مراحل دعوت پيامبر اكرم(ص) پس از بعثت
  • مراحل دعوت پيامبر اكرم(ص) پس از بعثت

    در مورد مراحل دعوت رسول خدا(ص) برخي اعتقاد دارند كه دعوت اسلامي در عصر رسالت چهار مرحله داشت:

    مرحله اول: دعوت پنهاني كه سه يا پنج سال طول كشيد.

    مرحله دوم: دعوت علني كه تا هجرت به طول انجاميد.

    مرحله سوم: دفاع از دعوت با توسل به قدرت نظامي كه تا صلح حديبيه طول كشيد.

    مرحله چهارم: جنگ در مبارزه با بت پرستان و مشركان كه در مقابل گسترش اسلام مقاومت مي كردند كار دعوت و حكم جهاد بر اين پايه استقرار پيدا كرد.

     

    دعوت پنهاني

    برخي معتقدند پس از آغاز رسالت و سال هاي اول ، رسول اكرم(ص) مامور به دعوت پنهاني و سرّي بودند تا قدرتي به دست آورند و ياراني پيدا كنند ولي برخي را عقيده بر اين است كه در اوايل بعثت، حضرت رسول اكرم(ص) مامور به دعوت از همه مردم نبودند. لذا به صورت موردي و بدون جلب توجه ديگران افرادي را دعوت مي كردند و در اين ميان افرادي به آن حضرت پاسخ مثبت دادند و آزادانه مسلمان شدند. اين دوره به منزله دوره آمادگي و تربيت عقيدتي و روحي مومنان براي مقاومت در مقابل تهديدهاي دشمن در آينده بود. طبيعي هم هست در آغاز حركت هاي بزرگ اجتماعي در آغاز كار بايد نيروهاي توانمند و صبور تهيه شود تا به تدريج اهداف را پي گيري كنند و در صورت مقاومت دشمنان بتوانند در مقابل آنها ايستادگي كنند.

    بر اين اساس  وقتي ياران حضرت رسول(ص) شمارشان به سي نفر رسيد و براي انجام اعمال و عبادات كه به صورت آزادانه نمي توانستند عمل كنند مجبور مي‏شوند به كوه ها و دره هاي اطراف پناهنده شوند و مردم مكه هم با آنان مخالفت كردند و به آزار و اذيّت شان پرداختند... لذا گاهي برخوردهاي فردي يا گروهي بين آنها و مشركان پيش مي آمد... در اين باره ذكر شده  وقتي مشركان با سعد بن ابي وقّاص درگير شدند با استخوان شتري بر سر يكي از مشركان زد كه خون  از سر او جاري شد و اين اولين خوني بود كه در راه اسلام بر زمين ريخت.[1]

    اين درگيري هاي فردي و گاهي گروهي سبب شد كه پيامبرخدا(ص) براي جلوگيري از اين پيشامدها كه مزاحمت بر اولين را تشديد مي كرد تصميم گرفتند خانه ارقم را كه در دامنه كوه صفا بود به عنوان مركز دعوت و اجتماع ياران خود انتخاب كند تا به دور از چشم مشركان به عبادات و اقامه شعائر ديني بپردازند.

    تا هنگامي كه ياران حضرت رسول(ص) به چهل نفر رسيدند پيامبر در آن خانه ساكن بودند و سپس از آنجا بيرون آمدند تا دعوت خود را به صورت علني انجام دهدند.

    تذكر: البته بعدها بعضي افراد براي اين كه از اهميت شعب ابي طالب بكاهند خانه ارقم را خيلي برجسته كردند و از آن به نام دارالاسلام ياد كرده اند كه همه به خاطر برخي اعترض سياسي بوده است كه نبايد فريب اين كار را خورد.

     

    عكس العمل قريش

    در ابتدا وقتي مشركان از نبوت رسول خدا(ص) خبردار شدند چندان اهميتي به آن نمي دادند و فكر مي‏كردند كه اين قضيه خيلي جدّي و اثرگذار نيست ولي كم كم كه متوجّه شدند كار خيلي جدّي و اثرگذار است مشركان شروع به مشكل سازي براي آنان كردند. به صورت هاي مختلف به آزار و اذيّت رسول خدا(ص) و پيروان اندكش پرداختند.رسول خدا(ص) به مدت سه سال به دعوت سرّي يا انفرادي و غيرعمومي افراد مشغول بود و در اين مدت ياراني را گرد آورد.1

    ويژگي هاي دوره پنهاني دعوت

    1- دعوت در اين دوره فردي و بدون اعلان عمومي بود.

    2- در اين دوره حضرت رسول(ص) به صورت آشكار و علني به عيب جويي و تخطئه عقايد مشركان مكه نمي‏پرداخت بلكه فقط به اسلام دعوت مي كرد. به نفي نهاني بت ها اكتفا مي كرد.

    3- مشركان مكه از محتواي ضد ستمگري و ضد اشرافي آيين اسلام خبر نداