‏ها و ترجمه آثار غربي وارد زبان فارسي شده است. معني اصطلاح هنر، ترجمه واژه «art» انگليسي است [4] كه واژه art هم از واژه لاتيني «ars» گرفته شده است و اين كلمه لاتيني، خود، ترجمه «techne» در زبان يوناني است. [5]

    در انگليسي هم art در قديم به معناي فن و صنعت به كار مي رفته است كه هنر به اصطلاح امروزي را نيز شامل مي‏شده است، ولي اين واژه از قرن هجدهم و پس از آن، به معناي امروزي خود به كار رفته است. شارل باتو در مقاله‏اي، «هنرهاي زيبا» را از هنرهاي ماشيني تفكيك كرد و هنرهاي زيبا را شامل موسيقي، شعر، نقاشي، مجسمه سازي دانست.[6] 

    «در برابر هنر زيبا مي‏توانيم آن چيزي را كه از حيث تاريخي «هنر مفيد» ناميده شده است، تميز دهيم. همه اشياي هنر مفيد در زندگي انسان، غير از آنكه زيباشناسانه نگريسته شوند، به كار ديگري نيز مي‏آيند؛ گرچه در مقام ثانوي آنها را زيباشناسانه نيز مي‏توان نگريست. اتومبيل ها، استكان ها، سبدها، گلدان ها، همه نوع صنايع دستي و اقلام بي‏شمار ديگر، نمونه‏هاي هنر مفيدند. بسياري از آنها چشم زيبا شناس حساس را ارضا مي كنند، ولي همه آنها به كار قصدي غير زيباشناختي نيز مي‏آيند و وقتي كسي به آنها نگاه مي‏كند، كار عملي آنها مغفول واقع نمي‏شود.

    يقينا موارد «حد وسطي» نيز وجود دارند كه معماري شايد از اصلي ترين نمونه هاي آنها باشد. برخي معتقدند كه معماري در وهله نخست و پيش از هر چيز، هنر زيباست و بناها در وهله نخست، اشياي زيبايند و فقط به طور عرضي محل سكونت يا عبادت قرار مي‏گيرند. برخي ديگر نيز معتقدند بناها در وهله نخست، اشيايي مفيدند و كاركرد زيبا شناختي آنها عرضي است به همين دليل گروه معماري در برخي از دانشگاه ها در دانشكده هنرهاي زيبا قرار دارد و در برخي ديگر، در دانشكده‏هاي مهندسي».[7]

    در ترجمه art به هنر، دقت كافي نشده است؛ زيرا اين واژه در انگليسي، به معناي فن و صنعت است، در صورتي كه هنر به معناي فضل و كمال است. (در عربي، اين واژه را به فن ترجمه كرده اند كه ترجمه به نسبت، دقيق تري است.) در نتيجه، هنر با سابقه معنايي كه در زبان فارسي دارد، همواره با بار ارزشي همراه است و هنرمند را برتر از ديگران مي سازد، ولي art در معناي لغوي خود (فن و صنعت)، اين درجه از اعتبار و ارزش را ندارد و تنها مهارت فني و صنعتي، مايه تفضل نيست. بنابراين، ممكن است انگليسي زبان‏ها به اندازه فارسي زبانان، هنرمند را باقدر و صدرنشين ندانند و عبارت «هنرمند هر جا رود، قدر بيند و بر صدر نشيند»، تنها مي‏تواند در مورد هنرمند به معناي حقيقي لفظ، مصداق داشته باشد. اما مفهوم جديد هنر بر مصداق هاي متعددي دلالت دارد كه برخي از آنها از زمان هاي قديم وجود داشته‏ اند.

    انسان هاي نخستين شايد بيشتر از انسان هاي امروزي، از هنر براي انتقال مفاهيم به يكديگر استفاده مي‏كرده‏‏اند. در خطوط ابتدايي اوليه، نشانه‏هاي قراردادي كه امروزه در خطوط مختلف به چشم مي‏خورد، وجود ندارد، بلكه بيشتر به جاي هر مفهوم، تصوير آن كشيده مي‏شد كه با توجه به كم بودن مفاهيم بين آنها، هنر نقاشي در ارتباط آنها با يكديگر نقش به سزايي داشته است. به گفته گوستاو لوبون، هر چند جوامع بدوي تر از علم و معرفت دورتر بودند، ولي زبان احساس در آنها قوي تر بوده و هنر در آنجا رشد و نمو بيشتري داشته است. [8]

    تعريف هنر

    براي تعريف هنر، چند مشكل وجود دارد. يكي اينكه توافق كلي و مشخصي در زمينه مصاديق هنري وجود ندارد؛ يعني چه بسا اثري را گروهي ناب ترين اثر هنري بدانند، در حالي كه گروه ديگري، آن را اصلاً هنر به شمار نياورند و از سويي در صورت توافق بر سر مصداق ها، باز مشكل، پيدا كردن مفهومي است كه بر همه مصداق ها دلالت كند. در مرحله بعدي، توصيف يا بيان اين مفهوم مطرح است. تعريف هنر با هدف مشخص و ثابتي روبه رو نيست. همان گونه كه هنفلينگ مي‏گويد: «آنهايي كه هدفشان، يافتن تعريف صحيحي، مثلاً از معرفت است، كساني اند كه دست كم، هدف ثابتي را نشانه مي‏گيرند، ولي در مورد هنر چنين نيست. حتي اجمالي ترين بررسيِ تاريخ اين مفهوم نشان مي‏دهد كه تغييرات بزرگي را از سر گذرانده است. وجود ثابت و قطعي اين مفهوم را نمي توان مسلّم گرفت؛ زيرا به حال و هواي فرهنگي خاص و در زماني خاص بستگي دارد».[9]

    به هر حال، تعريف هنر به نوع نگاه انسان به هستي و طبيعت و رمز و راز عالم و تلاش براي كشف و ابراز آن در قالبي زيبا بستگي تام دارد. تعريف هنر، هدف آن و انواع رفتارها و مصداق هاي هنري به همين مقوله وابسته است. به اين دليل است كه نسبيت در تعريف هنر و قلمرو آن مطرح مي شود.

    بحث و بررسي درباره هنر، تنها به چيستي هنر مربوط نمي‏شود، بلكه درباره اينكه هنر چه بايد باشد و چه ويژگي‏هايي در هنر بايد برجسته شود و كداميك از ويژگي ها، برترين ارزش را دارد، نگرش هاي مختلفي وجود دارد، به گونه اي كه تفهيم و تفاهم در مباحث هنري، مشكل شده است. از سويي، انسانها تقريبا هر روز با انواع نويني از آثار و اجراهاي هنري روبه رو مي‏شوند كه تصوراتشان را از چيستي هنر و بايستگي هنر به چالش مي‏طلبند و كيفيات ديريني همچون؛ زيبايي، تجربه زيباشناختي و «نسخه برداري از طبيعت» به پرسش كشيده شده اند.» [10] براي نمونه، پيش تر در بررسي هنر از ديدگاه اسلام، به مقوله زيبايي اهميت فراوان داده مي‏شد و اينكه اسلام، زيبايي را تأييد مي‏كند و بدين وسيله، مؤيدي براي هنر از ديدگاه اسلام پيدا مي‏شد. امروزه با مفهوم جديدي كه از هنر پديد آمده است، بايد معيارها و ملاكهاي ديگري براي ارزيابي هنر از ديدگاه دين جست وجو شود. بر خلاف برخي كه هنر را از مفاهيم قابل درك، ولي توصيف ناپذير مي‏دانند و بر اين باورند كه «ممّا يدرك و لايوصف» [11] است، در مورد هنر، مشكلي كه وجود دارد درباره ادراك آن است نه توصيف آن. هنفلينگ در اين باره مي‏نويسد: «مسئله بازشناسي هنر از غير هنر، هم در نظر و هم در عمل، دشواري هايي داشته است. مثلا زماني در روزنامه‏اي خوانديم: «قرار بوده مجسمه‏اي سه تني كه از كارگاه تيرآهن‏هاي نود پايي (حدود 8/2 متري) ساخته شده بود، در پارك شهرداري آيندهون در هلند نصب شود. اين مجسمه را براي رنگ آميزي مي‏برند، ولي به اشتباه اوراق مي‏شود و قطعات بازمانده آن را به يك كارخانه ذوب فلز مي‏فروشند». در گزارش ديگري هم آمده بود كه نقاش هنرمندي را به دليل خوردن آخرين «آفرينش» هنرمند همكارش، رابرت گوبر، از گالري اخراج كردند. اين «آفرينش»، بسته اي شيريني دونات بود كه روي پايه اي قرار داشت».[12]  در ايران نيز در مورد مصداق هاي مشخص براي هنر، توافقي وجود ندارد. چه بسا آثاري در داخل كشور عرضه شود، در حالي كه خيلي از افراد، هنر بودن آن را انكار كنند و چنين آثاري براي آنها مسخره باشد. به همين دليل، تعريف هنر با مفهوم مشخصي روبه رو نيست كه بتوان به خوبي آن را توصيف كرد.

    با توجه به وجود اختلاف در تعريف هنر ابتدا چند نظر اصلي در زمينه هنر بررسي مي‏شود.

    الف) نظريه صورت گرا

    كلايوبل از ناقدان هنرهاي بصري، به نظريه صورت گرايانه در زمينه هنرهاي بصري و موسيقي معتقد بود و ادبيات را از آن استثنا مي‏كرد. به باور او، «كمال صوري، ويژگي بي زمان هنر در روزگاران است و آن را مشاهده گران دوره ها و فرهنگ هاي متفاوت با وجود تغيير موضوع و اشارات مورد علاقه روز و تداعي‏هاي اتفاقي، از همه قسم مي توانند تشخيص دهند ... در نظريه صورت گرا، محاكات و عاطفه و انديشه ها و بقيه «ارزش هاي زندگي» همه با درك و فهم صحيح زيبا شناختي نامربوط انگاشته مي شود». كلايوبل مي گويد: «اثر خوب هنرهاي بصري را كسي مي فهمد كه قادر به درك و فهم صحيح آن در بيرون از زندگي به حالت بي خودي است؛ استفاده كردن از هنر به عنوان وسيله اي براي عواطف زندگي، استفاده كردن از تلسكوپ براي خواندن اخبار روزنامه هاست.» [13] البته چنين ديدگاهي درباره هنر نمي‏تواند نسبتي با دين داشته باشد، هر چند دين، كمال صوري در هنر را نهي نمي‏كند. صرف چنين كاري بدون در نظرداشتن هدف متعالي، لغو و بيهوده است و مؤمنان رستگار، همواره از آن دوري مي‏جويند: «قد افلح المؤمنون ... والذين هم عن اللغو معرضون». (مؤمنون: 1 ـ 3)

    ب) هنر به منزله بيان

    «بسياري از ناقدان معتقدند كه اثر هنري، علاوه بر ارضاي مقتضيات صوري بايد (به) نحوي نيز بياني باشد، به ويژه بيان احساس انساني. «هنر، بيان احساس انسان است»، اين جمله‏اي است كه اكثر دانشجويان هنر در دم در پاسخ به پرسش «هنر چيست؟» بر زبان مي آورند... . لفظ «بيان» (و لفظ مرتبط با آن «بياني»)، هم به عملي كه هنرمند به آن مي پردازد و هم به ويژگي محصول آن عمل اشاره مي‏كند. به حسب معمول، نظريه «بيان بودن هنر»، نظريه‏اي بوده است در خصوص آنچه هنرمند تجربه مي كند و در هنگام آفريدن اثر هنري انجام مي دهد. اوژن وِروُن، تولستوي، بندتوكروچه، ر.ج.كالينگوود و جمعي از نويسندگان ديگر به شيوه‏اي اين گفته را ابراز كرده‏اند و عموم مردم هنوز به اين گفته كه «هنر بيان است»، بيشتر از هر گفته ديگري التفات و علاقه نشان مي‏دهند. نمونه اين نظر، به طوري كه در «مبادي هنر» كالينگوود يافت مي‏شود، هنرمند را موجودي وصف مي‏كند كه از هيجاني عاطفي كه ماهيت و منبع آن را نمي شناسد، برانگيخته مي‏شود تا هنگامي كه مي‏تواند صورتي براي بيان آن بيابد و اين متضمن به وجود آوردن آن در برابر ذهن آگاه خودش است. اين عمل با احساس رهايي و فهم تازه همراه است».[14] نمونه ديگر، تعريف تولستوي از هنر است: «هنر يك فعاليت انساني است؛ بدين معني كه شخص، عالمانه و با استفاده از برخي نشانه هاي خارجي، احساساتي را كه تجربه كرده است، به ديگران سرايت مي دهد و اين ديگران، مبتلاي اين احساسات مي‏شوند و خود، آنها را تجربه مي كنند».[15]

    چنين نظري در مورد هنر (هنر، انعكاس دهنده احساسات هنرمند است) نخست اينكه در مورد همه هنرها مصداق ندارد. براي نمونه، در موسيقي، ما بيان احساس خاصي را نداريم. موسيقي غمگين يا شاد، آن موسيقي است كه در كندي يا تندي ريتم ها و آهنگ ها با رفتارهاي كند افراد در هنگام غم يا رفتار تند انسان به وقت شادي شباهت دارد؛ يعني موسيقي مي‏تواند در هنگام غم يا شادي هنرمند، به ميل و اراده او غمگين يا شاد اجرا شود و ربط چنداني به احساس خود هنرمند ندارد. جان‏هاسپرس مي‏گويد: «مردم وقتي كه غمگين‏اند، رفتارهاي خاصي از خود نشان مي‏دهند؛ آنها به كندي حركت مي‏كنند، با صدايي فروخورده سخن مي‏گويند، حركات آنها جلف و سريع يا لحن آنها شديد و نافذ نيست. اكنون درباره موسيقي مي‏توان گفت كه موسيقي وقتي غمگين است كه همين خصوصيات را از خود نشان دهد. موسيقي غمگين، معمولاً كند است و فاصله ميان آهنگ ها كوتاه است. آهنگ ها شديد و بلند نيستند، بلكه ملايم و نرم اند و در يك كلام، اثر هنري را وقتي مي توان گفت خصوصيت احساسي خاصي دارد كه همان ويژگي هايي را داشته باشد كه انسان ها در هنگام احساس همان عاطفه يا مشابه آن حالت دارند».[16] از سوي ديگر، هنر فقط بيان احساسات شخصي نيست، بلكه باورهاي شخص نيز توسط هنر انتقال مي يابند؛ احساسات، در باورها و انديشه هاي فرد ريشه دارند؛ به اين دليل كه وجود انسان، نظام به هم پيوسته اي است و از ديدگاه اسلامي، مركز احساسات و عقل و انديشه، هر دو، قلب است. برخي ديگر بر اين باورند كه در قالب هنر مي‏توان انديشه‏هاي فلسفي و ديني را عرضه كرد. در نقد نظر تولستوي بعضي معتقدند: «در طول تاريخ نيز هنرمندان، وظيفه تبليغ هنري انديشه‏هاي فلسفي و ايدئولوژيك را خواه ناخواه به عهده داشته اند و برخلاف نظر تولستوي، هنر را نه در كار انتقال يك احساس (تقريبا شخصي) كه در كار انتقال يك انديشه (غير شخصي) به قدرت و همراهي يك احساس نيرومند تأثيرگذار بر عهده داشته اند و اگرچه گاه هنرمندان، به خاطر ضعف هاي هنري خويش، بر پيكر انديشه ها و فلسفه ها ضربه وارد آورده‏اند، ولي بسيار بيش از آن در جهت رشد فلسفه خويش سود جسته اند».[17]

    از سويي اگر بپذيريم كه هنر، تنها بيان احساسات شخصي است، باز صرف بيان احساسات شخصي، اهميت و ارزش مستقلي ندارد. آنچه بالذات، ارزش يا ضد ارزش است، نوع احساس فرد است. بيان احساس، ارزش تبعي و عرضي دارد. براي نمونه، با رسيدن نعمتي به انسان، هر فردي با توجه به ايمان و اعتقاداتش مي‏تواند احساس متفاوتي داشته باشد؛ چه بسا فردي، نعمت رسيده را در نتيجه توانايي خود بداند و دچار احساس غرور و سرمستي شود و فرد ديگر با اعتقاد و ايمان متفاوت، نعمت رسيده را از فضل و رحمت الهي بداند و از احساس شكر و امتنان بهره مند شود كه ظهور و بروز اين احساسات هم به تبع خود احساس، متفاوت خواهد بود. در مورد اول، ممكن است فرد با رقص و پاي كوبي، احساس شادي خويش را بروز دهد و در مورد دوم نيز احتمال دارد با سجده شكر، احساسِ شادي خود را ظاهر كند. بنابراين، به فرض پذيرفتن چنين نظري در هنر ـ كه هنر بيان احساس هنرمند است ـ بيان احساسات شخصي هنرمند هنگامي مي‏تواند رنگ ديني به خود بگيرد كه آن احساس بيان شده، احساس ديني و ارزشي باشد. اگر هنر، اين قدرت را داشته باشد كه فرد را مبهوت حقيقت و ارزش ها كند، به معني سلب اختيار نيست، بلكه در آن صورت، هنر اين جذبه را دارد كه انسان مختار را با اختيار به سوي خود بكشاند. اين كشش در حقيقت، نوعي زمينه كمال است. بيان احساس فردي و انتقال آن به مخاطب، فعل مخاطب نيست تا او نسبت به آن اختيار داشته باشد، ولي فعل مخاطب، توجه به اين بيان و دادن نقشي به پيام مندرج در آن در تكوين شخصيت خود است و در اين باره اختيار دارد. هر فرد انديشه هايي دارد كه از باورها و آموخته هايش سرچشمه مي‏گيرند و از سويي، احساسي درباره اين انديشه ها دارد و چنانچه بتواند اين احساسات را بيان كند، بر مبناي نظريه هنر به منزله بيان، هنر زاده مي‏شود. بنابراين، در حالت كلي مي‏توان گفت چنين هنري با دين نمي‏تواند خويشاوندي نزديكي داشته باشد؛ زيرا صدر و ذيل عبارت ناسازگار است و كار اصلي دين بسيار فراتر از تعيين بايدها و نبايدهاست.

    يكي از كارهاي دين، تعيين بايدها و نبايدهاي رفتاري است و دين، مصدر اصلي حكم بر صحت و صدق چيزهاست. وظيفه اصلي دين، تربيت انسان هاست و اين تربيت و تكامل، زماني ممكن مي شود كه افراد با دو بال ايمان و عمل صالح، در مسير زندگي حركت كنند.

    هنر و طبيعت

    از نگاه كانت، هنر زيبا شبيه طبيعت است. اما با اين وجود زيبايي در هنر غير از زيبايي در طبيعت است و اساساً اثر هنري غير از معلومات طبيعي هستند. هنر با اين كه از نظر ماهوي از طبيعت متمايز است بايد به گونه اي باشد كه عاري از قواعد تحكمي به نظر آيد كه گويي محصولي از طبيعت صرف است. به عبارت ديگر هنر بايد به گونه اي باشد كه ما در مواجه شدن با آن متوجه باشيم كه يك اثر هنري است نه يك امر طبيعي. اما در عين حال هنر بايد در نظر ما شبيه طبيعت جلوه كند. نكتة ديگر اين كه: زيبا چيزي است كه در داوري صرف خوشايند است؛

    و اين داوري همان حكم و قوة حاكمه است يعني نه در تأثر حسي يا از طريق يك مفهوم. به عبارت ديگر در مواجه با يك امر زيبا به اين حكم مي كنيد كه خوشايند است اما اين حكم شما راجع به خوشايندي امر زيبا نه ناشي از تأثر حسي كه در امر مطبوع بود و نه از طريق انتقال مفهوم است كه در اينجا مفهومي رد و بدل نمي شود. هنر هميشه قصد معيني براي ايجاد چيزي دارد، اما اگر اين چيز تأثر حس صرف يا چيزي صرفاً ذهني باشد كه بايد قرين لذت گردد، محصول مزبور در عمل داوري فقط توسط احساس، حسي خوشايند واقع مي شود.

    يعني ما با حس مان مي گوييم اين خوشايند است. و نيز اگر قصد، متوجه ايجاد عيني معين باشد و بخواهد عين و چيزي را ايجاد كند و اگر اين عين به وسيلة هنر تحقق يابد عين مزبور فقط از طريق مفاهيم، خوشايند مي شود. در هر دو صورت هنر در عمل، صرف داوري خوشايند واقع نمي شود. يعني صرف حكم و داوري براي شما خوشايندي ايجاد نمي كند. در اولي با تأثير حسي و در دومي با تعبير به مفاهيم است كه براي شما خوشايند مي شود. بنابراين غايت مندي در محصول هنر زيبا گرچه قصدي است اما نبايد قصدي جلوه كند؛ يعني هنر زيبا بايد مثل طبيعت به نظر آيد.

    و همانندي آن با طبيعت به دليل دقت هاي لازم در رعايت قواعدي است كه محصول، فقط طبق آنها مي‏تواند همان چيزي بشود كه بايد باشد؛ البته بدون تكلّف. به عبارت ديگر هنر با طبيعت نسبتي دارد و شبيه طبيعت است و شباهتش با طبيعت با دقت هاي لازم در رعايت قواعدي است كه اثر ساخته مي شود. البته در اين دقت ها نبايد تكلف باشد؛ يعني بدون اين كه هيچ اثري از اينكه قاعده اي پيش چشم هنرمند قرار داشته و قواي ذهني او را مقيد كرده مشهور باشد.

    اثر هنري قواعدي دارد و قواي ذهني هنرمند را مقيد كرده است. اما اين قواعد نبايد در اثر خودش را نشان دهد. از نظر كانت چيزي كه اثر هنري را مي سازد، صورت و شكل آن است حتي غايت مندي اي كه در هنر در نظر گرفته مي شود غايت مندي در صورت آن است. او مي گويد: غايت مندي در صورت آن در هنر بايد عاري از قواعد تحكمي به نظر آيد كه گويي محصولي از طبيعت صرف است.

    يعني وقتي به آن نگاه مي كنيد يك امر واقعي به نظر مي آيد. وي مي گويد: زيبايي طبيعي، چيزي زيباست [يعني شما وقتي از زيبايي طبيعي حرف مي زنيد صحبت از اين است كه چيزي هست كه زيباست] اما زيبايي هنر تصوري زيبا از يك چيز است. در واقع در هنر يك باز نمود وجود دارد. اگر Representation را بازنمايي معنا كنيم، زيبايي هنري مي شود بازنمودي از شيء خارجي، اما اگر تصور، معنا كنيم، مي شود تصوري زيبا از چيزي؛ در واقع تصور محض؛

    دربارۀ زيبايي طبيعي، نيازي نيست قبلاً مفهومي از اين كه عين مزبور چگونه چيزي بايد باشد، داشته باشيم يعني لازم نيست غايت مادي را بشناسيم، بلكه صورت آن، بدون شناخت غايت، به خودي خود در داوري، خوشايند است.

    در اينجا هم كانت دوباره زيبايي را به صورت و شكل برمي گرداند. به عبارت ديگر در زيبايي طبيعي نبايد و لازم نيست هيچ غايتي را در نظر گرفت و همان صورت صرف، در داوري خوشايند است. اما در زيبايي هنري، چون هنر، هميشه غايتي را در علت و در عليتش پيش فرض مي گيرد بايد قبلاً مفهومي از آنچه شيء بايد باشد، در شالوده آن موجود باشد. در يك اثر هنري، كثرتي وجود دارد. اين كثرت يك تعين دروني دارد و آن تعين دروني، غايت آن است. از هماهنگي كثرت در چيزي با تعين دروني آن چيز كمال آن چيز به وجود مي آيد و بايد در داوري دربارة اثر هنري غايت آن را در نظر گرفت. به عبارت ديگر خالق اثر هنري، در هنگام خلق اثر، مفهومي در ذهنش داشته است. اين اثر چون غايت دارد، مفهوم دارد؛ مفهومي از آنچه شيء بايد باشد و هماهنگي كثرات در چيزي با تعين دروني آن به مثابه غايت كمال آن چيز است. به بيان ديگر اگر آن كثرات با آن تعين دروني هماهنگي داشتند، مي گوييم كامل است. اما اگر با اين كثرات آن غايتي كه در نظر داشته هماهنگ نباشد، مي گوييم ناقص است و كامل نيست.

    از نظر كانت گرچه در داوري دربارة زيبايي طبيعي مانند زيبايي اسب هم غايت عيني در نظر گرفته مي شود اما در اين صورت ديگر داوري، صرفاً زيبايي شناختي نيست و حكم غايت شناختي، شالوده و شرط حكم زيبايي شناختي قرار مي گيرد؛ يعني شما در يك امر طبيعي و در يك زيبايي طبيعي يك غايتي را در نظر مي‏گيريد، بنابراين از حكم زيبايي شناختي طبيعي جدا شده ايد. مانند اينكه مي گوييد اين زن زيباست، يعني طبيعت در شكل او غايات چهرة زنانه را به زيبايي نمايش داه است. يعني آنچه كه بايد باشد...  كانت بر اين اعتقاد است اكثر داوري هايي كه از زيبايي طبيعي مي شود داوري هاي زيبايي شناسانة محض نيست بلكه داوري غايت شناسانه هم در آن وجود دارد. مي توان نتيجه گرفت كه: زيبايي، محصول توجه و درك تنها صورت و فرم است نه مفهوم.[18]

    فلسفه هنر

    يكي از اقسام فلسفه هاي مضاف، فلسفة هنر است. فلسفة هنر به تبيين چيستي هنر و مباني نظري و فلسفي آن مي پردازد. گاهي از اين مباني نظري با عنوان مباني متافيزيكي و مابعدالطبيعي هنر اسم برده مي شود. بايد توّجه داشت كه در اين كاربرد، متافيزيك يا مابعدالطبيعه به معناي عامّ به كار رفته و معادل الاهيّات  نيست. اساسي ترين پرسش ها در فلسفة هنر عبارتند از هنر چيست ويژگي ذاتي هنر كه در همه هنرها محفوظ و ثابت است، كدام است ؟ منشأ هنر چيست ؟ غايت و هدف هنر چيست ؟ مصاديق هنر كدامند؟ كاركردهاي هنر براي شخص هنرمند و مخاطب ها چيست؟ كاربردهاي هنر چيست ؟ آيا هنر مي تواند معرفت زا يا معرفت افزا باشد يا نه؟همچنين مي توان گفت فلسفة هنر به تبيين مبادي و مباني غير هنري هنر يا مباني تئوريك و فلسفي هنر مي پردازد.

    در مبحث هنر، به طور معمول با سه عنوان روبه رو هستيم؛ يكي قالب (ماده) هنر، ديگري، صورت (فرم) اثر هنري و سوم محتوا يا مضمون اثر هنري.

    فرم يا صورت هنر، چه ارتباطي با دين دارد؟ خلق و آفرينش آثار هنري جز ايجاد فرمي خاص، چيز ديگري نيست. همان گونه كه هر انساني، ويژگي جسماني منحصر به فردي دارد كه از روحي منحصر به فرد سرچشمه گرفته است، آثار هنري هم ويژگي هاي صوري منحصر به فردي دارند كه از محتواي منحصر به فردي سرچشمه گرفته اند. تيتوس بوركهارت مي گويد: «هر صورت، محمل مبلغي از كيفيت وجود است. موضوع مذهبيِ اثري هنري ممكن است به اعتباري بر آن مزيد شده باشد، ممكن است با زبان صوري اثر، ارتباطي نداشته باشد، چنان كه هنر پس از رنسانس، اين معني را اثبات مي كند. پس آثار هنري ذاتا غيرديني نيز هستند كه مضمون مقدسي دارند، ولي برعكس، هيچ اثر مقدسي نيست كه صورت غير ديني داشته باشد؛ زيرا ميان صورت و روح (معنا)، مشابهت و تماثل دقيق و خدشه ناپذيري هست. بينش روحاني ضرورتا به زبان صوري خاصي بيان مي شود. اگر اين زبان نباشد، به نحوي كه هنر به اصطلاح (يا شبه) مقدس صورت هاي مورد نياز خود را از هر قسم هنر غير ديني اخذ كند، معلوم مي شود كه بينش روحاني از امور وجود ندارد».[19]

    گاهي در برخي از اظهار نظرها، ماده هنر و صورتي كه اين ماده هنري به خود مي گيرد، تفكيك نمي شوند و همين به خلط مبحث و سردرگمي پژوهندگان هنر ديني مي انجامد. براي نمونه، گاهي اوقات گفته مي‏شود : «هنر در بطن خود لا به شرط است؛ به اين معني كه قابليت پيوند با مفاهيم ديني و غيرديني را دارد... آنچه اثر را ممتاز و شايسته عنوان هنر مي كند، بيشتر فرم است تا محتوا، هر چند يك محتواي گران سنگ نيز در اعتلاي اثري هنري مدخليت دارد... جايگاهي كه دين در رابطه با يك اثر هنري مي تواند داشته باشد، بيشتر به جنبه محتوايي و پيام آن برمي گردد. خلاصه آنكه هنر عمدتا از جهت ساختار و شكل، ديني و غيرديني ندارد. آنچه هنر را ديني و غيرديني مي كند، درون مايه هنر است. شعر، موسيقي و حتي سينما، از آن جهت كه شعر است يا موسيقي يا معماري يا سينما، ديني و غير ديني ندارد، بلكه چيزي كه صبغه ديانت به يك كار هنري مي بخشد، پيام و هدفي است كه به دنبال آن است».[20]

    منتقدين به به اين مباحث گفته اند اگر منظور از فرم، قالب و ماده كار هنري باشد، اين جمله كه «آنچه اثر را ممتاز و شايسته عنوان هنر مي كند، بيشتر فرم است تا محتوا»، نمي تواند جمله درستي باشد؛ زيرا اثر هنري، فرم ذهني است كه شكل مي گيرد و شعر و موسيقي فقط موادي هستند كه اثر را در معرض مشاهده ديداري يا شنيداري قرار مي دهند. اثر هنري به آن نخستين خلقت ذهني هنرمند گفته مي شود و اين اثر چه قابل مشاهده باشد يا نباشد (براي نمونه، موسيقي چه اجرا شود چه نشود)، خلق شده است. از طرفي در حالت كلي، شعر، موسيقي و حتي سينما به صرف شعر يا موسيقي يا سينما بودن، ديني و غيرديني ندارد، ولي اين ربطي ندارد به اينكه هنر از جهت شكل و ساختار، ديني و غيرديني نداشته باشد؛ زيرا ساختار (فرم) يك چيزي است و شعر، موسيقي يا سينما بودن، چيز ديگري است. همان گونه كه پيش تر گفتيم، هرگز شكل و ساختار نمي تواند از محتوا جدا باشد و هنگامي مي توان مطمئن شد كه محتواي خاصي درهنري وجود دارد كه ساختار ويژه خود را داشته باشد و فقط هنري، ديني است كه شكل و ساختار ديني داشته باشد.

    در مورد اينكه ميان فرم و محتوا چه رابطه اي وجود دارد و نقش فرم در هنر چيست، فردريش هگل بر اين باور است كه «ما در بررسي يك اثر هنري در وهله نخست، به آنچه بي واسطه به چشم مي خورد، توجه داريم و پس از آن است كه پرسان مضمون يا معني آن مي شويم. عنصر خارجي براي ما داراي اعتبار بي واسطه نهايي نيست. پس جنبه درون؛ يعني معني را كه به پديده بيروني روح مي بخشد، بدان مي افزاييم. عنصر بيروني كه بر روح دروني خود دلالت مي كند، معرف خود و جنبه خارجي نيست، بلكه بر چيز ديگري دلالت دارد، مانند يك نماد يا تمثيل كه معني آن در درس اخلاقي اش نهفته است. در واقع، هر كلمه، خود، اشارتي بر يك معني است و بر خود دلالتي ندارد... يك اثر هنري به چنين مصداقي معني دار است، نه اينكه صرفا به اعتبار خطوط، منحني ها، سطح، برآمدگي و تورفتگي هاي مصالح از ديدگاه رنگ آميزي، طنين، آواي كلمات يا كيفيت هاي ديگري كه متناسب با مصالح هنري اند و كاربرد مي يابند، بسنده شود. اثر هنري بايد سرشار از شادابي دروني بوده، محسوس، روان و داراي مضمون و روح باشد. اين است آنچه ما بر آن نام اثر هنري مي نهيم».[21]

    در مجموع بايد گفت كه ماده هنر «صوت (موسيقي)، رنگ، شكل (نقاشي)، سطح و حجم (پيكرتراشي) و كلمه (ادبيات)»، الفباي كار هنري و عنصر مشترك ميان انسان هاست. آنچه هنر ديني و غيرديني را پديد مي‏آورد، محتواي آثار هنري است، ولي هر مضمون و محتوايي وقتي عنوان هنر را مي پذيرد كه شكل و ساختار معيني را بپذيرد و اين شكل و ساختار معين، مميّزه اي است كه آثار هنري را از يكديگر تفكيك مي‏كند.بنابراين، محتواي ديني جز شكل و ساختار ديني نمي پذيرد. تيتوس بوركهارت مي گويد: «مورخان هنر كه واژه «هنر مقدس» را درباره هر اثري هنري واجد موضوعي مذهبي به كار مي برند، فراموش مي كنند كه هنر اساسا صورت است. براي اينكه بتوان هنري را «مقدس» ناميد، كافي نيست كه موضوع هنر از حقيقت روحاني نشئت گرفته باشد، بلكه زبان صوري آن هنر نيز بايد بر وجود همان منبع گواهي دهد. هنري مذهبي مانند هنر رنسانس يا هنر باروك را كه از لحاظ سبك به هيچ وجه از هنر ذاتا دنيوي و غير ديني همان دوران متمايز نيست، نمي توان مقدس ناميد. نه موضوع هايي كه آن هنر به نحوي كاملاً ظاهري و ادبي از مذهب اقتباس مي كند، نه احساسات و عطوفت پارسايانه و خداترسانه اي كه عند الاقتضا هنر مزبور را باور ساخته و نه حتي نجابت طبعي كه گاه در آن رخ مي نمايد، كافي نيست كه بدان خصيصه مقدس نسبت كنيم. تنها هنري كه قالب و صورتش نيز بينش روحاني مذهب مشخصي را منعكس سازد، شايسته چنين صفتي است».[22]

    هنر در اسلام

    در اسلام، به هنر بسيار بها داده شده و قرآن، خود هنر است. در قرآن از قصه استفاده شده و ادبيات داستاني از داستان هاي قرآن الهام گرفته11 و خود قرآن، كلام آهنگين است. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلام به شاعران صله و بخشش داده اند و نيز اشعاري منسوب به حضرت علي عليه السلام وجود دارد. يكي از هنرهايي كه در قرآن كريم ياد شده، هنر شعر است. كساني كه آشنايي اندكي با قرآن دارند، به خوبي مي‏دانند كه در هيچ موردي، به شعر تشويق و ترغيب نشده است. براي نمونه، در آيات آخر سوره شعرا مي خوانيم: شاعران كساني هستند كه گمراهان از آنان پيروي مي‏كنند. آيا نمي‏بيني آنها در هر وادي سرگردانند و سخناني مي‏گويند كه به (آنها) عمل نمي كنند؟! مگر كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام مي‏دهند و خدا را بسيار ياد كنند و به هنگامي كه بر آنان ستم شود، به دفاع از خود و (مؤمنان) برمي‏خيزند (و از شعر خود در اين راه كمك مي گيرند)؛ آنها كه ستم كردند، به زودي مي دانند كه بازگشتشان به كجاست! در اين آيه، در قسمت پيش از «الّا»، شاعران نكوهش شده‏اند و در قسمت بعد از الّا، اين نكوهش، از برخي شاعران برداشته شده است. ويژگي‏هاي شاعران مستثناي از نكوهش (نه مورد تشويق)، ويژگي‏هايي فردي و جداي از شعر آنهاست؛ مانند ايمان و عمل صالح و ذكر كثير و تنها موردي كه ويژگي شعر است و در برخي از ترجمه‏ها به آن استناد مي‏شود، كمك گرفتن از شعر براي دفع ظلم است (وانْتَصروا من بعد ماظُلموا). در تفسيرالميزان چند روايت در مورد شعر بيان شده است؛ براي نمونه، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «اگر شكم شما پر از چرك شود، بهتر از آن است كه پر از شعر گردد.» در حديث ديگري از آن حضرت مي‏خوانيم: «بعضي از اشعار، حكمت است و شعر پسنديده، آن شعري است كه در آن، از حق ياري شود و چنين شعري مشمول آيه نيست». [23] اين، خود، نشاني است از اينكه دين اسلام، با چه دقت و وسواسي با هنر روبه رو شده است. حتي هنر شعر با وجود اين كه بهتر مي‏تواند با دنياي معاني ارتباط برقرار كند، به صورت بسيار مشروط پذيرفته شده است. درباره اينكه پيامبر (ص) و ائمه عليهم السلام به برخي شاعران پاداش داده و آنان را تشويق كرده اند، بايد گفت تشويق و تأييد به شاعران خاص و اشعار خاصي مربوط مي شود. اگر شعر، نقش برجسته اي در تبليغ و انعكاس آموزه هاي ديني مي‏داشت، در قرآن و حديث، به گونه ديگري با آن برخورد مي شد.

    هنر و زيبايي از منظر فرهنگ اسلامي

    بسياري از واژه­ها و اصطلاحات در گذر زمان، معاني و كاربردهاي متفاوتي پيدا كرده‌اند و گاه در طول تاريخ، يك معنا را از دست داده و معنايي ديگر يافته‌اند، به گونه‌اي كه صرفاً با رجوع به فرهنگ لغت و بدون اصطلاح‌شناسي دقيق نمي­توان فهميد يك كلمه در گذشته چه پيشينه‌اي داشته و چه تحولاتي را از سر گذرانده است. به همين دليل، فيلسوفي همچون ويتگنشتاين مي­گويد: «از معنا نپرس، بلكه از كاربرد بپرس»؛ يعني به جاي معناي يك كلمه بايد ديد كلمه در كدامين معنا و مقصود كاربرد دارد و از آن چه اراده شده است.      

    از جمله واژگاني كه در طول زمان متحول شده است و معناي لغوي آن با كاربردهايش در قرون متوالي، تفاوت­هاي زيادي يافته، واژه «هنر» است. كلمه هنر در زبان اوستايي از ريشه سانسكريت گرفته شده كه از دو بخش «سو» و «نر يا نره» تركيب يافته است. «سو» در ريشه سانسكريت به معناي نيك، فضيلت و شرافت بوده است كه در زبان اوستايي، «سو» تبديل به «هو» گرديد. پسوند «نر» و «نره» نيز به معناي مرد و زن است. به تدريج، در ادبيات فارسي كهن، واژه «هنر» كه از ريشه «هو + نر» تشكيل شده و به معناي نيك‌مردي و فضيلت داشتن است، به معناي انسان بافضيلت و فرزانه به كار رفت و در متون كلاسيك فارسي همچون شاهنامه فردوسي، ديوان حافظ، مثنوي معنوي و ديگر متون ادبي كهن به همين معنا آمد. بديهي است اين معنا براي واژه هنر مقدم بر معنايي است كه پيش از قرن هجدهم براي هنر به معناي صنعت و حرفه به كار مي‌رفت يا مقدم بر معنايي است كه پس از قرن هجدهم در غرب يا در عصر قاجار در ايران از آن به معناي «هنرهاي زيبا» يا «صنايع مستظرفه» همچون مجسمه­سازي، موسيقي، نقاشي و امثال آن اراده مي‌شد.

    به اين ترتيب، در اشعار فارسي كهن پيش از اينكه هنر به معناي صنعت و مهارت يا هنرهاي زيبا (صنايع مستظرفه) باشد، هنر بر اساس همان ريشه لغوي در برابر كلمه‌هايي همچون عيب (تا مرد سخن نگفته باشد / عيب و هنرش نهفته باشد)؛ هنر (هزار سلطنت و دلبري بدان نرسد / كه خويش را به هنر در دلي بگنجاني)؛ غرض (چون غرض آمد، هنر پوشيده شد / صد حجاب از دل به سوي ديده شد) يا واژه‌هايي كه به معناي بي‌فضلي بوده، به كار رفته است. [24] ازاين‌رو، ريشه لغوي و معناي اصلي اين واژه در زبان فارسي با كاربرد كنوني آن سنخيت ندارد. اگر كسي بخواهد به دنبال تاريخ پيشين هنرهاي زيبا در ايران باشد، نبايد به جست‌وجوي واژه هنر در زبان اوستايي يا پهلوي بپردازد، بلكه واژه­هاي ديگري همچون صنعت، حرفه، مهارت و امثال آن در ادبيات فارسي قرون ميانه وجود دارد كه به معناي هنر در عصر مدرن است. يكي از معناهايي كه از اين الفاظ در سده‌هاي پيشين فهميده مي‌شد، همان معنايي است كه پس از عصر قاجار از اصطلاح هنرهاي زيبا يا صنايع مستظرفه يا امروزه، از واژه هنرهاي هفت‌گانه فهميده مي‌شود.

    تغيير معناي لغوي واژه هنر از معناي پيش‌گفته در معناي جديد، شايد در تحولي ريشه داشته باشد كه در عصر مدرن از قرن هجدهم به بعد در معناي هنر (Arts)، زيبايي‌شناسي (Aesthetics) و ديگر مفاهيم مرتبط با اين كلمه در دنياي غرب، در زمان بومگارتن و كانت رخ داده است. گفتني است كلمه Ars در قرون وسطي در غرب به همان معناي كلمه يوناني Tekhne به معناي صنعت است و به معناي Arts در عصر مدرن به كار نرفته است. در عصر جديد، از زمان بومگارتن و كانت، هنرها درغرب به دو بخش هنرهاي زيبا (Fine Arts) و هنرهاي كاربردي يا مفيد (Applid Arts) تقسيم شد. در ايران نيز از هنرهاي زيبا به هنرهاي مستظرفه تعبير كردند. به آن دسته از صنايع و حرفه‌ها كه در آن، جنبه شغل، حرفه و ارزش عملي بر جنبه تفنني يا تجملي غلبه داشت، همچون معماري، آهنگري، نجاري، كوزه‌گري، مسگري و همانند آن، هنرهاي كاربردي يا مفيد اطلاق كردند و از آن دسته از هنرهاي تجملي و تفنني كه زيبايي در آنها بيش از كاربرد و فايده عملي مورد توجه بود،‌ مانند مجسمه‌سازي، نقاشي، موسيقي، هنرهاي نمايشي و به طور كلي از هنرهاي هفت‌گانه عصر مدرن، به هنرهاي زيبا تعبير كردند.[25] پيش از قرن هجدهم، در فرهنگ يونان باستان از كلمه «تخنه» (tekhne) و در تقسيم‌بندي ارسطويي از علوم كه به نظري، عملي و توليدي تقسيم مي‌شد، از واژه «توليدي» و در قرون وسطا، در غرب از كلمه (ars) و در فرهنگ اسلامي، به پيروي از فلسفه يوناني، از كلمه «صنعت و حرفه» براي همه هنرهاي زيبا و كاربردي به طور يكسان استفاده مي‌شد و بر خلاف قرن هجدهم، ميان هنرهاي زيبا و هنرهاي كاربردي هيچ تمايزي وجود نداشت.

    در نتيجه، بايد گفت كلمه «هنر» در گذشته فرهنگ ايراني و اسلامي به معناي هنر در قرن هجدهم و پس از آن نبود. در ادبيات قديم فارسي و دوره پهلوي در ابتدا به معناي فضيلت و نيكي بود. سپس در قرون ميانه تا قبل از قاجار، از هنرهايي كه امروزه به عنوان هنر شناخته شده است، همچون خطاطي، هنرهاي تزييني، معماري و امثال آن به صنعت يا حرفه تعبير مي‌شد. در گذشته، در فرهنگ اسلامي، همه هنرهاي زيبا در ضمن صنايع و پيشه‌ها قرار گرفته بود و ميان شغل‌ و پيشه‌ با هنرهاي هفت‌گانه به معناي مدرن، تمايز و تفكيكي نبود. ازاين‌رو، اگر كسي بخواهد درباره پيشينه هنرهاي هفت‌گانه در تاريخ تمدن اسلامي جست‌وجو كند، ناگزير بايد به دنبال آثار و منابعي باشد كه در مورد صنايع و حرفه‌ها نوشته شده است. در اين ميان، فتوت‌نامه‌ها از جمله آثاري هستند كه از آن دسته از هنرهاي هفت‌گانه‌ا‌ي كه در فرهنگ اسلامي ممنوعيت ديني نداشتند، در ضمن صنايع و حرفه‌ها سخن گفته‌اند. البته از آن دسته از هنرهايي كه مشروعيت ديني نداشتند، نه تنها به عنوان هنر ياد نشده است، بلكه به عنوان حرفه، پيشه يا صنعت هم ياد نشده است و حتي آنها فتوت‌نامه نيز نداشته‌اند.

    نگرش دنياي غرب در عصر مدرن به تعريف واژه‌هايي همچون هنر و زيبايي با تعريفي كه در فرهنگ اسلامي از اين واژه‌‌ها مي‌شود، متفاوت است، به گونه‌اي كه پيش از هرگونه بررسي تطبيقي ميان اين مفاهيم، نخست بايد در تبييني پديدارشناسانه، تلقي هر فرهنگ را از اين اصطلاحات دريافت. چه بسا اشتراك لفظي ميان واژه‌هايي همچون زيبايي و هنر در تمدن اسلامي با تمدن غرب، اين تلقي نادرست را به وجود آورد كه مفهوم و مراد از اين واژه‌ها در اين دو تمدن، يكسان است، در حالي كه در بسياري از موارد، واژه‌ها در فرهنگ‌هاي متفاوت، روند تحوليِ خاصي را پشت سر مي‌گذارند كه در هر فرهنگ نسبت به ديگر فرهنگ‌ها متفاوت خواهد بود. از جمله اين كلمه‌ها، هنر و زيبايي است. براي نمونه، سير تحول واژه‌ هنر در فرهنگ اسلامي، غير از تاريخ تحول آن در غرب است؛ زيرا از قرن هجدهم، از زمان بومگارتن و كانت نيز آثار هنري در سرزمين­هاي غربي، معناي خاصي به خود گرفته است كه با تاريخ هنر اسلامي قابل تطبيق نيست. بومگارتن نخستين بار با نوشتن كتاب «زيبايي‌شناسي» به تفكيك ميان هنرهاي زيبا و هنرهاي مفيد يا كاربردي پرداخت و آن دسته از هنرهايي را كه در گذشته از آنها به صنعت و حرفه‌ تعبير مي­شد، از هنرهايي كه امروزه جداي از صنعت و حرفه‌اند، مانند نقاشي، مجسمه‌سازي، موسيقي، هنرهاي نمايشي و همانند آن تفكيك كرد. سپس حرفه­هايي همچون رنگ‌رزي، قصابي، نجاري، كفاشي و امثال آن را هنرهاي مفيد و كاربردي يا به تعبير ديگر، صنعت ناميده‌اند، ولي از هنرهايي مانند نقاشي، مجسمه‌سازي، رقص، سينما و نظير آن، به هنرهاي زيبا يا به طور مطلق، هنر ياد كردند. اين امر نخستين گسست ميان هنر به معناي جديد با هنر در گذشته است؛ زيرا در گذشته، افزون بر اينكه ميان مشاغل و انواع هنرهاي زيبا، تمايز و جدايي نبود، همه مشاغل و حتي كارهاي عادي را نيز اگر غايت و هدف ديني داشتند، از جمله مصاديق شغل و هنر تصور مي‌كردند، هم‌چنان‌كه از مصاديق يك عمل عبادي و مقدس به شمار مي‌رفت. «تمدن سنتي داراي خصيصه­اي است كه از زمان تفكيك امور مقدس از امور غير مقدس يعني تفكيكي كه در آغاز كار وجود نداشت، فقط به وسيله اعمال روحاني محافظت گرديد... دين به هيچ وجه امر محدود و كاملاً محصوري نيست كه جاي جداگانه‌اي داشته و چنان‌كه غربيان متجدد (يعني لااقل گروهي كه هنوز به قبول دين تن در مي­دهند) تصور مي‌كنند، روي بقيه امور هيچ اثر واقعي نداشته باشد. به عكس در اينجا دين در همه شئون زندگاني انسان نفوذ دارد».[26] در عصر جديد، زيبايي‌شناسي يا aesthetics از ريشه يوناني aesthesis گرفته شده كه به معناي امر حسي و آن چيزي است كه در مورد حس باشد. در واقع، در عصر مدرن، زيبايي به زيبايي حسي و آنچه به امور محسوس متعلق است، تنزل كرد، به گونه‌اي كه بومگارتن موضوع علم الجمال يا معرفت حسي را زيبايي مي‌داند و زيبايي كامل يا مطلق را امري مي‌داند كه به كمك احساس شناخته شود يا ايمانوئل كانت، زيبايي را از سنخ همين حس كردن‌هاي بي‌واسطه و بدون كمك مفاهيم مي‌شمارد، آن‌گاه كه قوه حس ما با يك امر زيبا همچون گل زيبا روبه‌رو مي‌شود. قوه خيال پس از اين برخورد مي‌كوشد در بازي آزاد خود با قوه فاهمه، اين زيبايي را تحت يكي از مقولات فاهمه قرار دهد.

    از اين‌رو، كانت معتقد است حكم زيبايي‌شناختي از سويي با يك امر حسي و خارجي روبه‌روست و از سوي ديگر، اين امر حسي وارد چارچوب و ساختار قوه فاهمه مي‌شود، به گونه‌اي كه از بازي آزاد ميان قوه خيال و قوه فاهمه يا به تعبير ديگر، پرسه زدن خيال در قوه فاهمه، حكم زيبايي‌شناختي «اين گل زيباست» صادر مي‌شود.[27]

    بنابراين، در فلسفه هنر مدرن، زيبايي در حكم دادن به يك امرحسي معنا يافت و به همين صورت، به دنبال اين رويكرد سوبژكتيويستي از هنر، انواع هنرهاي هفت‌گانه در عصر مدرن مي­كوشند تا زيبايي حسي را بيافرينند. در فرهنگ اسلامي، زيبايي به معناي زيبايي حسي نيست، بلكه امري فراتر از زيبايي حسي است. ازاين‌رو، برخي هنرپژوهان اسلامي معتقدند هنر ديني، هنري است كه زيبايي ظاهري را ناديده گيرد و بيانگر حقيقت معنوي و الوهي باشد. غزالي درباره زيبايي معتقد است جمال ظاهر را با حواس مي‌توان درك كرد، ولي جمال باطن را بايد با نفس و دل جست، به گونه‌اي كه درك زيبايي باطني عالم نيازمند روح و قلب سليم است؛ قلبي كه با تصفيه صيقل داده شود و توانايي درك زيبايي‌هاي الهي را كه در عالم تجلي كرده است، به دست آورد. از اين ديدگاه، هنر تجلي‌بخش زيبايي‌ها و صفات الهي و عالم برتر است و عالم ماده نيز بر اساس ظهور و تجلي صفت فعل خداوند و عالم علوي تبلور مي‌يابد، به گونه‌اي كه هر زيبايي در عالم به زيبايي خداوند برمي‌گردد. «سبب آن نيز مناسبتي است كه گهر آدمي را با عالم علوي ـ كه آن را عالم ارواح گويند ـ هست. و عالم علوي، عالم حسن و جمال است و اصل حسن و جمال، تناسب است و هر چه متناسب است، نمودگاري است از جمال آن عالم. چه هر جمال و حسن و تناسب كه در اين عالم محسوس است، همه ثمره حسن و جمال و تناسب آن عالم است. پس آواز خوش موزون متناسب هم شبهتي دارد از عجايب آن عالم بدان سبب كه آگاهي در دل پيدا آورد و حركتي و شوقي پديد آورد كه باشد كه آدمي خود نداند كه آن چيست و اين در دلي بود كه آن ساده بود و از عشقي و شوقي كه راه بدان برد، خالي بود». [28]

    هنر و زيبايي در فرهنگ و ادبيات اسلامي با معناي آن دو در زيبايي‌شناسي مدرن، متفاوت است. در زيبايي‌شناسي مدرن، استتيك (aesthatics) به معناي ادراك حسي است و زيبايي در جنبه حسي جسته مي‌شود؛ چه زيبايي را محصول تناسب، اندازه و نسبت ميان اجزا و عناصر پديده تلقي كنيم و چه زيبايي را فراتر از ادراك حسي و التذاذ، محصول ذهن و قوه فاهمه و نسبت ميان ذهن و عين بدانيم.

    مباني زيبايي‌شناختي در غرب، هنر را به سوي تفكر و ايده هنر براي هنر كشاند، ولي در نگرش اسلامي درباره زيبايي بر خلاف زيبايي‌شناسي غربي، ايده هنر براي غايت مطرح مي‌شود. آنچه پيش از هر چيز در شناخت مفهوم هنر و زيبايي از ديدگاه فرهنگ اسلامي اهميت دارد، شناخت مباني فكري و كلامي آموزه‌هاي اسلامي است، به گونه‌اي كه اگر به جاي شناخت اين مباني، به دنبال ايجاد شباهت ميان تلقي فيلسوفان غربي از مفهوم زيبايي و هنر و تلقي انديشمندان اسلامي باشيم، راه به جايي نمي‌بريم.

    تعريف قرن هجدهمي درباره زيبايي و هنر بر اساس يك بستره خاص فكري و مبتني بر مباني ويژه‌اي است كه آن بستره و مباني با انديشه‌ها و مباني اسلامي تنها در كلمه، اشتراك و وحدت دارند. ازاين‌رو، محققي كه مي‌خواهد مفاهيمي همچون هنر، زيبايي و امثال آن را در فرهنگ اسلامي بشناسد، به جاي آنكه بكوشد ميان تعاريف انديشمندان و فيلسوفان غربي با آرا و انديشه‌هاي فيلسوفان و عارفان اسلامي، تلفيق و ميان آنها توافق و التيام ايجاد كند، بهتر است هر يك از سنت‌هاي فكري را به طور مستدل، توصيفي و پديدارشناسانه بشناسد. تا زماني كه مباني كلامي، بستره‌هاي فكري و افق ديد انديشمندان اسلامي شناخته نشده است، به توافق و تخالف آراي آنها با انديشمندان غربي نمي‌توان پرداخت. براي نمونه، انديشمندان اسلامي آن‌گاه كه به تعريف مفهوم هنر و زيبايي مي‌پردازند، تعريفشان همچون افلوطين، بيشتر به مفهوم كمال، معنويت و خير اخلاقي نزديك است، به گونه‌اي كه ابن سينا در تعريف هنر، آن را عامل رام كردن و تزكيه نفس (تطويع النفس) مي‌داند و با اثرپذيري از مفهوم كاتارسيس يا تصفيه روح از ارسطو، هنر را عامل پالايش و تصفيه روح تلقي مي‌كند يا روزبهان بقلي در كتاب عبهر العاشقين در تعريف زيبايي مي‌گويد. فرد به ميزاني كه به آن معنويت الوهي، نزديك باشد، زيباست و زيبايي را به معناي كمال روحي و خير اخلاقي به كار مي‌برد. در واقع، از ديدگاه او، يك انسان سياه‌چهره و به ظاهر زشت به دليل كمال روحي و نزديكي به حقيقت الوهي، بسيار زيباست، ولي يك انسان خوش‌چهره و خوش‌اندام به دليل دوري از كمال روحي و انساني، زشت تلقي مي‌شود، بر خلاف زيبايي‌شناسي مدرن كه به دليل توجه و اهتمام به زيبايي حسي، انسان سياه‌چهره را زشت مي‌داند. ازاين‌رو، زشتي و زيبايي نزد ابن سينا يا روزبهان بقلي، با تكيه بر مؤلفه‌هاي ذهني‌شان كه برگرفته از فلسفه و عرفان است، با آراي انديشمندان غربي بسيار متفاوت است كه به زيبايي حسي و سوبژكتيويسم توجه دارند. از ديدگاه تفكر اسلامي، وارستگي و لطافت روحي موجب خلق آثار هنري و زيبا مي‌شود و منشأ اثر هنري در عرفان، تصفيه و پاكي روح است، ولي زيبايي در اين آثار هنري لزوماً به معناي زيبايي‌شناسي مدرن نيست. ازاين‌رو، مصاديق زيبايي در فرهنگ اسلامي كه به زيبايي به معناي استيك و امر حسي توجه ندارد، با مصاديق زيبايي در فرهنگ مدرن يكسان نيست. چه بسا اثري هنري كه در تمدن غربي با تكيه بر زيبايي‌شناسي كانتي به زيبايي آن حكم مي‌شود، از منظر شرقي، زيبا يا برعكس، زشت باشد.

    ماهيت هنر

    ماهيت هنر ، مفهوم زيبايي است. اين نظر، اصلي ترين و مقبول ترين ديدگاه در زمينه هنر است و از دير زمان، مورد اهتمام و توجه بزرگان عرصه فلسفه هنر بوده است. بر همين اساس است كه پرسش «هنر چيست؟» به پرسش «زيبايي چيست؟»، تبديل مي شود و صاحب نظران به آن توجه مي كنند. بر پايه تعريف زيبايي، تعريف خاصي براي هنر ارائه مي شود و اشكال مختلف هنري بر اين اساس مي تواند دسته بندي شود. براي نمونه، افلاطون معتقد است كه «زيبا آن چيزي است كه مفيد باشد و هر چه زيان آور است، زشت است.»[29]

    برعكس، كانت بر اين نظر است كه «حرفه عبارت از هر كوشش و مشغله اي است كه به خودي خود، ناخوشايند بوده، ولي يك نتيجه مفيد و نافع داشته باشد و بر عكس، هنر عبارت از يك نوع بازي و يك فعاليت و مشغله اي است كه به خودي خود، مطبوع و خوشايند بوده، غير از خود، هدف ديگري ندارد.» پس زيبا آن است كه مفيد نباشد ؛ كه تفكيك هنرهاي زيبا از هنرهاي مفيد بر اين مبنا استوار است.[30] در مقابل، هگل، زيبايي راستين را عين حقيقت مي داند: «زيبايي راستين، روحي است شكل يافته؛ يعني آرمان، به عبارت دقيق تر، روح مطلق است، خود حقيقت است. مي توان گفت كه اين قلمرو حقيقت، خدايي است كه هنرمندانه به منظور احساس نگرش تجسم يافته است».[31] 

    از طرفي، گروهي ديگر مانند لئون تولستوي، ماهيت هنر را «سرايت احساسات» مي دانند. ازاين رو، وي هنر را چنين تعريف مي كند: «هنر، يك فعاليت انساني و عبارت از اين است كه انساني، آگاهانه و به ياري علايم مشخصه ظاهري، احساساتي را كه خود تجربه كرده است به ديگران انتقال دهد؛ به طوري كه اين احساسات به ايشان سرايت كند و آنها نيز آن احساسات را تجربه نمايند و از همان مراحل حسي كه او گذشته است بگذرند».[32]

    گروهي نيز تخيل را ماهيت هنر مي دانند. براي نمونه، شهيد مطهري در مورد شعر، ماهيت هنر را اين مي‏داند كه نظمي يا حتي نثري اگر با قوه خيال سر و كار داشته باشد، شعر است.[33] البته خيال انگيز بودن در اثري هنري تجلي زيبايي است كه در شعر به صورت تخيل پديدار مي شود. پس در مجموع در مورد ماهيت هنر، دو نظر اصلي وجود دارد؛ اكثريت، ماهيت هنر را زيبايي مي دانند و گروهي مانند تولستوي، آن را وسيله انتقال احساسات مي بينند. سرانجام، آنچه در مورد «ماهيت هنر» مي توان گفت اين است كه بر اساس دسته بندي هنرها، ماهيت هنر نيز مي تواند تبلور متفاوت داشته باشد. در هنرهاي سمعي و بصري، با پديده اي زيبا روبه رو هستيم؛ چه در نقاشي و مجسمه سازي و معماري و چه در موسيقي، ولي در مورد هنر ادبيات، موضوع متفاوت است. حتي در شعر هم كه نسبت به داستان، با وزن سر و كار دارد، اصوات آهنگين قابل حس سمعي است، ولي بر همه معلوم است كه زيبايي شعر، در زيبايي صوت نيست و تنها كلام موزون نمي تواند هنر به شمار آيد. پس زيبايي شعر و كلاً ادبيات در چيست؟ زيبايي محسوس نيست كه با حواس شنوايي يا بينايي درك شود. زيبايي هنر ادبيات در زيبايي معنايي است كه ادبيات دربردارد. بر همين اساس، كساني كه با ادبيات سر و كار دارند و زيبايي را منحصر به زيبايي محسوس مي دانند، نمي‏پذيرند كه زيبايي، ماهيت هنر باشد و بيان احساس و تخيل را ماهيت هنر به شمار مي آورند.

    هنر و ارزش ها

    در جامعه اسلامي و به طور كلي، در جامعه ديني، ارزش ها را دين تعيين مي كند. هر اندازه كه دين در باورهاي ما، اساس زندگي به شمار مي آيد، به همان اندازه ارزش هاي ما، ارزش هاي ديني است. البته هيچ گاه ارزش هاي همه افراد جامعه، به طور كامل، با ارزش هاي ديني منطبق نخواهد بود و ارزش هاي فرهنگي كه عبارت است از برآيند ارزش هاي فرد فردِ جامعه، بيشتر از ارزش هاي ديني، در رفتار و اعمال افراد آن جامعه ساري و جاري خواهد بود. البته هر چه جامعه ديني تر باشد، اين دو گروه از ارزش ها، انطباق و اشتراك بيشتري خواهند داشت. جامعه اسلامي ما يكي از جوامعي است كه ارزش هاي ديني و فرهنگي در آنها تا اندازه زيادي بر هم منطبق اند. هنر و ارزش هاي فرهنگي جامعه، رابطه بده بستان دارند؛ بسته به اين كه در آن جامعه، چه ارزش هايي وجود داشته و اين ارزش ها از چه درجه اهميت و اعتباري برخوردار باشند، در رابطه با هنر، تأثيرگذار يا تأثيرپذير مي شوند.

    ممكن است در جامعه اي، خود هنر چنان اهميت و اعتباري داشته باشد كه يكي از ارزش ها يا حتي برترين ارزش ها قلمداد شود كه در اين صورت، خواه ناخواه، ارزش هاي ديگر را متأثر خواهد ساخت. اگر فلسفه وجودي هنر در لذت خلاصه شود، مي توان گفت چون هنر با لذت همراه است و لذت هم با يكنواختي هم خواني ندارد و استمرار آن با تغيير و تنوع همراه است، ارزش هايي كه در هنر ظهور و بروز پيدا مي‏كند، ارزش هاي ثابت و پايداري نخواهد بود. به ويژه ارزش هايي كه تقيد به آنها با جذابيت هنر چالش داشته باشد، كمتر مي توانند با زبان احساس عرضه شوند. در صورتي كه هنر، برترين ارزش شناخته شود، به ناچار ارزش هاي اخلاقي جامعه بايد در خدمت هنر باشد و در اين صورت، ديگر ارزش ها متأثر از هنر خواهند شد و چنانچه برعكس باشد و هنر در خدمت ارزش ها و باورهاي اخلاقي قرار گيرد، ما با هنر ارزشي و اخلاق گرا روبه رو خواهيم بود كه مي تواند در ترويج ارزش هاي فرهنگي جامعه نقش به سزايي داشته باشد. «تاريخ برداشت اخلاق گرايانه از هنر، به «جمهور» افلاطون بازمي گردد و محكم ترين دفاع جديد از آن، در «هنر چيست» تولستوي يافت مي‏شود... و عامي ترين فرد نيز آگاهانه يا ناآگاهانه به آن معتقد است.

    طبق اين نظر، هنر، كنيزك اخلاق است؛ هنر وقتي مقبول و حتي مطلوب است كه اخلاق را ترويج مي كند، ولي وقتي چنين نمي كند، نامقبول و نامطلوب است. هنر مي تواند به مردم انديشه هاي نادرست بدهد؛ مي‏تواند آنها را مشوّش و ناآرام سازد... نظري كه دقيقا مخالف با اين نظر است، نظر زيباشناسان است كه بر طبق آن، اخلاق، كنيزك هنر است و نه به عكس. طبق اين نظر، تجربه هنر، بزرگ ترين تجربه موجود براي نوع بشر است و هيچ چيز نبايد مزاحم آن شود. اگر مغاير با اخلاق است، بدا به حال اخلاق و اگر توده ها قدر آن را نمي شناسند يا تجربه اي را كه آن عرضه مي كند، نمي پذيرند، بدا به حال توده ها... شدت تجربه زيبا شناختي، بزرگ ترين مقصود در زندگي است... و بنابراين، حتي اگر در هنر تأثيرات اخلاقي نامطلوبي وجود داشته باشد، آنها در مقايسه با اين تجربه بسيار مهمي كه فقط هنر مي تواند بدهد، واقعا هيچ اهميتي ندارند».[34] جان هاسپرس، از افرادي است كه تقريبا خود هنر را بالاترين ارزش يا دست كم هم ارزش با حقيقت و اخلاق و جداي از آنها مي داند و مي گويد: «اگر شخصي، اثري هنري را از آن رو مي ستايد كه آن اثر مبين تهذيب اخلاقي يا «مؤيد قضيه حقي» است، او نگرش اخلاقي را با نگرش زيباشناختي خَلط كرده است و اين نكته، باز وقتي صادق است كه او اثر هنري را بر اساس دلايلِ اخلاقي، مذموم مي شمرد و نمي تواند اين مذموميت را از ارزيابي زيباشناختي از آن اثر جدا سازد. (اين امر به ويژه براي قريب به اتفاق اشخاصي روي مي دهد كه هرگز واقعا به اثري هنري زيباشناسانه نمي نگرند، بلكه آن را صرفا وسيله اي براي تبليغات، چه اخلاقي و سياسي، چه چيز ديگر مي شمارند)».[35]

    ارزش ها در دين اسلام و به طور كلي در هر مكتب و فرهنگي، آن چيزهايي است كه بايدها و نبايدهاي رفتارهاي فردي و اجتماعي را تعيين مي كند. در دين اسلام، عقل، كلام اللّه و عترت اهل بيت عليهم السلام، اصول اعتقادي و بايدها و نبايدهاي رفتاري (ارزش ها) را معين مي كنند. در نهايت اينكه، ارزش هاي اسلامي همواره در لوح، محفوظ و ثابت است. آنچه متغير است، شناخت ما از ارزش ها و اعمال ماست كه تا چه حد با ارزش ها هم خوان است. از طرفي، نقش متقابل هنر و ارزش‏ها را نمي توان ناديده گرفت؛ هنر، خواه ناخواه از ارزش هاي جامعه رنگ مي گيرد و متأثر از آن ارزش ها خواهد شد. در مورد هنرهاي سنتي، اين هنر است كه از ارزش ها اثر مي گيرد و بر اين مبنا، ما اوج هنرهاي عرفاني (در قالب شعر) را در سده‏هايي مي بينيم كه چنين بينشي نسبت به هنر در جامعه حاكم بوده است. در آن دوران، فرهنگ عمومي مردم با فرهنگ ديني نزديك بوده است و ارزش هاي عرفي و اجتماعي، انطباق بالايي با ارزش هاي ديني داشته اند. به همين دليل، هنرهاي سنتي با وجود افتراق هاي زياد كه با هنرهاي ديني دارند، اشتراك هاي زيادي نيز با آنها دارند و به طور كلي، هنر ادبيات (چه شعر و چه داستان هايي چون كليله و دمنه) آن دوران، نقش بسيار خوبي درترويج ارزش هاي اخلاقي و اسلامي داشته است.در كل، سازندگي و نقش مثبت هنر را نيز نمي توان ناديده گرفت، به ويژه هنر نمايشي مي تواند با بازنمايي واقعيات اجتماعي، مجالي را براي مخاطبان فراهم كند كه براي نمونه از دريچه سينما و تلويزيون، آفاق را سير كنند. درك روابط اجتماعي جوامع و ملت هاي مختلف، انديشه ها و گرايش هاي آنها مي تواند قوه تفكر و تعقل ما را تقويت كند. ما مي توانيم از آنها عبرت ها بگيريم و در آينه رفتار آنها، خود را اصلاح كنيم. خداوند در قرآن مجيد مي فرمايد: آيا در زمين سير نكردند تا قلب هايي داشته باشند كه با آن تعقل كنند و گوش هايي كه با آن بشنوند. چشم هاي ظاهر نابينا نيست، بلكه دل هايي كه در سينه هاست، كور است. (حج: 46) بلي، بايد در زمين سير كرد، براي عبرت، نه تنها براي لذت و نه فقط در گردشگاه ها، كه در خرابه هاي بازمانده از اقوام پيشين. اگر هنر بتواند چنين مجالي را فراهم كند، ما مي توانيم قلب ها و دل‏هايي اهل تفكر و تعقل داشته باشيم، وگرنه اگر ما را بيش از پيش با جاذبه هاي دنيوي آشنا كند، هر آن، ما را از ارزش هايي چون زهد و بي رغبتي به دنيا دور خواهد كرد.

    جان هاسپرس با يادآوري سودي كه معمولاً هنرهاي نمايشي در پي دارند مي گويد: «هنر با نمايش دادن شخصيت ها در موقعيت هايي (معمولاً داراي تعارض و بحران) كه معمولاً از تجربه هاي هر روزي خود ما پيچيدگي بيشتري دارند، اين كار را انجام مي دهد. با تأمل در مشكلات و تعارضات اين شخصيت ها مي‏توانيم نظرگاه هاي اخلاقي خودمان را غني تر كنيم و از اينها درس بياموزيم، بي آنكه در زندگي شخصي خودمان دچار همين تعارض ها يا ناگزير به گرفتن همين تصميم ها شده باشيم؛ زيرا در هنر مي توانيم با بي طرفي، به موقعيت هاي اين اشخاص نگاه كنيم و اين چيزي است كه در زندگي روزانه، به دليل غوطه ور بودن در جريان عمل، به ندرت مي توانيم به آن نايل شويم. ادبيات، اغلب محرّكي قوي براي تدبير اخلاقي است؛ زيرا موقعيت اخلاقي را در متن تمام و كمال آن ارائه مي كند. هيچ چيز را از قلم نمي اندازد و البته در گرفتن تصميم هاي اخلاقي خود شخص به هيچ چيز كمتر از اين نياز نيست».[36]

    يكي از هنرهايي كه بيشترين تصادم را با ارزش هاي ديني داشته اند، هنر مجسمه سازي است؛ زيرا اين هنر با يكي از ارزنده ترين گرايش هاي فطري انسان كه بالاترين ارزش همه اديان الهي است؛ يعني توحيد، به مقابله برخاسته است. گرايش انسان به پرستش، در طول تاريخ دچار اوهام و خرافات شده است و به جاي اينكه ره كعبه را بپيمايد، ره تركستان را پيموده است. وقتي انسان ها از تعقل بازمانند و بايدها و نبايدهاي زندگي شان را به جاي عقل، هواهاي نفساني تعيين كند و به جاي زندگي عقلاني، زندگي احساسي را برگزينند، در پرستش هم به جاي آنكه خالق آسمان ها و زمين را بپرستند، پديده هاي طبيعي يا مصنوعات بشري مثل مجسمه هاي بي جان را عبادت مي كنند. ازاين رو، هنر مجسمه سازي در جوامع بدوي، نقش به سزايي در گسترش و رواج شرك و بت پرستي داشته است. در قرآن كريم، در شرح حال قوم حضرت موسي عليه السلام آمده است كه ايشان پس از رهايي از چنگال فرعون و عبور از دريا به گروهي برخوردند كه دور بت ها طواف مي كردند. ازاين رو، به حضرت موسي گفتند: «تو هم براي ما معبودي قرار ده، همان گونه كه آنها خداياني دارند.» (اعراف: 137) عجيب است كه اين قوم، با وجود اين همه معجزات حضرت موسي عليه السلام باز به بت پرستي گرايش پيدا كردند. آري، اينان در كشمكش عقل و احساس و به تعبير دقيق تر، در كشاكش عقل و هواي نفس، مغلوب هواي نفس شدند و جنبه ملكي وجود آنها بر جنبه ملكوتي وجودشان چيره گشته بود. سرانجام، زماني كه حضرت موسي عليه السلام ، چهل روز از قوم بني‏اسرائيل غيبت كرد و به ميعاد پروردگارش رفت، اين قوم از زيورهايي كه داشتند، مجسمه گوساله اي را ساختند كه مي توانست صدايي درآورد.[37] سامري براي آنان مجسمه اي ساخت كه صدايي مانند صداي گوساله واقعي از آن به گوش مي رسيد و اين مردم به يكديگر گفتند اين خداي شما و خداي موسي است. خداوند در قرآن مي فرمايد: قوم موسي خطاب به او گفتند: ما به ميل و اراده خود از وعده تو تخلف نكرده ايم، بلكه مقداري از زيورهاي قوم را كه با خود داشتيم، افكنديم. و سامري اين چنين القا كرد و براي آنان مجسمه گوساله اي كه صدايي همچون گوساله (واقعي) داشت، پديد آورد و (به يكديگر) گفتند: اين خداي شما و خداي موسي است. (طه: 87 و 88)

    در اين مورد قرآني، آشكارا مي بينيم كه چگونه هنر مجسمه سازي توانست سبب گمراهي افراد شود و هنرمندي سامري در پرستش تنديس گوساله، نقش به سزايي داشته است. اين ماجراي واقعي به ما مي آموزد كه هنر فارغ از محتواي مكتب الهي و هنر بدون حكمت، هرگز نمي تواند ارزشمند باشد و صاحب چنين هنري، قدر و منزلتي داشته باشد. سامري از نظر هنرمندي در اوج بود و هنري اعجاب انگيز داشت، ولي منفورترين فرد قوم موسي بود و در اسفل السافلين جاي دارد. در زندگي امروزي كه رسانه ها در گسترش مخاطبان آثار هنري نقش زيادي دارند، هنر بيشتر از هر عصر و زمان ديگري مي تواند در تغيير و تحول ارزش ها سهيم باشد. ارزش هاي سازنده اثري مانند فيلم، از طريق تلويزيون وارد ذهن ناخودآگاه افراد مي‏شود و اين ارزش هاي مثبت يا منفي، در افراد به صورت ارزش هاي پذيرفته شده، رسوخ مي كند. آدمي پس از فكر و تحليل، داده‏ها را تصديق يا انكار مي كند، ولي اثر هنري چون داده ها در لفافه زيبايي پوشانده مي شود، مي تواند بدون فكر يا به حداقل رساندن آن، وارد روح و جان ما شود. «هدف و موضوع هنر، عبارت از اين است كه قواي فعاله و نيروهاي مقاومت شخصيت ما را به خواب برده و بدين ترتيب، ما را به يك حالت تأثيرپذيري و تبعيت مطلق بياورد تا فكر و دستور تلقين شده را انجام بدهيم يا عاطفه مخصوصي را كه عامل بيان مي نمايد، احساس كنيم».[38]

    در دنياي امروز، استعمارگران و مستكبران عالم، سلاح هنر را برنده تر از هر سلاحي براي استضعاف و در پي آن، استثمار كشورها به كار مي برند. آنچه را مي تواند عامل پايداري كشورها باشد، با انواع تهمت ها و حربه هاي هنري، ضد ارزش معرفي مي كنند. از يك سو، در قدرت نمايي مستكبران غلو مي شود تا ملت ها بهراسند و توان مقاومت را از دست بدهند و از سوي ديگر، با شيوه هاي مختلف هنري، چنان ارزش هاي جامعه خود را خوب جلوه مي دهند و بزرگ مي نمايانند تا همه جوامع ديگر، شيفته فرهنگ آنها شوند. هنرهايي كه از طريق رسانه هايي مانند صدا و سيما ارايه مي شوند، مي توانند در يك لحظه، حلقه اتصال ميليون ها نفر به هم ديگر باشند و همه را از احساس ويژه و يكساني بهره مند سازند. اگر محتوا و پيام اين آثار هنري، مصداقي از تقوا و نيكوكاري باشد، همه را به همياري در تقوا و نيكويي فرا مي خواند و چنانچه اين آثار هنري در بردارنده گناه و نافرماني باشند، همه را به گناه و دشمني فرامي خوانند.

    هنر و سانسور

    يكي از مباحث مطرح در عرصه هنر و به ويژه هنر ديني اين است كه اگر هنر ديني، چارچوب ها و بايدها و نبايدهاي خودش را دارد، چنانچه بخواهيم مروّج هنر ديني باشيم، در برابر ديگر هنرها و هنرهاي غيرديني چگونه عمل كنيم؟ آيا مي‏توان هنر غيرديني را با سانسورها و تعيين ضوابط و چارچوب ها به هنر ديني تبديل كرد؟ اگر پاسخ منفي است كه بي‏گمان، چنين است، در برابر اين هنرها چه رويكردي بايد داشت؟ آيا چون اينها هنرند، بايد از قيد و بند ضوابط و ارزش ها رها باشند و خود ضوابط، ارزش هايي را پديد آورند؟ در جوامع غربي و مادي كه مكتب اومانيسم و خود محوري، مكتب حاكم و برتر است، سانسور هنر هم معني ندارد؛ زيرا ارزش ثابتي وجود ندارد و فرهنگ جامعه كه ركن اصلي آن هنر است، ارزش ها و ضد ارزش ها را مي سازد. در جامعه ديني كه خدامحوري بايد حاكم باشد، ارزش ها و ضد ارزش ها ثابتند و آنچه ما را به خدا نزديك مي كند، از نظر خلقيات و صفات، ارزش و خلاف آن، ضد ارزش است.

    هنرمند نمي تواند وراي ارزش ها و ضوابط و قواعد ديني و در برابر ارزش ها و باورهاي مسلّم و منطقي جامعه اسلامي، بي‏تفاوت و بي اعتنا باشد و بايد بر اساس دستورهاي ديني، به آفرينش هنري روي آورد. به همين دليل، افراد هنرنما نمي‏توانند در اين چارچوب حركت كنند؛ چون هنر، آينه دروني انسان هاست و عملي است كه بر اساس شاكله وجودي هر شخصي شكل مي گيرد: «كُلُّ يَعْمَلُ عَلي شاكِلَتِهِ.» (اسراء: 84) بنابراين، سانسور مي تواند عرصه را براي هنرنماها تنگ كند، ولي هنرمندان به معناي حقيقي، مجال بيشتري براي عمل خواهند يافت و آثار هنري به جاي رشد كمّي بي حاصل، از رشد كيفي برخوردار خواهند شد كه مقايسه آثار پيش و پس از انقلاب، درستي اين مدعا را ثابت مي كند. محدوديت هاي ظاهري در عرصه هنر ـ كه بيشتر محصول محيط فرهنگي و اجتماعي دوران پس از انقلاب بود ـ سبب شد در خيلي از زمينه هاي هنري، از رشد و بالندگي نسبي برخوردار شويم و براي نمونه، در عرصه سينما، فيلم هاي مطرحي در سطح جهاني داشته باشيم.        

    هنر ديني و غير ديني

    آيا هنر ديني و غيرديني داريم؟ مقصود از هنرديني چيست؟ آيا نوع خاصي از هنر، مانند خط را مي توان ديني ناميد و نقاشي را غيرديني خواند؟ اگر موضوع هنري از دين گرفته شده باشد، مي توان هنر را هنر ديني ناميد؟ در آثار هنري كه در طول تاريخ بشريت ساخته شده اند، چه آثاري را مي توان ديني ناميد؟ آيا مسجدها و كليساها و معابد را مي شود جزو آثار معماري ديني برشمرد؟ ممكن است گفته شود هنر با دين، سازگاري و سنخيتي ندارد و دين آمده است تا عقل انسان ها را بارور سازد و عواطف و احساسات را در سيطره عقل درآورد، در حالي كه هنر با احساسات و عواطف انسان ها سر و كار دارد. اگر نتوانيم هنر را در تضاد با دين قلمداد كنيم، دست كم مي توانيم بگوييم كه هنر و دين از هم متمايزند و در يك جا جمع نمي‏شوند كه بتوانند مفهوم مشترك هنر ديني را پديد آورند. بر اساس اين برداشت و تحليل از هنر، ما هنر ديني نداريم. نظر لئون تولستوي در اين باره شايان توجه است. او مي نويسد: «برخي از آموزگاران بشريت ـ نظريه افلاطون ـ و مسيحيان نخستين[39] و مسلمانان و بوداييان، بارها «تمام هنر» را رد كرده اند... آنها مي‏انديشند كه چون هنر ـ برخلاف سخن كه مي توان آن را ناشنيده گرفت ـ برخلاف تمايل و اراده مردم، بديشان سرايت مي كند، تا آن حد زيان مند و خطرناك است كه اگر بشريت، «تمام هنر» را به دور افكند، به مراتب كمتر از آنچه «همه هنر» را بپذيرد، زيان خواهد ديد».[40] به گونه ديگري هم مي شود به قضيه نگاه كرد. اگر بر اين باور باشيم كه هنر، بازتاب درون افراد و زبان روح آنهاست، مي توان معتقد شد كه هنر، زماني كه از هنرمند متعهد و عارف سرچشمه گيرد، مي تواند نقش سازنده اي در رشد و بالندگي انسان ها داشته باشد و به اين معنا هم راستا با اهداف دين و جزئي از دين باشد. در اين مورد علامه جعفري معتقد است: «هنرمندان سازنده و پيشرو كه بشر را از محاصره شدن در معلومات و خواسته هاي محدود و ناچيز نجات مي دهند، حقايق را از آن عالم اكبر و دفاين (مخفي هاي عقول)؛ يعني واقعيات تعليم شده به آدم عليه السلام گرفته، استعدادهاي مردم را براي بهره برداري از عالم اكبر و مخفي هاي عقول و واقعيات تعليم شده، تحريك مي كنند و به فعليت مي رسانند».[41]

    هنري مي تواند ديني باشد كه بين طبيعت و فطرت هماهنگي برقرار كند؛ يعني طبيعت را به سمت فطرت ببرد، بدن را تابع روح كند، روح را امام كند، بدن را مأموم روح كند و نه برعكس كه روح و فطرت را مأموم و تن را امام كند. پس كار كه و خلاقيتي كه فطرت پذير باشد، هنر ديني است و كسي كه چنين خلاقيتي دارد، هنرمند ديني است.[42]

    پيام در هنر ديني

    پيام در هنر همواره همراه هنر است و هنر هرگز نمي تواند بدون پيام خاصي باشد؛ چه هنرمند بخواهد پيام خاصي را برساند و چه نخواهد. حتي هنر آنها كه هنر را فارغ از هر پيامي مي دانند، خود، داراي پيامي است. هنري كه از هر تعهدي آزاد بوده و تنها مقصود آن جذابيت باشد، پيام «بي تعهدي» را به مخاطب انتقال مي دهد. از سويي، هر انساني در زندگي هدفي دارد؛ يك هدف نهايي و هدف هايي مقطعي كه درحالت آرماني خود، منطبق و هم راستا با هدف اصلي است. وجود و تحرك داشتن و برنامه ريزي، همه و همه از هدف سرچشمه مي گيرد. انسان آب مي خورد تا رفع عطش شود، راه مي رود تا به مقصدي برسد يا ورزش مي كند كه سلامت جسمي خود را تأمين كند. به همين ترتيب، هر فعل انسان، از هدفي خاص سرچشمه مي گيرد. هنر هم فعاليت انساني است و چون هر فعل ديگري نمي تواند بي هدف باشد. پس هر اثر هنري كه خلق مي شود، از هدفي خاص سرچشمه مي گيرد. كمترين هدف نهفته در همه آثار هنري، اين است كه هنرمند مي خواهد به وسيله هنر با ديگران ارتباط برقرار كند و هر ارتباطي، خود، دليل و هدفي دارد. هنرمند در ارتباطش مي خواهد پيام هايي را به مخاطب انتقال دهد. بنابراين، در دل همه آثار هنري، پيامي نهفته است كه اين پيام مي تواند احساس خاص و ارزش خاص يا معرفت خاصي باشد. آنچه در مورد ديني و غيرديني بودن هنر مي تواند مطرح باشد، پيام هايي است كه مخاطب دريافت مي كند، نه آن پيام هايي كه هنرمند مي خواهد منتقل كند؛ زيرا پيام مطلوب هنرمند جز در درون هنرمند، نمودِ ديگري ندارد كه بتوان آن را تشخيص داد و ارزش يابي كرد. هر نوع نقد آثار هنري بر اساس آن پيامي است كه ناقد دريافت مي كند. از طرفي، برخي آثار هنري كه در آن انواع گوناگون هنرها به كار مي روند، مي توانند پيام خود را داشته باشند. براي نمونه در فيلم، داستان فيلم، هدفي دارد و پيامي انتقال مي دهد. فضاها و مكان هايي كه داستان در آنجا اجرا مي شود، خود، هنري است و بازتاب خاصي دارد. انتخاب بازيگران، چگونگي اجراي نقش ها، شيوه پوشش بازيگران و گريم آنها، همه و همه، پيام هايي دارند كه در حالت آرماني، اين پيام ها بايد بر هم منطبق باشند، ولي در واقعيت، چنين اتفاقي كمتر مي افتد و به طور معمول، هر يك از آنها حرف خود را مي زند و پيام خود را به مخاطب منتقل مي كند. چنانچه برآيند پيام‏هاي انتقال يافته، نيرو و كششي به سمت خوبي ها و خيرات باشد، مي توان هنر را مفيد و متعالي ناميد. البته برخي آثار هنري هستند كه به وضوح، دعوتي به سوي خداي رحمانند و يا اينكه دعوتي به سوي شيطانند كه در ديني يا غيرديني بودن آنها هيچ ابهامي وجود ندارد. ذكر مصداق‏هايي، خالي از وجه نيست. براي نمونه، مي توان به سريال «خواب و بيدار» اشاره كرد. در اين سريال تلويزيوني، شخصيت پردازي ها به گونه اي بود كه ناخواسته بيشتر از آنكه قباحت دزدي را به نمايش بگذارد، دزد و بزهكاري را به تصوير كشيد كه در او ويژگي هايي وجود داشت. ويژگي هايي در شخصيت ناتاشا وجود دارد كه به طور معمول فرد را ممتاز و مقبول مي سازد. ما در شخصيت «ناتاشا» پشتكار، اراده قوي، كياست و زيركي و توان مديريت بالا را مي بينيم كه اينها همه جزو خصيصه هاي مثبت فردي است و از طرفي، براي بزهكاري او هم علتي تراشيده شده است. شخصيت و رفتار بد ناپدري با او. در نتيجه، اين فرد، ناخواسته، به قهرماني بدل شده است كه چه بسا دختران و زناني غبطه شخصيت وي را بخورند و سرانجام به بزهكاري كشيده شوند. البته بزهكاري، علت واحدي ندارد، ولي برخلاف آنچه بايد هدف چنين سريال هايي باشد، تا حدي، تشويق به بزهكاري است. در مورد پيام (ناخواسته) در هنر، مي توان مثالي را كه در كتاب مقدمه زيباشناسي بدان اشاره شده است، ذكر كرد: «در اثر تجسم «مريم مجدليه»، اين معصيتگر زيبا ـ كه البته بعدها توبه مي‏كند ـ بسي افراد به معصيت كشيده شده اند؛ چه مي گفتند او هنر توبه كردن را چنان زيبا مجسم مي كند كه انسان براي آنكه توبه كند، به گناه مي گرايد». مثال ديگر در اين زمينه، از كتاب فلسفه هنر نقل مي شود: «مثلاً داستايوفسكي شخصي ضد يهود، نژادپرست و پيرو كليساي ارتدوكس روسيه بود. شايد كسي گمان كند رمان هاي وي نيز وسيله اي براي ابراز عقايد سياسي و تعصبات خاص او هستند. در صورتي كه چنين نيست. در رمان «برادران كارامازوف»، وي شخصيت جذاب، برجسته و در عين حال ملحدي به نام «ايوان» را خلق مي كند. شايد داستايوفسكي مي خواسته رماني بنويسد كه در آن كفر و الحاد را رسوا سازد و عقايد سياسي و مذهبي خود را اثبات كند. اما كليت رمان چنين پيامي ندارد. در رمان مزبور نه تنها حاوي نكات تعليمي نيست، بلكه پر از شبهه ها و تفكرات مختلفي است كه هيچ يك بر ديگري برتري ندارد». او مي‏خواهد به كفر و الحاد بتازد و به سوي مذهبش دعوت كند، ولي آنچه خواننده رمان وي دريافت مي‏كند، كششي به سمت بي ديني است. بر اين اساس، بررسي آثار هنري، بدون بررسي تأثيري كه بر مخاطب مي‏گذارد، كامل و جامع نخواهد بود.

    هنر؛ پديده اي عقلاني يا احساسي

    رابطه هنر و عقل، در طول زمان، دچار نوسان و تغيير بوده است. در زمان هاي قديم، هنر را پديده اي عقلاني مي شمردند و بر همين اساس، همه هنر در زيبايي خلاصه مي شد و زيبايي هم، حاصل محاسبات رياضي به شمار مي آمد. براي نمونه، افلاطون مي گويد: «اشياي زيبا جزء به جزء و با دقتي ساخته مي‏شوند كه تناسب صحيح آن را اندازه گيري رياضي معلوم مي كند... كيفيات اندازه و تقارن، همواره قوام بخش زيبايي و كمال است.»[43]

    فلاسفه يونان كوشيده اند، هنر را با قانون هندسي بياميزند و تناسب طلايي كه كليد اسرار هنر به شمار مي‏آمد، بر همين اساس شكل گرفته و حتي داراي حرمت مذهبي نيز شده است.[44] در عصر رنسانس كه عقل همه جا جلوه گر شده بود، در عرصه هنر نيز هنر عقلاني، رشد و بالندگي يافت. آلبرتي از فيلسوفان آن دوران معتقد بود كه «نقاش مي بايست استعداد و مهارت خاصي داشته باشد؛ او محتاج تربيت در صناعت‏هاي آزاد و اكتساب دانشي از امور بشري و فطرت انساني است. او مي بايست دانشمند باشد تا بتواند از قوانين طبيعت پيروي كند و تصاوير دقيق حوادث طبيعي و اعمال انساني را توليد كند. در حقيقت، دانش علمي او مي بايست اساسا رياضي باشد؛ زيرا نظريه تناسب ها و نظريه پرسپكتيو خطي از علوم رياضي، اصولي را فراهم مي كنند كه به موجب آن، نقاشي ها مي توانند داراي وحدت و زيبايي شوند و درعين حال، تصويرگر صحيح هر چيزي باشند».[45] تا پيش از تجربه گرايان قرن هفدهم، «عقل گرايان، قوه خيال را قوه ثبت تصوير يا تركيب تصوير مي شمردند و تخيل، كاري اندك يا هيچ كاري در اكتساب دانش انجام نمي داد، ولي بيكن در پيشرفت دانش (1605 م.) قوه خيال را در كنار حافظه و عقل قرار داد و شعر را به آن نسبت داد». حتي در سال هاي پاياني قرن هفدهم هم نوعي بي اعتمادي به تخيل رايج بود. بيردرلي مي نويسد: «از نظر لاك، كار خيال در گرايش زبان شاعرانه به استعاري شدن، به بهترين صورت ديده مي‏شود. ما تا هنگامي كه به لذت بردن توجه داريم، اين گونه سبك آرايي ها نمي توانند مزاحم ما شوند، ولي استعاره ها و تشبيهات آن گاه «تقلب هاي كامل» اند كه ما به حقيقت علاقه داشته باشيم».[46] شلينگ در قرن هجدهم بر اين باور بود كه: «نفس يا درون ذات... يك جنبه مادي دارد كه علم است و جنبه صوري اش عمل است و جمع ميان آن دو و مقام اين هماني او، صنعت است. (هنرهاي زيبا)... هنري كه از شخص صنعتگر بروز مي كند، از روي تعقل نيست، بلكه بهترين آثار صنعتي درحال بي خودي برمي آيد.» در اين دوره است كه تقريبا عقل جايگاه خود را به احساس و تخيل مي‏سپارد.[47] در قرن نوزدهم، رومانتيك ها كه هنر را اساسا بيان عواطف شخصي هنرمند مي دانستند، روايت تازه اي از هنر از ديدگاه نظريه شناخت ارائه دادند. آنان بر اين باور بودند كه «قوه خيال به عنوان قوه اي كه بصيرت مستقيم به حقيقت دارد، از عقل و فاهمه، متمايز و شايد از آنها برتر است. موهبت خاص هنرمند است و بر ديگر قوا مسلط است. قوه خيال هم آفريننده و هم كاشف از طبيعت و ماوراي آن است».[48]

    زيبايي؛ ويژگي هنري

    يكي از ويژگي هاي اصلي آثار هنري، زيبايي آنهاست. «زيبايي چيست»، اين پرسشي است كه فيلسوفان آن را از زمان پيدايش آراي فلسفي، كم و بيش بررسي كرده اند. زيبايي چيست؟ آيا زيبايي نظم و تناسب و هماهنگي اجزاست يا احساسي است كه به ما دست مي دهد. اگر زيبايي را نظم و تناسب اجزا بدانيم، همواره چه ناظري باشد و چه نباشد، زيبايي وجود دارد، ولي اگر زيبايي را پديده اي احساسي و فعل و انفعال ذهني بدانيم، شيئي كه عامل اين فعل و انفعال ذهني است، به طور مستقل نمي تواند زيبا يا زشت باشد. به عبارتي، اشيا، تناسب و رنگ هاي خاصي دارند و اگر احساس انسان درآن دخالت نكند، هيچ گاه زشت يا زيبا قلمداد نمي شود. براي نمونه، آسمان آبي است و گل از اشكال و تناسب خاصي برخوردار است يا شيئي شكل مربع، مستطيل يا دايره دارد، ولي اينكه زشت يا زيباست، تنها ناشي از احساسي است كه به ما دست مي دهد. بر همين اساس، قضاوت هاي متفاوت و گاه متناقض در مورد زيبايي توجيه پذير است. براي نمونه، ارسطو مي گويد: «زيبايي عبارت است از هماهنگي و تناسب و نظم آلي اجزاي در كل به هم پيوسته.»[49] در اين تعريف، زيبايي مربوط به خاصيت عيني شي ء دانسته شده است و در بياني منسوب به هيوم، برداشت ذهن باورانه از مقوله زيبايي ديده مي شود: «ذهن به نظاره ساده اشيا (مقابل) خود به گونه اي كه در ذات خويش وجود دارند، بسنده نمي كند. ذهن حالتي از شعف يا ناراحتي را نيز احساس مي‏كند كه ناشي از آن نظاره است و اين احساس، ذهن را وامي دارد كه عنوان هاي زيبايي يا زشتي را (به اشياي مورد نظاره خود) اطلاق كند».[50]

    هنر و زيبايي در اسلام

    اسلام و همه اديان آسماني آمده اند تا سيرت انسان ها را زيبا سازند. در اسلام و قرآن، مخاطب كلام الهي، روح و جان انسان است تا جسم او. بيش از آنكه گوش بايد كلام الهي را دريافت كند، گوش باطن بايد پذيراي اين كلام باشد و بر همين قياس، در رابطه با بصر و بصيرت، بصيرت است و چشم باطن انسان كه بايد ببيند و باز باشد و در جايي كه بينايي چشم ظاهر، باعث كدورت چشم باطن مي شود، چشم ظاهر را بايد بست. «قل للمؤمنين يغضوا من ابصارهم و...» [51] و همان طور كه جسم ما قلب صنوبري دارد، روح و جان ما هم قلبي دارد. فعاليت قلب صنوبري مايه حيات جسم ماست و فعاليت قلب روح ما، باعث حيات روحي ماست. در قرآن مجيد، به كساني كه نمي توانند زيبايي باطني را ببينند و حقايق را با گوش جان بشنوند و قلب آنها از فهم حقايق بازمانده است، وعده دوزخ داده شده است: به يقين، گروه بسياري از جن و انس را براي دوزخ آفريديم؛ آنها دل ها (عقل ها)يي دارند كه با آن (انديشه نمي كنند و) نمي فهمند؛ چشماني كه با آن نمي بينند؛ گوش هايي كه با آن نمي شنوند؛ آنها همچون چهارپايانند، بلكه گمراه ترند؛ اينها همان غافلانند. (اعراف: 179) بر اساس اين مطلب، آنچه در قرآن و روايات درباره زيبايي آمده است، بيشتر زيبايي معقول است كه با چشم بصيرت مشاهده مي شود. مي توان گفت زيبايي حقيقي در دنيا فقط در اعمال مي تواند تجلي كند؛ زيرا در هر چه غير از آن ظاهرشود، زايل شدني است. در قرآن، جميل و حسن، بيشتر به اعمال استناد داده شده است.

    «اِنّ اللّه جميلٌ و يحب الجمال»، روايت مشهور نبوي است[52] كه در مقوله زيبايي در اسلام همواره به آن استشهاد مي شود، ولي روايت بر چه مطلبي دلالت دارد؟ و جميل و جمال در روايت به چه معناست؟ در زبان عربي، به طور معمول براي زيبايي حسي و زيبايي عقلي، واژه هاي يكساني استفاده مي شود. (در حالي كه در فارسي، لفظ زيبا بيشتر درباره زيبايي حسي مصداق مي يابد و از زيبايي عقلي با واژه هاي خوب و نيك تعبير مي شود). واژه «حُسن» هم به معناي خوبي و هم به معناي زيبايي حسي است و همين طور «جمال» ـ كه به معناي حسن كثير است ـ هم فعل نيك و هم منظر نيكو را با شدت بيشتري نسبت به حسن شامل مي شود. راغب اصفهاني در زمينه معناي جمال در روايت و اينكه روايت بر چه محتوايي دلالت دارد، مي نويسد: ... خدا زيباست و زيبايي را دوست مي دارد، اشاره به اين است كه از او خيرات فراوان سرازير مي شود. پس كسي را كه از اين خصيصه برخوردار باشد، دوست مي دارد».[53]

    در اينجا از واژه جمال در روايت، تنها معناي زيبايي در اعمال برداشت شده است. در اين صورت، با چنين برداشتي، حديث نمي تواند ربط چنداني به هنر داشته باشد. البته به گفته تيتوس بوركهارت، زيبايي، ذات هنر است و داراي جنبه ظاهري و باطني است. بر اساس حديث مشهوري از پيامبر «خدا زيباست و زيبايي را دوست مي دارد».[54] بنابراين، زيبايي، صفتي الهي است كه در زيبايي هاي خلقت بازتاب يافته و تجلي پيدا مي كند. شايد برخي پژوهشگران اعتراض كنند كه زيبايي مورد اشاره حديث، خصيصه اي صرفا اخلاقي است، ولي دليلي وجود ندارد كه مفهوم حديث را اين گونه محدود كنيم يا مدعي شويم كه زيبايي الهي در همه مراتب هستي منعكس نمي گردد. بي شك، زيبايي الهي با زيبايي طبيعي يا اخلاقي قابل قياس نيست. با وجود اين، هيچ زيبايي نمي تواند مستقل از اين صفت خدايي وجود داشته باشد. اينكه «اللّه جميل و يحب الجمال»؛ به اين معناست كه خداوند تجلي خود را در عالم هستي دوست مي دارد. شماري از حكماي اسلامي معتقدند «جمال» تمام صفات الهي را كه بيانگر فيض و رحمت اويند، در برمي گيرد. به عبارت ديگر، جمال، تجلي رحماني او در عالم هستي است، ولي «جلال» شامل آن دسته از صفات الهي است كه حاكي از شدت و قهرند و به نوعي ذات متعالي و كبريايي خدا را نسبت به خلقت او متجلي مي‏سازند. از ديد كلي تر، هر صفت پروردگار، جامع ديگر صفات اوست؛ زيرا همه آنها به ذات واحد اشاره دارند. بدين صورت، زيبايي بر حق دلالت دارد و حق نمودار زيبايي است.[55]

    در آيات قرآني واژه جمال، در يك مورد، به معناي زيبايي ظاهري و در موارد متعدد ديگر، به معناي زيبايي معنوي (خوبي و نيكي) به كار رفته است. در قرآن مي خوانيم: «وَ لَكُمْ فيها جَمالٌ حينَ تُريحُونَ وَ حينَ تَسْرَحُونَ؛ براي شماست در آن جانداران، منظره زيبا كه در شامگاهان آنها را به جايگاه هاي خود برمي‏گردانيد و صبحگاهان كه آنها را به چرا مي بريد». (نحل: 6) همان گونه كه ملاحظه مي شود، در اينجا جمال به معناي زيبايي ظاهري به كار رفته است، ولي در چند آيه ديگر، جمال به فعل اخلاقي نسبت داده شده است. از جمله: «إِنَّ السّاعَةَ َلآتِيَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَميلَ؛ روز رستاخيز، قطعا فرا خواهد رسيد. با عفو و بخشش زيبا از لغزش هاي مردم درگذر». (حجر: 85) «فَاصْبِرْ صَبْرًا جَميلاً؛ شكيبايي كن؛ شكيبايي زيبا». (معارج: 5) يا «وَ اصْبِرْ عَلي ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَميلاً؛ به آنچه مي گويند، بردبار باش و از آنان دوري گزين؛ دوري و جدايي زيبا».

    واژه ديگري كه تقريبا معادل زيبايي و زيبانمايي بوده و در فارسي نيز متداول است، واژه «زينت» است. اين واژه نيز در مورد مناظر زيبا به كار رفته است و در غالب موارد، اين نوع تزيين را خداوند به خودش نسبت داده است و هم درباره اعمال استفاده شده است. در بيشتر موارد، تزيين اعمال به شيطان نسبت داده شده و به معناي زيبانمايي و زيبا جلوه دادن آمده است. از ميان زيبايي هاي بصري، زيبايي آسمان لاجوردين، هم از لحاظ تعداد آيات مربوط به آن و هم از اين نظر كه خداوند، آن را به خودش نسبت داده، شايان توجه بيشتر است. علامه جعفري مي نويسد: «در چند مورد از آيات، زيبايي منظره آسمان با ستارگانش گوشزد شده و خداوند، عمل آراستن آن صحنه زيبا را به خود نسبت داده است. از آن جمله در جايي چنين آمده است: «إِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِبِ؛ ما آسمان دنيا را با زينت ستارگان آراستيم». (الصافات: 6) مضمون اين آيه در آيه 12 سوره هاي فصلت و آيه 5 ملك و آيه 16 حجر و آيه 6 ق نيز آمده است.

    خداوند، كافران را از اينكه آسمان را نظاره نكرده اند، سرزنش مي كند و مي فرمايد: آيا (كافران) به آسمان بالاي سرشان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم و چگونه آن را (به وسيله ستارگان) زينت بخشيده ايم و هيچ شكاف و شكستي در آن نيست؟»[56]  آسمان زيبا، همواره الهام بخش هنرمندان به ويژه شاعران بوده است و انديشمنداني كه به آن نظري ژرف كرده اند، از زيبايي آن، مات و مبهوت شده اند. جمله مشهور كانت در سنگ قبرش، تأييدي است بر اين مدعا. وي مي گويد: «از تماشاي دو چيز هرگز سير نخواهم شد؛ آسمان لاجوردين و وجدان آدمي».[57] از آيات ديگري كه در آن زينت به معناي زيبايي بصري به كار رفته، به بيان سه آيه زير بسنده مي كنيم: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَه اللّه؛ بگو چه كسي زينت هاي الهي را كه براي بندگانش برآورده و روزي هاي پاكيزه را حرام كرده است؟» (اعراف: 32) اين آيه بر حرام نبودن زينت هاي الهي تأكيد مي كند و كساني را كه بندگان خدا را از آنها محروم مي سازند، سرزنش كرده است. در آيات هفتم و هشتم سوره كهف، خداوند، نخست فلسفه وجودي زينت هاي روي زمين را بيان مي كند و آن گاه بر فناي اين زينت ها تأكيد مي فرمايد: ما آنچه روي زمين است، زينت آن قرار داديم تا آنها را بيازماييم كه كدامين شان بهتر عمل مي كنند و حتما ما (سرانجام) آنچه را بر آن است، خاك بي گياهي قرار خواهيم داد. (كهف: 7 و 8) بيشترين كاربرد واژه زينت در قرآن در مورد زيبايي هاي فوق حسي است كه به نظر مي رسد آوردن مثال هايي از آن، به مقوله هنر بي ربط نباشد. خداوند مي فرمايد: وَ لكِنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ اْلإيمانَ وَ زَيَّنَهُ في قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرّاشِدُونَ. (حجرات: 7) ولي خداوند، ايمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دل هايتان زينت بخشيده و (برعكس) كفر و فسق گناه را منفورتان قرار داده است.

    محبوبيت ايمان و آراستگي آن در دل ها و تنفر از كفر و فسق و گناه، از فضل و نعمت بي كران الهي است كه شامل حال مؤمنان شده و انسان كه جانشين خداوند بر روي زمين است، بايد براي آراستگي و تزيين ايمان در دل انسان هاي جوياي حقيقت بكوشد و در صورت توانايي، از هنرش براي رسيدن به اين خواسته بهره گيرد؛ زيرا ابزار هنر، در تزيين اعمال نقش به سزايي دارد و مي تواند كمك بسيار خوبي براي تحقق اين هدف متعالي باشد.

    از طرفي، در آيات متعدد قرآن مجيد، تزيين عمل به وسيله شيطان گوشزد شده است. براي نمونه، مي‏خوانيم: وَ عادًا وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَساكِنِهِمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ كانُوا مُسْتَبْصِرينَ.(عنكبوت: 38) (ما طايفه) «عاد» و «ثمود» را نيز (هلاك كرديم) و مساكن (ويران شده) آنان براي شما آشكار است. شيطان اعمالشان را براي آنان آراسته بود. ازاين رو، آنان را از راه (خدا) بازداشت، در حالي كه بينا بودند.

    امروزه هم هنر شيطاني، مانند برخي دوره هاي تاريخي ديگر، سهم زيادي در انحراف افراد از صراط مستقيم الهي دارد كه هوشياري بيش از پيش متصديان كارهاي هنري مي تواند سد راه رشد و اثرگذاري چنين هنري شود. آيات سي و سوم تا سي و پنجم از سوره زخرف دربردارنده نوعي زيبايي هنري است، اگر (تمكن كفار از مواهب مادي) سبب نمي شد كه همه مردم امت واحد (گمراهي) شوند، ما براي كساني كه به (خداوند) رحمان كافر مي شدند، خانه هايي قرار مي داديم با سقف هايي از نقره و نردبان هايي كه از آنها بالا بروند و براي خانه هاشان، درها و تخت هايي (زيبا و نقره اي) قرار مي داديم كه بر آن تكيه كنند و انواع زيورها، ولي تمام اينها بهره زندگي دنياست و آخرت نزد پروردگارت از آنِ پرهيزگاران است.

    از سويي، انسان هايي در طول تاريخ، همواره به زيبايي هاي حقيقي توجه داشته اند. حضرت زينب عليهاالسلام در حادثه كربلا جز زيبايي نديد؛ چون اين حادثه بر اساس تقدير الهي و فعل خدا بود و كار خدا، عين زيبايي و سرچشمه همه زيبايي ها است. ماجراي مجلس ابن زياد، ما را با چهره ملكوتي اين بانوي بزرگوار آشنا مي كند. دراين مجلس، ابن زياد خطاب به حضرت مي گويد: «كيف رأيت صنع اللّه باخيك و اهل بيتك؟». حضرت زينب عليهاالسلام در پاسخ مي فرمايد: «ما رايت الا جميلاً».[58]  در پاسخ حضرت به ابن زياد، اين نكته ظريف نهفته است كه در پرسش درباره حادثه كربلا، واژه صنعت و ساخت الهي به كار رفته و حضرت، پاسخي متناسب ـ كه همان رؤيت زيبايي باشد ـ مي دهد كه در مجموع، نوعي آفرينش هنري خداوند را تداعي مي كند كه از كمال زيبايي برخوردار است. بر اين اساس، مي توان به تعريفي از هنر ديني رسيد. هنر ديني، هنري است كه در آن، بر اساس زيبايي هاي حقيقي، اثر خلق شود، هر چند ممكن است چنين هنري كمتر لباس واقعيت به خود بپوشد. بر اين مبنا مي توان گفت هنري كه در آن، زيبايي هاي موجود، شكل ماندگارتر و باثبات تري دارند، ديني تر است. بر اساس اين قاعده، مي توان هنرها را دسته بندي كرد و گفت كه هر قالب و ماده هنري كه از زيبايي هاي عقلي سرچشمه گرفته باشد، ارزشمندتر است.

    در جوامع اسلامي كه فرهنگ غني اسلام حكم فرما بوده است، هنرهايي كه با جنبه حسي وجود انسان سر و كار دارند، در مقايسه با هنرهايي كه با زيبايي هاي معقول همراه است، رواج كمتري دارند. به هنر موسيقي و هنر شعر مي توان توجه كرد. موسيقي در جوامع دين مدار به ويژه جامعه شيعي، موسيقي رونق نيافته است؛ چون زاييده احساساتي است كه با تفكر و تعقل عجين نيست. حتي موسيقي سنتي ايران، ميراث فرقه «اهل حق» است كه خود را مقيد به رعايت آداب و قواعد مكتب شيعي نمي دانسته اند، ولي هنر شعر چون با عقل و فكر و معنا سر و كار بيشتري دارد، نسبت به ديگر هنرها به ويژه در ميان علما و عرفاي مسلمان رواج بسياري داشته است.  فردريش هگل، معتقد است: «موسيقي كه تنها با تپش كلاً نامتعين نهاد عاطفي، با صوت و رنگ هاي نزديك به احساس كه با تفكر در هم نياميخته سر و كار دارد، نياز كمتري به مصالح فكري در ذهن داشته يا اصلاً بدان نياز ندارد. به همين سبب، استعداد موسيقي اغلب در دوران آغازين جواني بروز مي كند؛ دوره اي كه در آن، مغز هنوز انباشته نشده و عاطفه به آرامي در حركت است و پيش از آنكه تجربه روح زندگي گرد آيد، مي توان به آساني به مرتبت شايان توجهي رسيد. به همين سبب نيز ما اغلب شاهد تبحر استادانه اي هستيم كه يك اثر موسيقي را اجرا مي كند و با نوعي كم مايگي فكري و نارسايي منش همراه است، حال آنكه در شعر، قضيه به گونه ديگري است. در شعر، سخن بر سر تجسم پرمضمون انسان، علايق و عاطفي وي و نيروهايي است كه او را به جنبش برمي انگيزند پيش از آنكه نبوغ بتواند اثري پُخته و پُرمضمون و جامع بيافريند، بايستي روح و عاطفه خود در كوره زندگي، تجربه و انديشه، پرورش سرشار و ژرف يافته باشند.... اين دو شاعر [«گوته» و «شيلر»] تنها در دوره بلوغ به كمك نبوغشان توانستند آثار شاعرانه اي براي ملت بيافرينند. [59]

    هنر و عرفان

    در صدر اسلام، «عرفان يك راه عملي براي نيل به اوج دين و حقانيت اسلام بود و عارف به كسي ميگفتند كه تنها خداخواه و خداجو باشد و غير خدا نخواهد و نبيند و تنها او را مستحق پرستش بداند و بدون بيم و اميد و تنها به خاطر عشق و محبت، او را پرستش كند. از قرن دوم به بعد، در اثر دوري از آموزه هاي اهل‏بيت (ع) و هواپرستي ها و خودخواهي ها و عوامل ديگر، عرفان آلوده به آداب و رسومي شد كه خاستگاه ديني نداشتند، مانند: سرسپردگي و تلقين ذكر و خرقه پوشي و استعمال موسيقي و غنا و.....[60]

    در طول تاريخ، عرفان، بر اثر عوامل مختلف، دچار انحراف از مسير اوليه شد و بين شريعت و طريقت فاصله افتاد و برخي از طريقي ها چنان از شريعت فاصله گرفتند و به آداب و رسومي غيرمنطقي آلوده شدند كه حتي گاه عرفان به معني آنچه غيرعقلاني و غيرمنطقي است، تنزل يافته است. اما عرفان اصيل اسلامي،  همان  عرفان به توحيد صمدي است؛ بدين نظر كه توحيد صمدي، كمال سير عملي و نهايت قصواي عارف باللّه است و بدين توحيد شجره طيبه طوبي گردد، به گونه اي كه: «اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرعُها في السّماء، تُؤتِي اُكُلَها كُلَ حينٍ بأذْنِ رَبِها.» و به عبارت ديگر، ... توحيد صمدي، ظهور و شهود سلطان وحدت حق تعالي شأنه در سير انفسي سالك الي اللّه است كه به علم اليقين، بلكه فوق آن به عين اليقين، بلكه بالاتر به حق اليقين، بلكه فراتر به برداليقين دريابد كه هُوَ اْلأَوَّلُ وَ اْلآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ . و بدان كه عرفان اصيل انسان ساز، منطق وحي به نام قرآن كريم است؛ چه اين كه قرآن، صورت كتيبه انسان كامل است. چنان كه عالم، صورت عينه اوست و آنچه را امامان معصوم در بيان اين امر فرموده اند، در واقع، همه آنها تفسير انفسي قرآن كريم اند. اين بزرگواران معلم بشر و منجي الهي اند كه دستورالعمل انسان ساز؛ يعني همان قرآن را از جانب حق تعالي به ابناي نوعشان القا و تلقين مي كنند. در حقيقت، همه وسايط و اسباب معدند و پروراننده واقعي حق سبحانه است».[61]

    عرفان اصيل اسلامي چيزي جداي از قرآن و عترت عليهم السلام و طريقتي در كنار و متمايز از شريعت نيست. امام خميني رحمه الله هم غايت آمال عارفان را فهم آيه «هُوَ اْلأَوَّلُ وَ اْلآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ » (حديد: 3) مي داند. ايشان در كتاب ارزنده شرح چهل حديث مي نويسد: «عارف به معارف حقه و ارباب معرفت و يقين و سالك طريق اصحاب قلوب و سالكين مي داند كه منتهاي سلوك سالكان و غايت آمال عارفان فهم همين يك آيه شريفه محكمه است و به جان دوست قسم كه تعبيري براي حقيقت توحيد ذاتي و اسمايي بهتر از اين تعبير نيست. سزاوار آن است كه جميع اصحاب معارف، براي اين عرفان تام محمدي صلي الله عليه و آله و كشف جامع احمدي و آيه محكمه الهي سجده كنند و در خاك افتند و به حقيقت عرفان و عشق قسم كه عارف مجذوب و عاشق جمال محبوب، از شنيدن اين آيه شريفه، اهتزازي ملكوتي و انبساطي الهي براي او دست دهد كه لباس بيان به قامت آن كوتاه و هيچ موجودي تحمل آن را ندارد».[62] بنابراين هنر و عرفان مفاهيمي هستند كه همواره نوعي همراهي و اشتراك ذهني را تداعي مي كنند: شكارگاه هر دو، گنجينه درون انسان هاست. هنرمند و عارف، هر دو سير انفسي را بر سير آفاقي ترجيح مي دهند كه هر دو اهل ذوق و شهودند. عارف مي خواهد به سوي آسمان حق و حقيقت پرواز كند و بدين سان مي‏خواهد وجودش را از هر وزر و وبالي سبك و تهي كند، هنرمند نيز چنين است؛ با اين تفاوت كه هنرمند، بايد دست ديگران را هم بگيرد و جمعي را با خودش به سوي حق و حقيقت رهنمون شود. هر هنرمندي بايد عارف باشد، ولي هر عارفي لازم نيست در دنياي هنر ظهور و بروز داشته باشد.

    هنر ديني، الهي و اسلامي زماني مي تواند وجود داشته باشد كه آينه دل عارف باللّه باشد و دل عارف هم پرده جمال لايزال الهي است. پس هنر ديني ظهور و بروز حق و حقيقت لايتناهي است. آنچه از بيان برخي نويسندگان برداشت مي شود، تعبير ديگري از اين حقيقت واحد است. «در هنر قدسي، نيز «شي ء مقدس» يا همان اثر هنري، حكم آينه قلب مؤمن را دارد؛ يعني جايي است كه «نورالانوار» ظهور مي كند و تفاوت عارف با هنرمند ديني نيز در همين انعكاس احوالات قلبي بر لوح سفيد هنر است؛ يعني عارف ممكن است هنرمند نباشد؛ يعني احوالات خود را بروز ندهد و از قوالب هنري بازنگويد ...».[63]

    وجه افتراقي نيز وجود دارد كه مي تواند هنر و عرفان به طور كامل متباين باشند. اگر ما به هر يك از دو مقوله جداگانه نظر كنيم، براي آنكه اثر هنري صرف خلق شود ممكن است هيچ نيازي به عرفان نباشد. هنر آينه اي است كه خواسته ها و باورهاي هنرمند را منتقل مي كند و هر چه احساسات بدون كنترل انتقال يابد، براي كساني كه خود بالقوه واجد آن احساسات اند؛ جالب و جذاب خواهد بود. در حقيقت، هنر پنجره اي است كه به كمك آن، انسان ها، به ناشناخته هاي دروني انسان نظر مي كنند و هر چه فضاي دروني فردي كه اثر هنري را خلق مي كند، متعلق به لايه هاي پنهاني تر وجود باشد، از جاذبه و اقبال بهتري برخوردار خواهد شد؛ چه فرد هنرمند خود بر آنچه تصوير مي كند، واقف باشد يا نباشد. آنچه بيان مي‏شود، چون از تاريكي هاي وجود فردي سرچشمه مي گيرد، چه حق باشد و چه باطل، فرقي در اقبال عمومي براي اثر هنري نخواهد داشت؛ زيرا هنر، حرف سرزمين هاي ناشناخته وجود آدمي است. اين ناشناختگي، خود، رمز جذابيت اثر هنري است. بنابراين، آنچه در موفقيت ظاهري هنرمند مؤثر است، ربط چنداني به شناخت حق و حقيقت ندارد؛ يعني هنرمند و افراد جوياي هنر و كساني كه مخاطب اثر هنري هستند و توجه و استقبال آنها از هنر، حقيقتا براي حقيقت جويي و رسيدن به حق و حقيقت نيست.

    آنچه از عرفان مي تواند مراد و مقصد باشد، چيزي جز طلب حقيقت نيست؛ يعني عرفان راهي براي شناخت و رسيدن به حقيقت است. عرفان طريق معرفت است، ولي هنر، بايد طريقي براي انعكاس حقيقت باشد. راه رسيدن به كمال هنري ـ بر پايه نظر متعارف جوامع هنري ـ تقويت جنبه احساسي و عاطفي وجود است و تمرين و تكرار. كمال هنري و فني هنگامي حاصل مي شود كه احساسات فرد بتواند به تمام و كمال، ظهور و بروز يابد. براي نمونه، ديل كارنگي در مورد سخنوري ـ كه يكي از هنرهاست ـ مي گويد: «مهم نيست چه بگويي، مهم آن است كه چگونه بگويي!» در هنر هم مهم نيست كه چه چيزي از طريق هنر انتقال يابد، مهم آن است كه چگونه انتقال يابد! كه البته و صد البته چنين هنري هيچ گاه نمي تواند با عرفان اصيل اسلامي شيعي اشتراكي داشته باشد.

    آري، عارف و هنرمند، هر دو اهل كشف و شهودند، ولي اين كجا و آن كجا. شهيد آويني در مورد هنرمند مي گويد: «هنرمند، اهل شهود و حضور است و اين چنين هنر لاجرم متكي به «الهام» است، نوعي وحي كه نبايد با وحي خاصي كه به انبياء مي رسد، اشتباه شود. هنرمند «ملهم از غيب» است؛ اگر چه الهاماتي كه به او مي رسد، با مراتب روحي او كاملاً متناسب است. بعضي ارواح هستند كه قابليت نزول ملايكه را دارند و بعضي ارواح نه؛ هم نشين شياطين اند».[64]

    هنرمنداني كه مهبط ملايكه اند، نمي توانند جز عارفان حقيقي باشند، ولي اين مقام بس رفيع، پهلواناني را سزاست كه درعصر ما ـ به دليل تعلقات متعدد كه در آن ايجاد شده است ـ مشكل است كه بتوان چنين هنرمنداني را يافت.

    البته تمام واردات عرفاني هم ممكن است حق نباشند؛ زيرا نفس در بند جسم و طبيعت است و تا اين قيد و بند به طور كامل برداشته نشود، در وارداتي كه نصيب سالك مي شود، اشتباه هايي هم وجود خواهد داشت. در كتاب معرفت شناسي در عرفان به نقل از داوود قيصري در شرح فصوص الحكم مي خوانيم: «چنين نيست كه معارف و مكاشفات عرفاني همواره مصون از خطا و اشتباه باشد، بلكه در بسياري موارد، آنچه مكاشفه و شهود حقيقت به نظر مي رسد، در واقع، ساخته خيال و جزو القائات شيطاني است كه نه تنها پرده از حقيقت برنمي گيرد، بلكه حقيقت را واژگونه مي نماياند و موجب گمراهي و ضلالت مي شود».[65] استاد شهيد مرتضي مطهري مي گويد: «عرفان به كمك هنر توانسته است جان و دل مردم را تسخير كند و خوبي هاي اين مكتب، خدمت بسيار كرده است و احيانا اگر اختلاف و لغزشي هم در عرفا وجود داشته باشد، ديگران را متأثر ساخته است».[66]

    آيا هنر مي‏تواند در سير و سلوك عرفاني مؤثر باشد؟ آيا مي‏توان به كمك هنر، انسان ها را به سمت حق و حقيقت كشاند؟ علامه جعفري گفته است: «نبايد ناديده گرفت كه بعضي از عرفا، نسبت به بعضي از هنرها مثل سماع ( موسيقي ) نظر موافق داشته اند و  آهنگ ها و موسيقي هاي روحاني را نه تنها جايز شمرده اند، بلكه معتقد بوده اند كه سماع يك امر ضروري است. با اين حال، بعضي از مشاهير عرفا مانند ابوسليمان دارابي و ديگران تصريح كرده اند كه سماع براي كمك به مبتديان بوده و براي جذب آنان به حضور الهي مي باشد، ولي كساني كه توفيق حضور در پيشگاه خدا را يافته اند، نيازي به سماع ندارند...».[67]

    امروزه هم برخي، هنر را براي عموم، يگانه راه دست يابي به عالم معنا مي دانند. گروهي معدود قادرند بدون حمايت مادي و صوري به مرحله انقطاع كامل (تجرد) از عالم ماده دست يابند. اما اكثر كساني كه داراي شرايط لازم براي حيات روحاني هستند، فقط از طريق صورت است كه مي توانند به عالم معنا دست پيدا كنند. صورتي كه توسط هنر سنتي و ديني، آنچنان صيقل يافته و لطيف شده است كه كدورت كثرت از آن زدوده شده و مانند آينه اي، زيبايي عالم معنا را منعكس مي سازد. اين صورت، چنان كه ديديم، شكلي هندسي در معماري، طرحي در نقاشي و خطاطي يا آهنگي در موسيقي مي باشد».[68]

    بعضي معتقد هستند موسيقي سنتي ايراني، يكي از مؤثرترين ابزار براي بيداركردن انسان مستعد از خواب غفلت است و مركبي است مطمئن كه مي تواند انسان را از حضيض جهان پر رنج و الم مادي، به اوج عالم پهناور معني كه در آن هرگونه درد و رنج به شادي و وجد مبدل مي شود، برساند. تصوف، موسيقي ايراني قديم را مانند بسياري ديگر از قالب هاي هنري برگزيد و آن را پرداخت و تحول بخشيد تا به صورت مركبي كه مورد نظر آن بود، درآمد. بنابراين، از جهت اثري كه اين موسيقي در روح انسان دارد، مهم نيست كه آغاز آن از كجاست، آيا اصل آن باربدي يا دوران هخامنشي است. آنچه مهم است، اين است كه اين موسيقي، امكان و استعداد اين را داشت كه تحت تأثير تصوف قرار گيرد و به نحوي تغيير و تحول يابد كه در آن يك وجه باطني و روحاني به وجود آيد تا بتواند شنونده اي را كه روحش مستعد عروج معنوي است، به وصال يار برساند».[69]

    در واقع موسيقي آن تأثرات و عواطف را برمي انگيزد كه مربوط به آن سطح نفس آدمي است كه مجاور برون ذات است و اكثريت قريب به اتفاق اين پديده ها محصول محيط و فرهنگ (به معناي عام آن) در اقوام و ملل دنياست و ذاتا جنبه ماوراي طبيعي ندارد.[70]  همچنين نغمه هاي موسيقي آن اموري را در درون تحريك مي كند كه بشر آن را در درون خود دارد يا اندوخته است؛ يعني خود موسيقي ذاتا چيزي به درون انسان وارد نمي سازد.» [71] بعضي از انواع موسيقي روحاني شايد تحريك مثبت در درون را به وجود مي‏آورد و انسان را از موجوديت غوطه ور در طبيعت و خودخواهي بالاتر مي برد، ولي هنگامي كه موسيقي تمام مي‏شود، يك سرازيري حقيقي در فرد به وجود مي آورد كه موسيقي، سايه اي را ساخته و آن را بالا مب برد اما وقتي شبح مصنوعي از بين رود واقعيات با همان خشونت نمودار مي شوند به همين جهت بوده است كه درجنگ هاي صدر اسلام كه در حدود هشتاد جنگ و دفاع بوده است، مشاهده نمي شود كه مسلمانان براي تحريك سربازان خود به موسيقي متوسل شوند، بلكه آنها شعارهاي واقعي را به طور دسته جمعي مي گفتند و تحريك مي گشتند. چنان كه در يكي از جنگ ها، كفار قريش، شعار ذيل را با موسيقي و هيجان مي‏گفتند: «اُعلُ هبلْ، اُعلُ هبل». (بلند باد هبل، بلند باد هبل)

    مسلمانان هم در مقابل مي گفتند: «اللّهُ اَعلي و اَجلْ». اين شعاري بود كه واقعيت داشت و همه آنان به آن اعتقاد كامل داشتند ... با اين كه كفار به هرگونه وسايل موسيقي ممكن در آن زمان براي تحريك سربازان خود متوسل مي گشتند، مسلمانان كوچك ترين اعتنايي به مسئله موسيقي نداشتند».[72]

    بنابراين هر حركت و فعلي، هنگامي در دايره ارزش هاست كه از روي اختيار و اراده باشد و چنانچه هنر فضايي ايجاد كند كه فرد بدون اختيار و اراده، حتي بهترين كارها را انجام دهد، نقشي در رشد و تكامل او نخواهد داشت و هرگز در سير و سلوك معنوي گامي به شمار نخواهد آمد. حتي خيرالعمل (نماز) هم در حال بي خودي، قبول نمي شود و عملي كه مقبول درگاه او نيست، چگونه مي تواند سير و سلوك به سمت او به شمار آيد. علامه جعفري در اين باره مي نويسد: «عمده جذابيت و لذت موسيقي و انبساط آوردن آن، معلول سلب هوشياري به واقعيت هاي درون ذات و برون ذات، همچنين سلب اختيار به معناي «سلطه و نظارت شخصيت به دو قطب مثبت و منفي كار يا هر موقعيتي است كه شخصيت آدمي در آن قرار گيرد و بايد با روشنايي و احساس بايستگي يا شايستگي» آن موقعيت را برگزار كند، در حالي كه موسيقي ها حتي روحاني ترين آنها با دو حقيقت مزبور (هشياري و اختيار) سازگار نيست و اين اصل را همه مي دانند كه هيچ حركت ناهشيارانه و جبري نمي تواند تكاملي باشد، اگر چه با نظر به عوامل گوناگون داراي لذت و جذابيت بوده باشد. جنبه تخديري موسيقي را نيز مي توان درنظر گرفت. از اين رو، اگر در حال جذبه موسيقي، ذكر اللّه اكبر را بر زبان آورده شود، هيجان و تأثر از موسيقي، مانع آن خواهد بود كه معناي آن ذكر مقدس به طور معين و مستقيم درك شود و با همه قواي مغزي و رواني متوجه آن شد».[73]

    دليل ديگر در رد سماع و اصلي ترين دليل، اين است كه «تاريخ نشان نداده است كه انبيا و مرسلين و ائمه عليهم السلام و صحابه و پيروان واقعي آنان، موسيقي را براي تربيت ارواح آدميان توصيه كرده باشند، با اينكه رسالت و پيام آنان درباره ارائه هرگونه طريق تكامل براي انسان ها بوده است. آن پيشوايان حتي براي آسايش رواني موقت هم تمايل به استماع آنها از خود نشان نداده اند، در حالي كه زحمات و مشقّت هاي دنيا، آنان را از هر جهت احاطه كرده بود».[74]

    بنابراين، هيچ هنر عرفاني به معنايي كه فضا و بستري احساسي ايجاد كند و با ايجاد حس و حال معنوي، انسان را از دنياي مادي حتي با سلب اختيار و اراده، وارد دنياي معنوي كند، وجود ندارد، ولي شعري كه حكمت هاي الهي را بيان مي كند و انسان ها را به دنياي حكمت وارد مي سازد، مي تواند مفيد باشد و عنوان عرفاني به خود بگيرد؛ زيرا ظرفي است كه حكمت ها و يافته هاي دل عارف در آن جاي مي گيرد. خلاصه آنكه در مقوله هنر، هنري كه هوشياري و اختيار را از انسان بگيرد، هر چند حال و هوايي به انسان دست دهد، نمي تواند هنر ديني باشد، وگرنه اگر هنر با جذبه خوش، بيدارگر باشد، نمي تواند منفي باشد. هنري كه فضايي ايجاد كند، هرچند اين فضا و حس و حال، حس و حال معنوي هم باشد، هيچ نقش تكاملي ندارد و با عرفان اصيل اسلامي، بيگانه است. ازاين رو، به فرض كه موسيقي يا معماري و نقاشي، وصله هايي نيستند كه به پيكره عرفان اصيل اسلامي بچسبند و اينكه به فرض «مولانا» با آن همه عظمتي كه دارد، براي بيان اسرار الست، نغمه را لازم مي داند، هيچ دليلي نمي شود كه وجود چنين هنرهاي پذيرفته شده باشد؛ زيرا  اسوه و الگوي حسنه انسانها پيامبر عظيم الشأن(ص) است و در سيره او چنين سير و سلوك هايي وجود نداشته است و مسلمان واقعي بر طريقت محمدي (ص) مي باشد، نه بر طريقت ديگراني كه هرچند بزرگ باشند، بي اشتباه نيستند و هيچ كس هم به معصوميت آنها معتقد نيست.

    هنر و فلسفه

    فيلسوفان عصر جديد بر اين باورند كه نظام‌هاي فلسفي پيشين به دليل مباحث انتزاعي و دشوارفهم خود، از ويژگي همگاني بودن بي‌بهره مانده و ارتباط خويش را با پرسش‌هاي زندگي از دست داده‌اند. در عصر جديد، نيچه از جمله كساني بود كه براي نخستين بار در اين موضوع سخن گفت. وي بر اين باور بود كه فلسفه، رابطه خود را با انديشيدن از دست داده و به كلاس‌هاي فلسفه محدود شده است. ازاين‌رو، انديشه او سرآغاز حركتي شد كه سرانجام به نقد نظام‌هاي متافيزيكي و دگرگوني شيوه بيان انديشه‌هاي فلسفي انجاميد.

    در قرن بيستم، فيلسوفان اگزيستانسياليست كوشيدند انديشيدن را همگاني سازند. برخي از آنان به جاي پرداختن به بحث‌هاي انتزاعي و فلسفي، به موضوع‌ها و مسائلي در زمينه حيات، زندگي و معناداري آن اهتمام ورزيدند و تلاش كردند براي مسائل انساني مانند رهايي از رنج، پوچي، اعتماد به خويشتن، شاد زيستن، درد جاودانگي، سعادت، نشاط در زندگي و آزادي پاسخي بيابند. آنان براي اين مقصود كوشيدند انديشه‌هاي خويش را به ميان توده‌هاي مردم بكشانند و در شكل و قالب هنر و ادبيات كه همه‌فهم هستند، بيان كنند.

    بر اين اساس، ارتباط و تعامل بسيار زيادي ميان روان‌شناسان و هنرمندان با فيلسوفان اگزيستانسياليست عصر حاضر شكل گرفت. افرادي همچون كارل ياسپرس با گرايش روان‌شناسي به سوي فلسفه رفتند يا هنرمندان و فيلسوفان انسان‌شناس معاصر به مباحث روان‌شناساني نظير يونگ، فرويد، آدلر و فرانكل در قالب مباحثي همچون ضمير ناخودآگاه فردي و جمعي، آركي تايپ، نماد، اسطوره، فلسفه ذهن، معناگرايي و امثال آن توجه كردند. همين امر، مباحث ميان‌رشته‌اي را در اين عرصه‌ها آفريد و سبب شد فلسفه‌هاي وجودي معاصر نوعي انسان‌شناسي فلسفي تلقي شوند. هنرمنداني كه در اين دوره تحت تأثير مباحث روان‌شناختي قرار گرفتند، به سوي سبك‌هايي همچون داداييسم، سوررئاليسم و امثال آن گرايش پيدا كردند. براي مثال، نگاهي به اهميت و تأثير مبحث ضمير ناخودآگاه فردي كه فرويد مطرح كرد يا ضمير ناخودآگاه جمعي كه شاگردش، يونگ در روان‌شناسي بيان كرد و سپس نگاه به كاركرد و تأثير آن بر تفكر فيلسوفان اگزيستانسياليست و آثار هنري هنرمندان قرن بيستم همچون نقاشان و كارگردانان سوررئاليستي، مانند آندره برتون، رنه ماگريت، السالوادور دالي، بونوئل، ديويد لينچ و ديگر پيروان اين سبك، خود، گوياي اين است كه ميان ذهن (در فلسفه) و نفس (در روان‌شناسي) با ابزار انتقال آن به وسيله هنر چه ارتباط تنگاتنگي وجود دارد. بدين ترتيب، فيلسوفان كه به ساختار عقلاني مي‌انديشند و روان‌شناسان كه به كنش و واكنش‌هاي نفس توجه دارند و هنرمندان كه اثر هنري را آيينه‌ خرد و روح مي‌دانند، همه با حركت در راستاي فرافكن كردن و بازنمايي روح و انديشه انساني، اتحاد ارگانيك جنبه‌هاي متفاوت وجودي انسان را مطرح كردند. شايد بيهوده نباشد كه امروزه برخي انديشمندان معتقدند به تدريج، در حال نزديك شدن به زماني هستيم كه ميان علم، دين، عرفان و هنر كه روزگاري رويكردهاي متفاوت تلقي مي‌شدند، وحدت ايجاد مي‌شود و هر يك از اين امور، از زاويه ديد خويش، به جلوه‌گري حقيقت خدا، انسان و عالم مي‌پردازند.

    بنابراين، از يك سو، دشواري انديشه‌هاي ناب فلسفي و فاصله گرفتن آنها از فضاي زندگي توده مردم و از سوي ديگر، دغدغه‌هاي فكري و روحي انسان مدرن كه او را حتي گاه به سوي شخصيت‌هاي پيامبرگونه شرقي همچون بودا، ساي بابا، كريشنا مورتي و مباحثي نظير يوگا، تمركز و تأمل (مديتيشن)، مراقبه و رياضت و امثال آن مي‌كشاند، سبب شد رويكردهاي فلسفي در قرن بيستم به سوي روش‌هاي همگاني و عمومي پيش روند و انديشه‌ها تلطيف شوند. در اين راستا، فيلسوفي همچون ژان پل سارتر كوشيد افكار فلسفي خود را در قالب رمان و نمايش‌نامه بيان كند و در اين مسير حتي برنده جايزه ادبي نوبل شد. به دنبال او، افرادي همچون سيمون دوبوار، كامو، كافكا و ديگر رمان‌نويس‌هاي برجسته مانند جيمز جويس، مارسل پروست، پائولو كوئيلو و برخي سينماگران ـ فيلم‌نامه‌نويسان و كارگردانان ـ از جمله انديشمنداني بودند كه مباني فلسفي خويش را به زبان رمان و ادبيات بيان كردند و كوشيدند در قالب هنر و ادبيات، ساختار فلسفي فكر خود را به مخاطبان منتقل سازند. همچنين فيلسوفي نظير هايدگر معتقد بود شاعران نسبت به فيلسوفان، به انديشه و خردورزي، نزديك‌تر هستند و در اين راستا، هولدرلين را در برابر فيلسوفان متافيزيسين مثال مي‌زد. وي در نظام فكري و فلسفي خود به هنر و منشأ اثر هنري توجهي جدّي داشت، به گونه‌اي كه ديگر انديشمندان به افكار او در فلسفه هنر معاصر بسيار توجه نشان دادند.

    به اين ترتيب، حركتي جهاني در قرن بيستم به وجود آمد. به ويژه در چند دهه گذشته كه انديشه‌هاي پست مدرن ارائه گرديد و عناصري همچون تنوع و تكثر انديشه‌ها و سلايق، نفي روايت‌هاي كلان، شالوده‌شكني، نفي هرگونه مركزگرايي و هويت‌گرايي واحد مطرح شد، بر كاركرد زبان هنري و ادبي بسيار تمركز صورت گرفت. به ناگزير، زبان هنر، عامل انتقال انديشه­ها و حتي معنويت و دين شد و رسانه‌ها، مهم‌ترين ركن بيان زبان هنري و پيام‌رساني تلقي شدند.

    در عصر حاضر، نگاهي به فيلم، داستان‌نويسي، هنرهاي تجسمي، هنرهاي نمايشي و ديگر حوزه‌هاي هنري نشان مي‌دهد كه بيشترين بازخورد فرهنگي توده مردم از اين حوزه‌هاست. امروزه مشاهده مي‌شود كه تعداد اقبال‌كنندگان به يك فيلم معنوي به مراتب از اقبال به آثار كلاسيك عرفاني و فلسفي بيشتر است، همان‌طور كه در فرهنگ توده مردم در جامعه نيز خوانندگان ديوان حافظ، سعدي و مولوي، بيش از خوانندگان فصوص الحكم محيي‌الدين بن عربي يا اسفار اربعه صدر‌المتألهين هستند يا در غرب، تعداد خوانندگان رمان هري پاتر، بيش از كتاب نقد عقل محض اثر ايمانوئل كانت، فيلسوف برجسته غرب است. در واقع، توده مردم، بزرگاني همچون كانت، ابن عربي و صدرالمتألهين را از زبان ديگران مي‌شناسند و هيچ‌گاه خود به طور مستقيم، آثار اين بزرگان را تجربه نكرده‌اند؛ زيرا زبان و بيان اين انديشمندان در سطح توده مردم نيست و مردم نمي‌توانند با فضاي ذهني و زبان آنان انس بگيرند.

    در تمامي اديان با نوعي هنر ديني، سنتي و حتي مقدس روبه‌روييم كه در آن، هنرمندان ديني به وسيله هنر به بيان عقايد و ترسيم اعمال ديني مي‌پردازند. وقتي هنرمندي بودايي نقش بودا را در دل تخته سنگ‌هاي سخت كوه‌هاي مرتفع برمه و سري‌لانكا نقش مي‌زند، زماني‌كه هنرمندي ساساني نقش برجسته‌هاي تخت جمشيد و پاسارگاد را در طول بيست سال در دل كوه قلم‌زني مي‌كند، آن‌گاه كه ميكلانژ تصوير مسيح و داستان انبيا را در طول چهار سال در حالت درازكش روي داربست، بر سقف نمازخانه سيستين نقاشي مي‌كند[75] يا نقاش شيعي صحنه عاشورا را با وضو و ابتهال ترسيم مي‌كند، گويي با اين عمل، يا خود را در حالت عبادت و تهجد مي‌بيند يا دست‌كم، خود را مشغول عملي فرامادي و معنوي مي‌يابد و از عملش احساس رضايت دارد. به همين دليل، ديده مي‌شود كه هنر در تمامي فرهنگ‌ها، مذاهب و مكتب‌ها، با جنبه‌هاي آييني اديان گره خورده و وسيله‌اي براي ايجاد جذبه و شور ديني يا بيان شعاير ديني تلقي شده است.

    شايد بي‌جهت نباشد كه زبان دين، زبان عرفي و نزديك به ادبيات توده مردم است و پيامبران همچون فيلسوفان متافيزيك‌گرا، فراتر از سطح فهم مردم و بيگانه با زبان آنان سخن نگفتند.[76] در بيان پيشوايان دين و متون مقدس، عمق و محتوا فداي سادگي نمي‌شود و در سخنانشان لايه‌هاي متفاوت حقيقت و معنا به چشم مي‌خورد، ولي كلامشان در سطح عبارت و ظاهر، عمومي و همگاني است. به همين دليل، از عامي‌ترين افراد تا ژرف‌انديش‌ترين انسان‌ها مي‌توانند با سخن قرآن، انجيل، تورات، اپانيشادها، مهابهاراتا، بهگودگيتا و سخنان پيامبر اكرم (ص) ، عيسي (ع) ، علي (ع) و حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف ارتباط برقرار كنند. البته فرد عامي در سطح عبارت، تعاليم كتاب‌هاي مقدس و سخن قديسين را مي‌فهمد، ولي خواص به ميزان رشد و رسش روحي خود به اشارت‌ها و لطايف سخنانشان پي مي‌برند.[77] در واقع، رمز جاودانگي اديان در طول تاريخ و تأثير آموزه‌هاي انبيا بر توده مردم اين است كه واجد زباني عمومي و همه‌فهم بودند و از سطح فهم و ادراك مخاطبان خود؛ چه در ارتباط زباني و پيام‌رساني و چه در ديگر ارتباط‌ها فاصله نگرفتند و ميان توده مردم و اصحاب سرّ خويش تمايز نهادند و با زباني كه در خلوت با خواص گفت‌و‌گو مي‌كردند، نزد عوام سخن نراندند.

    گزافه نيست اگر ادعا شود استفاده از شيوه تلطيف‌سازي معنا و مفهوم و استفاده از آموزش غير مستقيم در تفهيم معاني، در تاريخ فرهنگ اسلامي از قدمت بيشتري نسبت به هنر غرب برخوردار است. رساله حي بن يقظان از ابن طفيل، رسالة الطير، سلامان و ابسال و حي بن يقظان از ابن سينا و آثار بسيار ارزشمند سهروردي همچون آواز پر جبرئيل، عقل سرخ، قصه غربت غربي يا رساله موش و گربه شيخ بهايي، آثاري هنري هستند كه در آنها براي بيان حقايق از زبان خيال و شعر استفاده شده است. ابن سينا اظهار مي‌دارد كه سخنان حكيمانه در خور فهم افكار عامه نيست و تنها تعداد اندكي را مستعد فهم سخنان خويش مي‌داند. حتي اشاعه سخنانش در كتاب‌هاي فلسفي را ضايع كردن آن سخنان دانسته است و به پنهان كردن آنها از نااهلان و جاهلان توصيه مي‌كند.[78]

    در ادبيات عرفاني و فلسفي، سخن گفتن به رمز و نماد و انتقال معنا به وسيله زبان نمادين و كنايه‌آميز رويه‌اي نهادينه شده بود كه بسياري از عارفان و فيلسوفان را متوجه خود كرد. نگاهي به زبان عارفان شاعر يا شاعران عارف و توصيف ادبيات متداول و رايج ميان توده مردم، خود گوياي اين امر است كه محدوديت‌هاي زباني گاه موجب ‌شده است ژرف‌ترين معاني و حقايق عرفاني در شكل و فرم هنر و ادبيات بيان شود كه گاه اين شيوه معناكاوي را براي سطوح متفاوت فاهمه مخاطبان، مناسب مي‌دانستند. افزون بر اين، نگاهي به هنرهاي تجسمي در فرهنگ ايراني و اسلامي همچون نگارگري مكتب‌هاي هنري عصر تيموريان و صفويه و مكتب‌هاي هرات، تبريز، قزوين، اصفهان، شيراز يا معماري عصر ايلخانان، تيموريان و صفويان و هنرهاي تزييني موجود در آثار باستاني دوره‌هاي تاريخ ايران بيانگر اين است كه هنر از بزرگ‌ترين عوامل انتقال معنا به مخاطبان و داراي جنبه‌هاي آييني و مذهبي بوده و حتي گاه به صورت هنر قدسي هم تجلي يافته است.

    نگاه به معماري مساجد، خطاطي قرآن و تلاوت قرآن كريم كه از جمله هنرهاي قدسي تلقي مي‌شوند و نيز توجه به هنرهاي نمايشي همچون پرده‌خواني، تعزيه‌خواني، نقاشي قهوه‌خانه‌اي و امثال آنها بيانگر اين آميختگي ميان فرم و محتوا و تعامل ميان هنر با افكار و اعتقادات است.

    حال، پرسش اساسي اين است كه چرا امروزه سهم آموزه‌هاي ديني و حكمت نبوي، در ميان بزرگ‌ترين آثار ادبي و هنري كه به دليل سهولت انتقال پيام و معنا و سرعت نمايش رسانه‌اي، جهاني مي‌شوند، اندك است؟ اين در حالي است كه در گذشته، استفاده از رسانه‌ها و هنر كمتر امكان‌پذير بود، ولي بيشتر فرهيختگان اسلامي از هنر استفاده مي‌كردند، به گونه‌اي كه كهن‌ترين و باارزش‌ترين آثار ديني و تاريخي سرزمين‌هاي اسلامي به دليل آميختگي با هنر، پايدار مانده است. بي‌شك، پاسخ اين نيست كه چون امروزه هنر در خدمت هنر و در مسير اباحه‌گري و ابليس‌زدگي انسان مدرن استفاده مي‌شود، پس قابل تطهير نيست و نمي‌توان از آن بهره برد؛ زيرا استفاده از ابزار هنري به خالق اثر هنري بستگي دارد و در هر مسيري مي‌توان از آن بهره‌برداري كرد. هنر و ادبيات و همه رسانه‌ها اين ظرفيت را دارند كه بر خلاف كاربرد آنها در مسير ابتذال، در جهت حيات روحي، احياي فطرت و در مسير حكمت معنوي و حقيقت نبوي به كار گرفته شوند. امروزه هنر مدرن در پرتو مديريت عقل دكارتي و علم تجربي، فطرت‌گريز است و در دور كردن و قطع ارتباط آن با آسمان به كار رفته است، ولي نبايد فراموش كرد كه هنرها و رسانه‌ها داراي هويت سيال هستند و به هنرمندي وابسته‌اند كه اثر هنري را مي‌آفريند.

    امروزه مخاطبان هنر، ادبيات و رسانه‌هاي جمعي چنان فراوان هستند كه عرصه بر ديگر حوزه‌هاي فرهنگ تنگ شده است و حال كه به تعبير هايدگر، نسل امروز، نسل عرضه است، نه نسل اثبات، پس سزاوار است انديشمندان ديني محصولات فرهنگي خود را به زبان روز ارائه دهند؛ چون بي‌ترديد، زمان‌شناسي و انسان‌شناسي، شرط بي‌بديل تبليغ آموزه‌هاي ديني است. در اين راستا، امام صادق عليه السلام فرمود: «زمان خويش را بشناسيد تا آسيب نبينيد [79] و در تربيت نسل جديد، ابزار روز را به كار بگيريد.»[80] بنابراين، انديشمندان ديني بايد متاع خويش را در حوزه دين، در بازار كالاهاي غفلت‌زا و اغواگر جهان پست مدرن عرضه كنند و مطمئن باشند كه فطرت حق‌جوي بشر، بهترين شرايط را براي پذيرش سخنان حكيمانه نبوي و علوي فراهم مي‌سازد. بي‌جهت نيست كه آن بزرگواران مي‌فرمودند، اگر نيكويي و ارزش سخنان ما را ـ با زبان عصري ـ به گوش مردم برسانيد، به سوي ما خواهند شتافت.

     

    هنر از ديدگاه فيلسوفان

    از ديگاه ابن سينا

    يكي از دشوارترين امور در علوم، تعريف مفاهيم است. تعريف مفاهيم يا اصطلاح‌شناسي از مبادي تصوري تمامي علوم تلقي مي‌شود و ورود در مسائل هر علم اقتضا مي‌كند تا به اصطلاح‌شناسي و ريشه‌شناسي آن دانش بپرداخته شود. البته دشواري كار موجب شده است تا انديشمندان كمتر به اين مقوله بپردازند. با وجود اين، چون امتناع از اين كار سبب مي‌شود ره‌پويان مسائل علم، در فهم زبان علم دچار مشكل شوند، انديشمندان كوشيده‌اند تا حدّ مقدور به تعريف مفاهيم كليدي و اصلي بپردازند.

    در تاريخ انديشه، ابن­سينا از نخستين كساني است كه به ابهام‌زدايي از مفاهيم و اصطلاحات موجود در علوم اهتمام ورزيد، در دو كتاب حدود و دانش‌نامه علايي به تعريف اصطلاحات منطقي و فلسفي پرداخت. وي كاملاً به مشكل بودن تعريف، محدوديت­ها و اقتضائات بحث، واقف بود و در كتاب حدود مي­گويد كه تنها مي­توانم به شرح اسم و توضيح اجمالي درباره اصطلاحات بپردازم و كاري بيش از اين از دست من برنمي‌آيد.[81]

    با پذيرش توان‌فرسا بودن ارائه تعريف از مفاهيم علوم، بايد پذيرفت اين امر در حوزه تعريف هنر و زيبايي‌شناسي، به مراتب دشوارتر و ديرياب‌تر است؛ زيرا هنر در قلمرو علومي است كه اقسام فراواني دارد و افزون بر عناصر عيني، عناصر ذهني و دروني نيز در آن به شدت اثرگذار است. در اين مقال كوشش مي‌كنيم با ارزيابي تطبيقي به تعريفي از هنر دست يابيم كه همه اقسام هنر و همه رسانه‌هاي هنري را شامل شود.

    از ديدگاه افلوطين

    افلوطين از فيلسوفان قرن سوم و متولد سال 204 ميلادي است. وي از پيروان انديشه‌هاي فيلسوف نام‌دار، افلاطون است و بنياد فكر او بر تفكر افلاطون مبتني است. به همين دليل، وي را نوافلاطوني يا پيرو افلاطون مي‌دانند. لقب و عنوان نوافلاطوني از جمله عنوان‌هايي است كه انديشمندان متأخر اروپايي بر تفكر فلسفي افلوطين گذارده و با اين عنوان خواسته‌اند ميان سيستم فلسفي افلوطين و افلاطون تمايز ايجاد كنند.[82] وي از شاگردان آمونيوس ساكاس است كه يازده سال انديشه‌هاي افلاطوني را نزد اين استاد آموخت. از جمله شاگردان افلوطين كه به جمع‌آوري آثار و رساله‌هاي او پرداخت، فردي به نام فرفوريوس است. وي در هفت سال پاياني عمر افلوطين، محضر او را درك كرد و به شاگردي نزد او پرداخت. فرفوريوس با جمع‌آوري مباحث و افكار استاد در 54 رساله، تحت‌تأثير فيثاغورث، اين رساله‌ها را به شش دسته تقسيم كرد كه هر دسته شامل نه رساله بود و آنها را نه‌گانه‌ها يا انئادها، تاسوعات، تساعيات يا تسعيات ناميدند.

    افلوطين بر اثر گرايش به افكار افلاطوني و آشنايي با تفكر باطني و عرفاني زمان خود، نوعي رويكرد عرفاني به فلسفه و مباحث متافيزيك از خود نشان داد و سخنان و افكار فلسفي او و آنچه از احوالات وي نقل مي‌كنند، تا اندازه‌اي اثبات‌كننده اين سخن است. براي مثال، كراماتي چند و كشف و شهودي را به او نسبت مي‌‌دهند كه افزون بر سخناني كه در رساله‌هاي او آمده، مؤيد اين سخن است. در شرح حالي كه به فرفوريوس از افلوطين نوشته، آمده است كه وي در مورد ارواح، شناسايي فوق بشري داشت و اگر در ميان جمعي، دزدي وجود ‌داشت، او تشخيص مي‌داد و مي‌توانست آينده افراد و شغل آينده را پيش‌گويي كند.[83] سخناني رمزگونه و اسطوره‌اي در مورد افلوطين نقل شده است كه تا اندازه‌اي از نظر نشانه‌شناسي مي‌توان گفت بيانگر نفوذ و تأثيري است كه وي بر انديشه‌هاي دوران خود داشته است. اگر هم اين نقليات در مورد او صحت نداشته باشد، مي‌تواند بيانگر نقش و اهميتي باشد كه وي در عصر خويش داشته است. افلوطين از طرفداران اين انديشه است كه براي رسيدن به عالم معقول و صعود به مراتب معقول بايد افزون بر آگاهي نظري، به سير و سلوك و ترك دنيا و علاقه‌هاي دنيوي پرداخت و تصفيه نفس را شرط رسيدن به عالم عقل يا تشبه به احد يا واحد مي‌داند. حتي در مورد او نقل كرده‌اند كه وي با وجود پيروي از انديشه‌هاي استاد خويش، افلاطون، به علم سياست و فلسفه علاقه‌اي سياسي نداشت و تفكر او در راستاي عزلت و ترك دنيا بود.

    هنر از ديدگاه آيين بودا

     

    بسياري از انسان‌ها به آشفتگي درون و توهم‌هاي ذهني دچارند و احساس مي‌كنند روزمرگي‌ها و مشغله‌هاي روزانه، روح و ذهنشان را احاطه كرده است. امروزه يكي از دلايل گرايش به آيين‌هاي مذهبي در ميان انسان‌هاي عصر مدرن، نجات يافتن از اين دغدغه‌ها و توهم‌هاي روزافزون است. اين امر تا جايي پيش رفته است كه امروزه در كشورهاي غربي، گرايش به اديان؛ به ويژه اديان هندي و آيين‌هايي كه تا اندازه‌اي به مقوله تمركز و تأملات دروني توجه دارند، بيش از پيش شده است. به همين دليل، بعضي از بوداپژوهان در قرائتي جديد از آن بر اين باورند كه دليل رويكرد به آيين بودايي در روان‌شناسي جديد غرب، رسيدن به تعادل و آرامش دروني است. توجه بوديسم و شاخه‌هاي گوناگون آن به مفاهيمي همچون مراقبه (ديانه)، تمركز يا يك دلي (سمادي) و بصيرت و بينش شهودي (ويپاسانا) موجب شده است بودا، يك عارف يا روان‌شناس تلقي شود به و راه‌حل‌هاي او براي رسيدن به بصيرت و بينش دروني توجه صورت گيرد. در آيين بودا بر رسيدن به دانايي، رهايي از رنج و ناخشنودي و بصيرت يافتن نسبت به ناپايداري عالم تأكيد مي‌شود. به اعتقاد بودا، هيچ چيز ناپاينده نمي‌تواند نيك بختي حقيقي باشد. ازاين‌رو، رنج‌آور شمرده مي‌شود.[84] وي معتقد بود براي رسيدن به نيروانه بايد به وسيله مراقبه (ديانه) و تمركز يا يك دلي (سمادي) به بصيرت و بينش شهودي رسيد.

    در تاريخ اديان، آيين بودايي يكي از مكتب‌هاي ناستيكه9يا معترض بر جاوداني بودن وداها ( كتاب مقدس آيين هندوييسم ) تلقي مي‌شود و با وجود آنكه بخشي از انديشه‌هاي آن تحت تأثير آيين هندوييسم و وداهاست، بودا آن را پايه گذاري كرد. آيين بودا، آييني اصلاح‌گرايانه است كه مي‌كوشد آيين‌هاي پيش از خود و افكار برهمنان را كه مبتني بر اختلافات طبقاتي بود، تصحيح كند. تعاليم اخلاقي بودا كه در مجموعه‌هايي مانند تري پيتكا به معناي «سه سبد» جمع‌آوري شده، گوياي اين است كه بخشي از تعاليم اساسي بوديسم مبتني بر آيين هندوست كه از جمله آنها مي‌توان به بحث رياضت، رهايي از رنج، تمركز، مراقبه و امثال آن اشاره كرد. از جمله مباحث محوري در تعاليم بودايي كه در تاريخ تمدن و هنر بودايي اهميت به‌سزايي دارد ، مسئله مراقبه و تمركز است. اساس آيين بودا و هنر بوديسم بر تبيين خلوت‌گزيني، تمركز و مراقبه بنا نهاده شده است، چنان كه انسان با آنها مي‌تواند بر تمامي نيازها، خواهش‌ها و احساسات خود نظارت كند. به تعبير هندوها، در اين حالت، آتمن با برهمن به وحدت مي‌رسد.

    با بررسي مسئله مراقبه و تمركز در متون مقدس هندوها و متون اوليه بودايي و نيز در تاريخ هنر تمامي فرقه‌هاي بودايي، درمي‌يابيم كه مراقبه و تمركز از آيين هندوييسم و كتاب‌هاي مقدس پيش از بودا اقتباس شده است و تاريخچه ديريني دارد، سپس اين مسئله در انديشه بودا جاي گرفته و جايگاه خاصي پيدا كرده است. در بخشي از آيات كتاب‌هاي مقدس پيش از بودا همچون وداها، اوپانيشادها، مهابهاراتا و گيتا به مسئله مراقبه و تأمل توجه شده است. براي نمونه، در كتاب بگودگيتا يا به طور خلاصه، گيتا كه بخشي از كتاب مهابهاراتا است و در مورد اخلاص سخن مي‌گويد، فرازهاي زيادي به چشم مي‌خورد كه در آنها، كريشنا در سخن گفتن با ارجونا به بحث از مراقبه و ضرورت آن مي‌پردازد و الفاظي همچون يوگا، مراقبه، رياضت، بيش از هر مفهوم ديگر در اين كتاب استفاده شده است كه از اهميت اين مفهوم در كتاب‌هاي مقدس هندوييسم حكايت مي كند. اين آموزه‌ها بر آيين جينيسم و بوديسم تأثير بسياري نهاد، چنان كه بودا در بحث رياضت، رام كردن نفس و مراقبه پاي خود را در جايي گذاشت كه پيش از آن، هندوييسم گذارده بود. براي نمونه، در فرازي از كتاب گيتا، كريشنا مي‌گويد: «من از آغاز آفرينش دو راه پيش پاي مردم مي‌گذارم؛ طريق معرفت براي اهل مراقبه و طريق عمل براي اهل عمل.»[85] يا در جاي ديگر به ارجونا مي‌گويد: «آن‌كه از راه يوگا به كمال رسد به نگام، اين حقيقت دريابد، آن‌كه ايمان دارد و شيفته معرفت است، آن‌كه حواس را رام خود كرده است، معرفت را بدست آورد و با كسب معرفت به آرامش مطلق رسد».[86]

    پس از رنسانس و تحقق عصر مدرن، تحولي ژرف در معرفت‌شناسي فلسفي رخ داد كه بر تمامي حوزه‌ها از جمله فلسفه‌ هنر اثر گذاشت. با وجود طرح سوبژكتيويسم از جانب رنه دكارت، جايگاه معرفت‌شناختي هنر در نظام فكري او و كارتزين‌هايي همچون لايب ‌نيتس همچنان مبهم و تحليل نايافته باقي ماند. آلكساندر باومگارتن و سپس ايمانوئل كانت در نقد سوم (نقد قوه حكم) نخستين كساني بودند كه به خاستگاه هنر پرداختند و تلاش بر خلاف تجربه‌گراياني همچون جان لاك و ديويد هيوم، به پي‌ريزي سوبژكتيويسم در فلسفه هنر انجاميد. هم زمان با باومگارتن و كانت، در عرصه هنر نيز رمانتيست‌ها به سوبژكتيويسم گراييدند و پس از افول ابژكتيويسم هنري در عصر روشنگري قرن هجدهم كه كلاسيسيسم، نماينده آن بود، به سوي سوبژكتيويسم گرايش يافتند. در اين بخش به عناصر و شاخصه‌هاي مشترك معرفتي و سوبژكتيويسم طرح شده از جانب كانت و هنرمندان رمانتيست مي‌پردازيم.

    فيلسوفان يوناني همچون افلاطون و ارسطو يا پيروان آنها همچون ابن‌سينا، فلوطين و سهروردي آن‌گاه كه هنر و زيبايي را در ارتباط با صور خيال و عالم ذهن مطرح ساختند و از موضوع‌هايي همچون تأثير هنر بر پالايش روح (كاتارسيس) و تعليم و تربيت سخن گفتند، تا حدّي سوبژكتيويسم و موقعيت فرد را در تشخيص زيبايي و هنر به بحث كشيدند. با اين حال، آنچه تا زمان اين انديشمندان بيشتر جلوه‌گري داشت، مفهوم محاكات، نسخه‌برداري و تقليد از طبيعت و عالم خارج بود و به هنر و زيبايي، بيشتر با رويكرد ابژكتيويستي نگريسته مي‌شد. برخلاف اين دوره، در عصر مدرن با آغاز انديشه‌هاي فيلسوفان رنسانس، نگاه سوبژكتيويستي غلبه پيدا كرد و به همه امور معرفتي و غير معرفتي از منظر انسان ناظر نگريسته شد و اصالت فرد به قدري گسترش يافت كه سوبژكتيويسم در تمامي حوزه‌ها پي افكنده شد. تحولات علمي، فلسفي و انساني عصر جديد كه با رنسانس آغاز گشت، دست‌مايه فردگرايي (اصالت فرد) شد و در عرصه هنر، سوبژكتيويسم را بنيان نهاد كه مكتب رمانتيسم را مي‌توان نتيجه منطقي آن دانست.

    نگره‌هاي موجود و تفاوت رويه‌اي كه ميان هنرمندان نوكلاسيك با هنرمندان رمانتيست در قرن هجدهم به وجود آمد، خود، بيانگر تأثير انديشه‌هاي سوبژكتيويستي فيلسوفان عصر مدرن و عصر روشنگري بر هنرمندان و حضور فكري آنان در عرصه‌هاي هنري است. پس از افول عصر كلاسيسيسم، رويكردي كه پس از اين دوره به سبك‌هاي هنري‌ همچون رمانتيسم، كوبيسم، اكسپرسيونيسم، سمبوليسم، دادائيسم و سوررئاليسم انجاميد،[87] خود، گوياي اين است كه پس از رنسانس، هر چند گاهي گرايش به ابژكتيويسم هنري به ويژه در سبك‌هايي همچون رئاليسم، ناتوراليسم و امپرسيونيسم ديده مي‌شود، ولي باز در ساحت‌هاي هنري و ادبي، غلبه با سوبژكتيويسم است.

    تفاوت هنر مدرن و هنر اسلامي

    هنر مدرن‌ از همة‌ الگوهاي‌ فلسفي‌ مدرنيسم‌ تبعيت‌ نمي‌كند و گاه‌ به‌ بعضي‌ از زيرساختهاي‌ آن‌ هجوم‌ مي‌آورد، چنانكه‌ اشاره‌ شد از نظر شولت‌ ساس‌ مدرنيته‌ دو شكل‌ مختلف‌ را طي‌ مي‌كند: يك‌ وجه‌ كه‌ ناشي‌ از نظام‌ سرمايه‌داري‌ است‌ و بخشي‌ كه‌ مفهوم‌ زيبايي‌ شناختي‌دارد. وجه‌ اول‌ ايمان‌ به‌ گسترة‌ علم‌ و خرد دارد و وجه‌ دوم‌ در قالب‌ گسترش‌ جنبش‌ پيش‌ رو(آوانگارد) متجلي‌ مي‌شود. اين‌ دو وجه‌ در بسياري‌ نكات‌ با هم‌ به‌ معارضه‌ برمي‌خيزند. هنر مدرن ‌زاييدة‌ وجه‌ دوم‌ مدرنيته‌ است‌. گاه‌ هنر مدرن‌ خود منتقد مدرنيته‌ است‌. شايد با بر شمردن ‌ويژگيهاي‌ هنر مدرن‌ بتوان‌ اين‌ وجوه‌ افتراق را در شكل‌ فلسفي‌ آن‌ رديابي‌ كرد.

    ويژگيهاي‌ هنر مدرن‌ آنگونه‌ كه‌ در كتاب‌ هنر مدرن‌ اثر نوربرت‌ لنيتن‌ ترجمه‌ علي‌ رامين‌ و نيز the modern Drama برشمرده‌ مي‌شود عبارت‌ است‌ از :

    1- هنرمند قرن‌ بيستم‌ صرفاً به‌ تغييرات‌ سبكي‌ بسنده‌ نمي‌كند و ضمن‌ استفاده‌ از ابزار مواد و مصالح‌ سنتي‌، مواد و مصالح‌ و ابزار تازه‌اي‌ را در رشتة‌ خود به‌ كار مي‌گيرد.

    2- تأكيد بر خود مختاري‌ هنر و دنبال‌ كردن‌ آرمان‌ هنر براي‌ هنر. هنر مدرن‌ مي‌خواهد خود نهايت‌ خود باشد نه‌ وسيلة‌ تبليغ‌ و ترويج‌ و تحكيم‌ آموزه‌هاي‌ سياسي‌ ديني‌ و اخلاقي‌.

    3- هنر مدرن‌ خصلت‌ چالشگري‌، طغيانگري‌، پرخاشگري‌ و گزندگي‌ و (در ملايم‌ترين‌ حالت‌)نقدكنندگي‌ دارد. گذشته‌ از فوتوريسم‌ و رئاليسم‌ سوسياليستي‌ كه‌ ستايشگر عظمت‌ كارگر درساختمان‌ كمونيسم‌ است‌، هنر مدرن‌ با ستايش‌ و پرستش‌ و تكريم‌ ميانه‌اي‌ ندارد.

    4- درهم‌ آميختگي‌ رشته‌هاي‌ مختلف‌ هنري‌ در هنر مدرن‌.

    5- تجربة‌ فرمهاي‌ جديد و برون‌ مرزي‌ به‌ اين‌ معنا كه‌ هنر مدرن‌ جغرافياي‌ خاص‌ مؤلف‌ اثر راپشت‌ سرمي‌گذارد و به‌ دنبال‌ جغرافيايي‌ گسترده‌تر رو به‌ تجربه‌ فرمهاي‌ ديگر مي‌آورد.

    6- تجربة‌ عناصر فلسفي‌ و استفاده‌ از عناصر انتزاعي‌ در ساخت‌ فرمهاي‌ جديد اعم‌ از بازيهاي‌مكاني‌، زماني‌، در نمايشنامه‌ها و يا بازي‌ با رنگ‌، فرم‌، پرسپكتيو، حجم‌، سطح‌ و ديگر اصول‌پايه‌اي‌ هنرهاي‌ تجسمي‌.

    7- توجه‌ به‌ مخاطب‌ عام‌ و ايجاد اشكال‌ قابل‌ فهم‌ براي‌ مخاطب‌ عام‌ مثل‌ موسيقي‌ پاپ‌ يانقاشي‌ پاپ‌ آرت‌ يا اسكچ‌نويسي‌ در درام‌ و...

    8- توجه‌ به‌ ركن‌ پويايي‌ و انتقادي‌ بودن‌ و بعضاً خردورزانه‌ بودن‌ هنر با دستكاري‌ در عناصرپايه‌اي‌ هنر به‌ عنوان‌ مثال‌ در نمايشهاي‌ اجرا شدة‌ برشت‌ پيش‌ كشيدن‌ فاصله‌گذاري‌، بازهاي‌كلامي‌ يا موقعيتي‌ در نمايشنامه‌هاي‌ ابزورد و...

    نوربرت‌ لينتن‌ مي‌نويسد: تاريخ‌ هنر مدرن‌ معمولاً براساس‌ جنبش‌هاي‌ هنري‌ نقل‌ مي‌شود؛فوويسم‌، كوبيسم‌، فوتوريسم‌، اكسپرسيونيسم‌ و جز اينها تحولات‌ اين‌ جنبش‌ها همچون‌رخدادهاي‌ گروهي‌ در برابر عموم‌ ظاهر مي‌شوند و در موردي‌ (همچون‌ فوتوريسم‌ و سورئاليسم‌)اين‌ واقعيت‌ وجود داشت‌ كه‌ هنر و محيط‌ برآمدن‌ جنبش‌ آن‌، با هماهنگي‌ يكديگر متحول‌مي‌شدند. ولي‌ در اغلب‌ موارد هيچ‌ جنبش‌ واقعي‌ وجود نداشت‌ - آنچه‌ وجود داشت‌ بيش‌ از تربيتي‌تسهيل‌ كننده‌ براي‌ هنرمنداني‌ نبود كه‌ اهداف‌ كم‌ و بيش‌ مشتركي‌ را دنبال‌ مي‌كردند ولي‌ فاقدتكيه‌گاهي‌ بودند كه‌ عضويت‌ در يك‌ آكادمي‌ يا جامعة‌ نظام‌ يافته‌اي‌ فرا مي‌آورد يا صرفاً يك‌همبستگي‌ تحميل‌ شده‌ از خارج‌ بود.

    هنر، برآيندي از فرهنگ و تمدن سرزمين­ها و جوامع است، به گونه‌اي كه بازكاوي هنر يك سرزمين مي‏تواند بيانگر مؤلفه­هاي فكري و اعتقادي يك ملت باشد. انديشمندان معاصر بر اين باورند كه با كاوش و بررسي آثار هنري مي­توان به شناخت جامعه، مردم، دين، آداب و رسوم و ديگر زمينه‌هاي فكري جوامع دست يافت. براي مثال، نقش و نگار فرش خانه هر ايراني، نشاني از تمدن چند هزار ساله فرهنگ ايراني ـ اسلامي او دارد كه با تحليل عناصر هنري آن مي­توان روحيه و عناصر اعتقادي و فكري‌اش را بيان كرد. استفاده نكردن از نقش‌مايه انساني و حتي حيواني در فرش و جاي‌گزيني نقش‌هاي هندسي و گياهي (اسليمي)، از روحيه شرك‌گريزي مسلماني حكايت دارد كه در آيين او، بت‌پرستي و شرك نهي گرديده و به او سفارش شده است تا از نقاشي و تجسم هر گونه موجود جاندار پرهيز كند. به همين دليل، وي نقش‌هاي گياهي و هندسي را جاي‌گزين نقش‌هاي جانداران كرده است تا به اين صورت، هم به توصيه‌هاي آييني خود عمل كرده و هم اثر هنري آفريده باشد. همچنين نقش‌مايه متقارن و كاربرد قرينه‌سازي اشكال در فرش، ‌‌مي­تواند حكايتگر يكي از سنت‌هاي هنري باشد كه از عصر ساسانيان در نگارگري ايران بر ‌جاي مانده است، به گونه‌اي كه اگر در يك طرف تصوير، عكس يك گل يا بنا را مي‌كشيدند، در طرف ديگر هم متقارن و نظير آن، عكس گل يا بنا را تصوير مي‌كردند تا تقارن و تناسب در اشكال حفظ شود.

    حال ‌كه هنر، نماد و نشانه‌اي از فرهنگ و تمدن يك مرز و بوم تلقي مي‌شود، از آن در بررسي تفاوت ميان فرهنگ­ها و تمدن­ها مي‌توان استفاده كرد، به‌ گونه‌اي كه با بررسي تطبيقي ميان هنر اسلامي با هنر مسيحي، به وجوه اختلافي اين دو دين و تفكر مي‌توان پي برد. براي مثال، در هنر ديني مسيحيت، مجسمه‌سازي و تنديس‌سازي ديده مي‌شود؛ چون هنرمند مسيحي، ‌خواسته با هنر، مسيح مصلوب شده را كه نماد كلمة الله است، به تصوير بكشد، ولي در هنر اسلامي يا به تعبير ديگر، در هنر قدسي، هنرمند مسلمان خواسته با هنر خطاطي، تلاوت قرآن و معماري مساجد، قرآن را كه كلمة الله است، تصوير كند. در واقع، هنر با جلوه‌بخشي به جنبه آييني و مناسك عبادي و ايماني اديان، نخستين قدم را برداشته است.

    در انديشه ارسطو، منظور از فلسفه، شعري ‌ـ بوطيقا ـ علمي بود كه با توليد سروكار داشته باشد. از زمان ارسطو تا عصر رنسانس، ميان هنرمند و صنعت تفكيك نمي‌شد و هنرمندان همان صنعت‌گران و صاحبان پيشه بودند كه گاه شغل و حرفه آنان مي­توانست داراي جنبه هنري و زيبايي‌شناختي باشد. براي مثال، معمار، كاشي‌كار يا كتاب‌آرا، افرادي بودند كه معماري، كاشي‌كاري و كتاب‌آرايي، پيشه و شغل آنان بود، ولي شغلشان به يك معنا با هنر مرتبط بود. ازاين‌رو، گفته شده كه تا عصر جديد، چيزي به نام هنر جداي از صنعت و تكنيك وجود نداشته است. براي نمونه، بر خلاف عصر جديد، خلاقيت هنري براي زنان عشاير كه زيباترين فرش‌ها را مي‌بافتند، امري آميخته با شغلشان تلقي مي‌شد.

    با توجه به اينكه در گذشته ميان هنر و صنعت يا حرفه فاصله نبود و يك صنعت­گر و صاحب حرفه، هنر را در ضمن شغل و حرفه خود به ‌كار مي‌گرفت، در تاريخ فرهنگ ايراني و اسلامي، وجود آيين فتوّت، عياري و جوان‌مردي در ميان جوانان موجب شد تا آيين جوان‌مردي و مردانگي به ميان اصناف، پيشه­ها و مشاغل نفوذ كند و هر صنفي براي خود، استاد، آداب و مرام‌نامه­اي داشته باشد. [88] هر يك از مشاغل، آيين‌نامه­هاي اخلاقي داشتند كه به آن، فتوت‌نامه گفته مي­شد كه عارفان يا صاحبان حرفه­ها مي‌نوشتند و در آن، آداب و اصول اخلاقي و انساني كه لازمه يك شغل بود، گوشزد مي­شد. فتوت‌نامه­ به منزله سوگند­نامه‌اي بود كه درباره مراحل كار در هر يك از مشاغل، بيان اَوراد و اَذكار هنگام انجام كار، چگونگي توكل، ياد و توجه به خدا، طريق ارتباط با مردم و رزق حلال سخن مي­گفت. فتوت‌نامه در هر زمينه، رهنمودهايي را درباره فعل اخلاقي و اعمال مورد رضايت شريعت الهي بيان مي‌داشت تا افراد در مشاغل خويش از دايره اصول اخلاقي و انساني خارج نشوند و به جوان‌مردي و پاك‌دامني آراسته گردند.

    در گذشته، حرفه­ها يا هنرهايي كه اصول و شئون ديني در آنها رعايت نمي‌شد و مشروعيت نداشتند، فتوت‌نامه هم نداشتند. براي مثال، نقاشي، آوازخواني، رقص و امثال آن چون در تفكر ديني تحت شرايطي حرمت داشتند، داراي فتوت‌نامه نبودند. ابن معمار بغدادي كه از بزرگان فتيان عراق در قرن هفتم بوده، در فتوت‌نامه خويش، فتوت‌داري برخي مشاغل يا به تعبير امروزي، هنرها را نادرست دانسته و نام ايشان را در كنار نام بزه‌كاران، دروغ‌گويان و نيرنگ‌بازان ذكر كرده است. وي در اين زمينه به حرفه‌هايي همچون صورت‌گران، قصه‌گويان، ني‌نوازان، ميمون‌بازان، پرورش‌دهندگان سگ و كساني كه آلات موسيقي مي‌سازند و همچنين خنياگران و رامش‌گران اشاره مي‌كند.[89]

    رابطه هنر ديني با هنر مدرن

    ماجراي هنر و زيبايي‌شناسي در فرهنگ اسلامي، غير از ماجراي هنر در غرب است. از قرن هجدهم، از زمان بومگارتن و كانت، هنر در سرزمين­هاي غربي معناي خاصي به خود گرفته است كه با تاريخ هنر اسلامي قابل تطبيق نيست. بومگارتن، نخستين بار با نوشتن كتاب زيبايي‌شناسي به تفكيك ميان هنرهاي زيبا و هنرهاي مفيد يا كاربردي پرداخت و آن دسته از هنرهايي را كه در گذشته از آنها به صنعت و حرفه تعبير مي­شد، از هنرهايي مانند نقاشي، مجسمه‌سازي، موسيقي، هنرهاي نمايشي و امثال آن جدا كرد. اين نخستين گسست ميان هنر به معناي جديد با هنر قديم است. در گذشته، افزون بر اينكه ميان مشاغل با انواع هنرهاي زيبا تمايز و جدايي نبود، اين امكان وجود داشت كه همه مشاغل و حتي كارهاي عادي اگر غايت و هدف ديني داشتند، مقدس تلقي شوند. رنه گنون در اين زمينه مي‌نويسد: تمدن سنتي داراي خصيصه­اي است كه از زمان تفكيك امور مقدس از امور غير‌مقدس يعني تفكيكي كه در آغاز كار وجود نداشت، فقط به‌وسيله اعمال روحاني محافظت گرديد... دين به هيچ وجه امر محدود و كاملاً محصوري نيست كه جاي جداگانه‌اي داشته و چنان‌كه غربيان متجدد (يعني لااقل گروهي كه هنوز به قبول دين تن در مي­دهند) تصور مي‌كنند، روي بقيه امور هيچ اثر واقعي نداشته باشد. به عكس، در اينجا دين در همه شئون زندگاني انسان نفوذ دارد.[90]

    بومگارتن موضوع علم‌الجمال يا معرفت حسي را زيبايي مي‌داند و زيبايي كامل يا مطلق را آن مي‌داند كه به كمك احساس شناخته شود. كانت نيز زيبايي را از سنخ همين حس كردن‌هاي بي‌واسطه و بدون كمك مفاهيم مي‌داند كه قوه حس ما آن‌گاه كه با يك امر زيبا همچون گل زيبا روبه‌رو مي‌شود؛ قوه خيال مي‌كوشد تا در بازي آزاد خود با قوه فاهمه، اين زيبايي را تحت يكي از مقولات فاهمه قرار دهد. او معتقد است كه حكم زيبايي‌شناختي از طرفي با يك امر حسي و خارجي روبه‌رو است و از جانب ديگر وارد چارچوب و ساختار قوه فاهمه مي‌شود، به گونه‌اي كه از بازي آزاد ميان قوه خيال و قوه فاهمه، اين حكم زيبايي‌شناختي صادر مي‌شود كه «اين گل، زيباست.» در فلسفه هنر مدرن، زيبايي به سوي حكم دادن به امر حسي گرايش يافت. در پي اين رويكرد سوبژكتيويستي از هنر، انواع هنرهاي هفت‌گانه در عصر مدرن مي­كوشند تا زيبايي حسي را بيافرينند. افزون بر اين، در نگاه سوبژكتيويستي افرادي همچون كانت، آفرينش هنري مبتني بر نبوغ و استعداد ذاتي و فطري افراد است، در حالي كه از ديدگاه عارفان اسلامي، خلق اثر هنري به دليل اتصال و ارتباط يافتن هنرمند با آن زيبايي و خير مطلق ازلي است كه موجب مي­شود هنرمند بتواند از آن كنز مخفي و ذات زيباي غيب‌الغيوبي كه بر او تجلي يافته است، اثري را بيافريند. در فرهنگ اسلامي و از ديدگاه حكمي و عرفاني، از زيبايي، زيبايي حسي مراد نمي­شود. غزالي درباره زيبايي مي‌گويد كه جمال ظاهر را با حواس مي‌توان درك كرد، جمال باطن را بايد با نفس و دل جست‌وجو كرد، به گونه‌اي كه درك زيبايي باطني عالم نيازمند روح و قلب سليم است؛ قلبي كه با تصفيه صيقل يابد و توانايي درك زيبايي‌هاي الهي تجلي يافته در عالم را دارا شود. بنابراين، هنر، تجلي‌بخش زيبايي‌ها و صفات الهي است و عالم ماده نيز بر اساس ظهور و تجلي صفت فعل خداوند تبلور يافته است.[91] 

    هنر اسلامي، تركيب شگفتي از رمزهاي تصويري است كه در رفت و آمد يا گفت وگويي بين تجريد و شكل تجربي، صورت پذيرفته است. هنر اسلامي از تراوت و جاودانگي خاص رمزهاي ازلي برخوردار است . تزيين در هنر اسلامي، ره يافتي براي بيان توحيد است. اطلاق تزييني به هنر اسلامي از سوي شرق شناسان، به دليل عدم درك رمزهاي تصويري است كه به غلط، تزيين به معني آرايه فريبنده و بي معني برداشت شده است. خط در هنر اسلامي و مجسمه در هنر قرونِ وُسطي به خصوص دوره گوتيك يك نقش را دارند؛ هر دو برآنند كه زمينه حضور و وصل در قلمرو خدايي را فراهم آورند، با اين تفاوت كه خط، حالت انتزاعي پيدا مي كند و در ايدئولوژي اسلامي حل مي شود، اما مجسمه به دليل عينيت نهايي، ضمن آن كه بر آن است تا انسان را به خدا برساند، گاه، خودش به حجاب و پرده اي بين انسان و خدا تبديل مي‏شود. در هنر اسلامي رمزها آن گونه خالص و ناب شده اند كه اغلب هرگونه تداعي را با شكل بيروني از دست داده و تبديل براي انطباق تصويري با باورهاي ديني شكل يافته است.

    در هنر اسلامي، شكل در پرتو رمزها و سمبل ها به دليل عدم بهره برداري تجربي از محيط عيني، روحيه اي عرفاني به خود گرفته. برعكس ملموس بودن شكل ها و زمان دار بودن هنرمند، بيان هاي مادي را معنوي مي كند و ديگر عنصر مادي باقي نمي گذارد. تجردي كه پيدا مي شود وصل و حضور را ميسر مي كند و ديگر عنصر مادي باقي نمي گذارد. زيرا ديگر هيچ عنصري غير از انسان و خدا باقي نمي ماند و گويي در اين ارتباط همه اشيا و عناصر، زبان باز كرده اند كه اين وصل و حضور را ميسّر كنند و در همين سبك و سياق است كه اشكال، خاطره تجربي خود را از دست مي دهند و به صور خيالي در يك تركيب بندي توحيدي تبديل مي شوند.

    آنچه هنر را در يك نظام اسلامي غير قابل ارايه مي كند، تنها عنصر غيراخلاقي غيرقابل نمايش است. وگرنه سانسوري كه به سوداي جلوگيري از آزادي بيان و قلم و نمايش انجام بگيرد، مذموم و محكوم است. اگر چه مرزهاي اخلاق را هم بايد با دقت توصيف كرد

    1. سنت هاي گذشته هنر اسلامي و سنت هاي غربي «هنر اسلامي» با تمامي ويژگي هاي خود، مثل تركيب بندي، رنگ، نورپردازي، و برخي از مشخصات ديگر پا به پاي هنر مينياتور به عنوان يك اتوپيايِ تصويري در هنر انقلاب اسلامي رخ نموده است. به يك معنا «هنر انقلابي اسلامي» به طور مطلق با پيشينه خود پيوند نگسسته است. اگر چه جداي از ضرورت هاي انقلاب و عناصر عيني و ايدئولوژيكي آن، بين هنر انقلاب و هنر اسلامي يك فاصله 200 ساله كه شامل مكتب هاي زند و قاجار و رئاليسم و هنر عصر پهلوي و به ويژه هنر 50 ساله قبل از انقلاب، حايل شده است، با اين همه به طور ضعيفي تركيبي از اصول و مباني هنر غرب و اسلام در زيبا شناختي هنر انقلاب وجود دارد. اصول و مباني هنري رايج در دنياي فعلي بازگشت مي كند به زيباشناسي هنر غرب، اعم از مذهبي و شرك يونان و روم باستان و وضع معاصر غرب و مضمون گريزي و حتي فيگورستيزي، اما از آن جا كه هنر انقلاب اسلامي، هنر عقيدتي و در ضمن مذهبي است، اين اصول و مباني كم و بيش با باور مذهبي و اصول اعتقادي پيوند مي خورد. از اين رو است كه براي مثال نورپردازي در هنر ديني، سمبليك است؛ نور، سايه و اساسا نورپردازي نه تنها نقشي عملكردي دارد، بلكه معناي نمادين هم به خود مي گيرد. نوري كه از پنجره مشبك مي تابد نه تنها فضا را روشن مي كند كه اشاره است به نوري مطلق كه پرتوي از آن نصيب زمين شده است. اين يك ويژگي مذهبي است كه در گوتيك و باروك هم وجود دارد. فراتر از آن، حالت رمزآميز و لبريز از الهامي است كه اين گونه نورپردازي مي تواند روح انسان را غرق در شك نسبت به محيطي مادي سازد و اين شك را تا حد صعود از واقعيات عيني پيش ببرد. نورپردازي و كنتراست ها در هنر انقلاب اسلامي داراي هر دو ويژگي است. ساير اصول و مباني نيز تحت تأثير همين دو فضا شكل مي گيرند. 

    «هنر انقلاب اسلامي» در دوره اي از ظهور خود، به خصوص اوايل انقلاب از طريق چند عنصر به هنر واقع گراي سوسياليستي نزديك شد: حضور مردم، اهميت انسان (انسان دوستي)، دردهاي اجتماعي، مبارزات مردمي. اين ها عناصر مشتركي بود كه در پي خود اَشكالي از تركيب بندي و نورپردازي و رنگ آميزي را به همراه آورد. اگر همان سه ويژگي را كه به عنوان عناصر اصلي سبك واقع گراي سوسياليستي در نظر بگيريم، به طور مثال (زني كه چليپا با حجاب مي كشد) اين يك سنت بومي (اعتقادي) است و يا خرمشهر را با نخل هاي سوخته به عنوان سمبل اين شهر مطرح مي كند، يك ويژگي بومي است در كنار تركيب بندي واقع گرايان امريكاي لاتين، در ضمن تركيب بندي آثار هنرمندان امريكاي لاتين هم با همان ويژگي‏هاي سبك كلي واقع گرايي سوسياليستي در آثار بعضي از هنرمندان ايراني مشاهده مي شود.

    هنر قرون وسطي نيز از اين مهلكه (واقعيت گريزي يا جامعه گريزي) جان سالم به در نبرده است؛ چنان كه اكثر آثار (گوتيك يا بيزانس) تجلي يا وصول به شهود است، اما در آن ها انسان هاي دردمند كه از ستم ياغيان و طاغيان به رنج آمده اند با ظالمان و سركشان كه به استثمار و استضعاف انسان مي پردازند، حضور ندارند و اين از ويژگي هاي واقعيت گريز و جامعه ستيز هنرهاي ديني است.

    «هنر انقلاب اسلامي» به دليل حضور انديشه و باور اسلامي كه با لذات ظلم ستيز و ناظر به وضعيت روحي و اجتماعي انسان است، خوشبختانه از اين آفت جان سالم به در برده است. به طور مجمل مي توان گفت: هنر انقلاب اسلامي از سويي واجد آسمان (ماوراءالطبيعه) و از سويي واجد زمين (مسايل عيني و روزمره) است و فرم زيباشناسانه براي واقعيت بخشيدن به اين دو قلمرو به وجود آمده است.

    هنر از ديدگاه مقام معظم رهبري

    رهبر معظم انقلاب اسلامي در ديدار با اصحاب فرهنگ و هنر انديشه در رشته‏هاي سينما، تئاتر، نويسندگي، موسيقي، نقاشي، شعر، خوشنويسي، ترجمه و ديگر رشته هاي هنري و فرهنگي، حقيقت هنر را گوهري بسيار گرانبها و موهبتي الهي بيان كرده اند و هنر را مجموعه اي از احساس و ادراك زيبايي ها و حقايق و تبيين آنها برشمرده اند و درباره هنر حقيقتي معتقد هستند كه اين نوع هنر عطيه اي از جانب پروردگار است كه مانند هر موهبت ديگر الهي، مسؤوليتها و تكاليفي را براي صاحب آن به همراه مي آورد. هنرمند علاوه بر تكاليف ذاتي انساني، به علت ويژگيهاي بسيار ممتاز هنر، بايد در خصوص قالب و مضمون آثار خود نيز احساس تعهد كند. هنرمندان بايد علاوه بر مسؤوليت پذيري در خلاقيت، نوآوري و پيشرفت در قالب، همواره در قبال مضمون و محتواي آثار خود نيز احساس مسؤوليت كنند و از اين طريق به مخاطبان خود احترام بگذارند.

    رهبر انقلاب، هنر و اخلاق را ممزوج يكديگر مي دانند و معتقد هستند كه هر قدر يك هنرمند به مرحله بالاتري از فكر و انديشه و درك عقلاني برسد، جوهره كارهاي هنري او كيفيت و ارتقاي بيشتري خواهد يافت و درك هنري او از پشتوانه بيشتري برخوردار خواهد شد. هنر ديني، آن است كه معارفي را كه اديان الهي و كامل تر از همه دين مبين اسلام با هدف سعادت حقيقي بشر، به دنبال ترويج آن بوده اند، در جوامع انساني منتشر كند و در افكار بشر، ماندگار و جاودانه سازد. در هنر ديني، الزامي به استفاده از واژگان يا نمادهاي مذهبي نيست، بلكه ترويج هنرمندانه مقولاتي نظير «عدالت حقوق انساني و مسايل اخلاقي» و پرهيز از «ابتذال و استحاله هويت انسان و جامعه» مي تواند نمونه هاي خوبي از هنر ديني باشد.  ايشان درباره تكليف هنرمند بيان داشته كه «هنرمند علاوه بر تكاليف ذاتي انساني به علت ويژگي هاي بسيار ممتاز هنر، بايد در خصوص قالب و مضمون آثار خود نيز احساس تعهد كند.» «هر قدر يك هنرمند به مرحله بالاتري از فكر و انديشه و درك عقلاني برسد، جوهره كارهاي هنري او كيفيت و ارتقاء بيشتري خواهد يافت و درك هنري او از پشتوانه بيشتري برخوردار خواهد بود.»

    هنر از ديدگاه شهيد آويني

    شهيد آويني هنر واقعي را با الهام گيري از معارف اسلامي آن چنان توصيف مي كند كه با فطرت و حقيقت انساني در هماهنگي كامل است او مي گويد: هنر شيدايي حقيقت است . همراه با قدرت بيان آن شيدايي و هنرمند كسي است كه علاوه بر شيدايي حق، قدرت بيان آن را نيز از خداوند متعال گرفته است هر يك از اين دو شيدايي حق و قدرت بيان - اگر نقص داشته باشد اثر هنري خلق نمي گردد . . . اصل لازم شيدايي «حق » است و «قدرت بيان » شرط كافي است . [92] هنر ياد بهشت است و نوحه انسان در فراق هنر «زبان غربت » بني آدم است در فرقت دار القرار و از همين روي همه با آن انس دارند چه در «كلام » جلوه كند چه در «لحن » و چه در «نقش » انسي ديرينه به قدمت جهان . هر زبان بي زباني است و زبان هم زباني [93].  هنرمند راز دار خزاين غيب است و زبان او زبان تمثيل و تمثل است . پس بايد رمز و راز ظهور حقايق متعالي و كيفيت حضور ظهور امر قدسي را در جهان بشناسد .[94]

    حقيقت هنر را هر يك از انديشمندان با توجه به نوع جهان بيني و تصوري كه از جهان هستي دارند به گونه‏اي معرفي مي كنند . شهيد آويني در تبيين حقيقت هنر و درون مايه آن مي گويد: حقيقت هنر نوعي معرفت است كه در عين حضور و شهود براي هنرمند مكشوف مي گردد و اين كشف، تجلي واحدي است كه از يك سو در محتوا و از سوي ديگر در قالب هنر ظاهر مي شود. هنر از حيث محتوا نوعي معرفت است و از اين قرار عين حكمت و معرفت پس چگونه مي توان مظاهر مختلف حيات انسان را، علم و حكمت و هنر و فلسفه و دين را آن چنان كه امروز معمول است از يكديگر جدا كرد . هنر از لحاظ مضمون و محتوا عين تفكر و حكمت و عرفان است و تنها در نحوه بيان و تجلي از آنان متمايز است .[95] مايه اصلي هنر اين درد غربت است، غربت آدمي كه با خطاب «اهبطوا» از درياي جوار، بدين كرانه تشنه فرو افتاده است تا «تشنگي عشق » را در يابد . هنرمند موحد گذشته از آنكه بايد جهان را به مشابه نشانه اي براي حق ببيند و به تبعيت از اين تعهد هنر او نيز رو به بالا بياورد و به حقايق متعالي اشاره داشته باشد بايد زبان سمبوليك اشياء را با توجه به اين حقيقت پيدا كند كه هر شئ در واقع آيت و نشانه حق است و از وجه خاصي به حق اشاره دارد و اين اشارات نيز با يكديگر متفاوت است . [96]

     

    شهيد مرتضي آويني در معرفي ويژگي هاي هنر رايج امروزي غرب مي نويسد: هنر غربي حديث نفس است، نه حديث شيدايي حق، هنر غرب بيان خودپرستي انسان امروز است، هنري شيطاني است . حال آن كه هنر حقيقي حديث شيدايي حقيقت است . [97] در عالم ظاهر، آفاق سحر و معجزه خيلي به يكديگر شبيه هستند . جادوگران نيز با سحر و جادو ظاهرا كاري شبيه به معجزه انبياء انجام مي دهند اما در حقيقت فقط معجزه وجود دارد و سحر و جادو جز فريبي بيش نيست . آفاق هنر رحماني و هنر شيطاني نيز خيلي به يكديگر شبيه هستند اما جز اهل حق كسي آن دو را از يكديگر تميز نمي دهد .[98] تمدن غربي در جستجوي بهشت زميني است . سير تاريخي هنر در غرب با غايتي اين چنين طي شده است و در هر يك از ادوار قالب هايي كه براي كار هنري اتخاذ شده لاجرم مظهر همان روح تاريخي است كه آن دوره را از ساير ادوار متمايز مي سازد . [99] شهيد آويني در رد اين انديشه كه هنر و هنرمند به چيزي متعهد نيست مي گويد: آنان كه در كار هنر مدعي «عدم تعهد» شده اند درست در اين داعيه خويش نينديشيده اند اگر نه، در مي يافتند كه گريز از تعهد در عالم محال است. [100]هنرمند بايد از غرض انديشي آزاد باشد، اما در عين حال هنر عين تعهد اجتماعي است چرا كه وجود انسان عين تعهد است و هنر نيز به مشابه جلوه انسان نمي تواند از تعهد فارغ باشد. [101]هنرمند بايد اهل درد باشد و اين درد نه تنها سرچشمه زيبايي و صفاي هنري بلكه معيار انسانيت است . آدم بي درد هنرمند نيست كه هيچ اصلا انسان نيست .[102] اگر هنرمند نسبت به تاريخ و سرنوشت انسان و هويت فرهنگي خويش متعهد باشد ديگر در پيله حديث نفس خفه نخواهد شد، بال هاي پروانگي اش خواهد رست و پيله مقتضيات زمان و مكان را خواهد دريد، چرا كه انسان هم مي تواند محاط در متقضيات زمان و مكان باشد و هم محيط بر آن، انسان هم مي تواند محكوم تاريخي باشد و هم سازنده آن . [103]

    در انتقاد از برداشت غلط از آزادي در هنر، شهيد آويني مي گويد: آزادي در نفي همه تعلقات است جز تعلق به حقيقت كه عين ذات انسان است . وجود انسان در اين تعلق است كه معني مي گيرد و بنابراين آزادي و اختيار انسان، تكليف اوست در قبال حقيقت، نه حق او براي ولنگاري و رهايي از همه تعهدات و مقدمتا بايد گفت كه هنر و ادبيات نيز در برابر همين معني ملتزم است .[104] آزادي هنر نبايد در زير پا گذاشتن معيارهاي اخلاقي جامعه و يا توهين به مقدسات معني پيدا كند كه مع الاسف فضاي سياسي كشور بعد از پايان ظاهري جنگ بسياري از مخالفان را جرات بخشيده است كه غرض ورزي ها و دشمني هاي غير معقول خويش را با نام هنر و آزادي عرضه كنند .[105] آزادي هنرمند در درك تكليف است و نه در نفي و طرد التزام به همه چيز .

    شهيد آويني به هنر متعهد و هنرمند مسئوليت شناس مي انديشيد و از رواج پيدا كردن ويژگي هاي هنر غربي و اصول آن در بين برخي هنرمندان داخلي در رنج بود و در اين باره مي گويد: هنرمندان با رغبت فراوان حاضرند در خدمت تبليغ صابون و پودر لباس شوئي و آفيش فيلم هاي سينمايي كار كنند اما چون سخن از صدور انقلاب و يا پشتيباني از رزم آوران ميدان مبارزه با استكبار جهاني به ميان مي آيد روي ترش مي كنند كه: نه آقا قبول سفارش هنر را مي خشكاند! اين كدام هنر است كه براي پروپاگاند تجارتي فوران مي كند اما براي عشق به خدا، نه؟ آيا هنرمند با اين انتخاب نوع تعهد خويش را مشخص نكرده است؟ حال آن كه آزادي حقيقي تنها در عشق به خدا است و هنر آن گاه حقيقتا آزاد مي شود كه غايتش وصول به حق باشد . هنر اگر براي هنر نباشد براي هيچ چيز ديگري هم نبايد باشد جز عشق به خدا . چرا كه هر تعلقي جز اين و زر و بال و غل و زنجيري است برگرده روح كه او را به زمين مي چسباند . [106] هنرمندان امروز هرگز در جستجوي «حكمت » نيستند، آنها تنها سعي دارند كه در «تكنيك » كار خويش «مهارت » بيشتري پيدا كنند و لكن آنچه در تكنيك و قالب كاري هنري آنها به مشابه محتوا اظهار مي شود چيست، اگر حكمت نيست؟ مي گويند: ما احساسات خويش را بيان مي كنيم . اما مگر بيان احساسات انسان و اعتقادات او هيچ نسبتي نيست؟ اين توهم ناشي از يك اشتباه حكمي يا فلسفي است كه در عصر رخ داده است . معمول است كه انسان را به دو ساحت مجزا و مستقل از يكديگر تقسيم مي كنند: عقل و احساس آن گاه علم را متعلق به ساحت عقل مي پندارند . و هنر را متعلق به ساحت احساس و نسبت و رابطه عقل و احساس را نيز معقول عنه مي گذارند . [107]

    هنر جديد از ديدگاه شهيد آويني

    شهيد سيد مرتضي آويني در تبيين حقيقت و سرچشمه و آبشخور هنر جديد مي گويد: . . . هنر جديد خاص عالم جديد است . هنر جديد مولود تكنولوژي است . هنر جديد هنر خواص است . . . عوام دركش نمي كنند . . . آنها كه در دفاع از استقلال هنر در اوايل قرن نوزدهم فرياد برداشتند كه: هنر وسيله نيست هدف است، فايده هنر زيبايي است و همين كافي است و زيبايي را نيز چنين تعريف كردند كه: هر چيز مفيدي زشت است و تنها اشيايي حقيقتا زيبا هستند كه به هيچ فايده اي نيايند: اولين گام ها را در جهت جدايي هنر از حيات انسان برداشتند و چنين شد كه آثار هنري بدون هيچ فايده اجتماعي در تبعيدگاه هايي به نام موزه و گالري جمع آمدند و اينها در حالي است كه هنر عين تعهد اجتماعي است . چرا كه وجود انسان عين تعهد است و هنر نيز به مثابه جلوه انسان نمي تواند از تعهدات فارغ باشد .[108] 

     

     

     

     

     

     

     



    [1] - محمدرضا ريخته گران، كتاب ماه هنر، ص 16

    [2] - محمد مددپور، تجلي حقيقت در ساحت هنر، انتشارات برگ، 1372، ص 8

    [3] - علي اكبر دهخدا، لغت نامه، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1377

    [4] - مدد پور ، محمد ، تجلي حقيقت در ساحت هنر، انتشارات برگ، ص 8

    [5] - محمدرضا ريخته گران، هنر، زيبايي، تفكر، ص 139

    [6] - اُسوالد هنفلينگ، چيستي هنر، ترجمه: علي رامين، ص 11

    [7] - مونرسي بيردزلي و جان هاسپرس، تاريخ و مسائل زيباشناسي، ص 90

    [8] - گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ترجمه: سيد هاشم حسيني، ص 555

    [9] - اُسوالد هنفلينگ، چيستي هنر، ترجمه: علي رامين، ص 4

    [10] - همان ، ص 5

    [11] - چيزي است كه درك مي شود، ولي توصيف پذير نيست

    [12] - اُسوالد هنفلينگ، چيستي هنر، ترجمه: علي رامين، ص 6

    [13] - مونرسي بيردزلي و جان هاسپرس، تاريخ و مسائل زيباشناسي، ص 112

    [14] - همان ، ص 114

    [15] - اُسوالد هنفلينگ، چيستي هنر، ترجمه: علي رامين، ص 16

    [16] - مونرسي بيردزلي و جان هاسپرس، تاريخ و مسائل زيباشناسي، ص 117

    [17] - مقدمه اي بر هنر اسلامي، واحد انتشارات حوزه انديشه و هنر اسلامي، ص 50

    [18] - ايمانوئل كانت. نقد قوة حكم. ص242

     [19] - تيتوس بوركهارت، هنر مقدس، ص 7

     [20] - سينما از نگاه انديشه، ج 1، ص 130

     [21] - مقدمه بر زيباشناسي، صص 52 و 53

     [22] - هنر مقدس، ص 7

     [23] - محمدحسين طباطبايي، ترجمه تفسيرالميزان، مترجم: سيد محمدباقر همداني ، ص 478

    [24] - علي‌اكبر دهخدا، لغت‌نامه، تصحيح: محمد معين و همكاران، ج15، ص23567

    [25] - رنه گنون، سيطره كميت و علائم آخرالزمان، ترجمه: علي‌محمد كاردان، تصحيح: اسماعيل سعادت، ص64

     [26] - همان، ص65

    [27] - ايمانوئل كانت، نقد قوه حكم، ترجمه: عبدالكريم رشيديان، صص 99 ـ 107

    [28] - ابوحامد محمد غزالي، كيمياي سعادت، تصحيح: حسين خديوجم، ج1، ص473

    [29] - فردريش هگل، مقدمه بر زيباشناسي، ترجمه: محمد عباديان، ، ص 13

    [30] - شاله فليسين، شناخت زيبايي، ترجمه: علي اكبر بامداد، ص 32

    [31] - مقدمه بر زيباشناسي، ص 142

    [32] - لئون تولستوي، هنر چيست؟، ترجمه: كاوه دهگان، ص 30

    [33] - مرتضي مطهري، اهتزاز روح، گردآورنده: تاج الديني، ص 438

     [34] - تاريخ و مسائل زيباشناسي، صص 126 و 127

    [35] - همان، ص 79

     [36] - تاريخ و مسائل زيباشناسي، ص 129

     [37] - اعراف: 148

     [38] - شناخت زيبايي، ص 53

     [39] - آرنولد هاوزر، تاريخ اجتماعي هنر، ترجمه: ابراهيم يونسي، ص 158

    [40] لئون تولستوي، هنر چيست، ص 59

    [41] - محمدتقي جعفري، زيبايي و هنر از ديدگاه اسلام، ص 48

     [42] - جوادي آملي، هنر و زيبايي از منظر دين، ص 16

     [43] - تاريخ و مسائل زيباشناسي، ص 11

    [44] ريد هربرت، معني زيبايي، ترجمه: دريابندري، ص 10

    [45] - تاريخ و مسائل زيباشناسي، ص 30

    [46] - همان، ص 36.35  

    [47] - محمدعلي فروغي، سير حكمت در اروپا، ج 3، ص 31

    [48] - تاريخ و مسائل زيباشناسي، صص 48 و 49

    [49] - ويل دورانت، لذات فلسفه، ص 233

    [50] - چيستي هنر، ص 70

    [51] - - نوح 30 و 31

    [52] - علامه جعفري، اين روايت را از حضرت علي عليه السلام ، اين گونه نقل مي كند: «اِنّ اللّه جميلٌ و يحب الجمال و يحبُ أن يري أثر نعمته علي عبده؛... و دوست دارد كه نمود نعمتش را در بنده اش ببيند.» زيبايي و هنر از ديدگاه اسلام، ص 276

    [53] - راغب اصفهاني، مفردات الفاظ قرآن، ص 95

    [54] - اللّهُ جميلٌ و يحب الجمال

    [55] - جاودانگي هنر، ص 35

     [56] - زيبايي و هنر از ديدگاه اسلام، ص 269

    [57] - همان، ص 262

     [58] - سيد ابن طاووس، سوگنامه سالار شهيدان، ص 210

    [59] - مقدمه بر زيباشناسي، صص 65 و 66

    [60] - عبدالباقي گولپينارلي، تصوف ، ترجمه: توفيق سبحاني، ص 25

    [61] - حسن حسن زاده آملي، انسان در عرف عرفان، ص 12

    [62] - شرح چهل حديث، ص 657

    [63] - مهدي ارجمند، سينماي متعالي، ص 29

     [64] - مباني نظري هنر، ص 14

    [65] - معرفت شناسي در عرفان، ص 20  

    [66] - اهتزاز روح، ص 60

     [67] - موسيقي از ديدگاه فلسفي و رواني، ص 95

    [68] - سيدحسين نصر، هنر و معنويت اسلامي، ص 163

     [69] - همان، ص 164

    [70] - موسيقي از ديدگاه فلسفي و رواني، ص 105

    [71] - همان، ص 48

    [72] - همان، ص 48

    [73] - همان، ص 56

    [74] - همان، ص 96

    [75] - ارنست گامبريج، تاريخ هنر، ترجمه: علي رامين، ص298

    [76] - قرآن در اين باره مي‌گويد: «فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَتُنذِرَ بِهِ قَوْمًا لُّدًّا» (مريم: 97) يا «فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (دخان: 58).

     [77] - اصول كافي، ج2، ص202

    [78] - ابن سينا، شرح الاشارات و التنبيهات، ج3، ص419

     [79] - امام صادق (ع) فرمود: «العالم بزمانه لاتهجم عليه اللوابس؛ كسي كه زمان خويش را بشناسد، از اشتباه در امان خواهد ماند».

    [80] - امام صادق (ع) فرمود: «لاتودبوا اولادكم علي اخلاقكم، لانهم خلقوا لزمان غير زمانكم؛ فرزندانتان را بر اخلاق خويش تربيت نكنيد؛ زيرا آنان متعلق به زماني غير از زمان شما هستند».

     [81] - دانش‌نامه علايي، تصحيح: احمد خراساني، ص4

    [82] - نصرالله پورجوادي، درآمدي بر فلسفه افلوطين، ص12

    [83] - كارل ياسپرس، فلوطين، ترجمه: محمدحسن لطفي، صص 13 و 14

     [84] - هانس ولفگانگ شومان، آيين بودا؛ طرح تعليمات و مكتب‌هاي بودايي، ترجمه: ع. پاشايي، ص43

     [85] - گيتا، ترجمه: محمدعلي موحد، ص86.

    [86] - همان، ص 96

    [87] - مكتب‌هاي ادبي، ج1، ص20

    [88] - هانري كربن، آيين جوان‌مردي، ص 187

    [89] - فتوت‌نامه‌ها و رسائل خاكساريه، صص 44

    [90] - سيطره كميت و علايم آخرالزمان، ص65

     [91] - نقد قوه حكم، صص99 ـ 107

     [92] - كتاب مقاومت، ش 4، ص 50

    [93] - سوره، ش 1، ص 61

    [94] - آويني ، آينه جادو، ص 208

    [95] - مجله سوره، ش 1، ص 14

    [96] - سوره، ش 6 و 5، ص 61و 59

     [97] - كتاب مقاومت، ش 4، ص 50

    [98] - آينه جادو، ص 186

    [99] - سوره، ش 1، ص 28

    [100] - سوره، ش 3، ص 43

    [101] - آينه جادو، ص 132 و 131

     [102] - سوره، ش 1، ص 30

    [103] - سوره، ش 4، ص 30

    [104] - سوره، ش 9، ص 5

    [105] - سوره، ش 3، ص 4

     [106] - سوره، ش 9، ص 5

    [107] - سوره، ش 4، ص 24

     [108] - سوره، ش 1، ص 10

    _______________________________________________________________

    نويسنده : احسان آذركمند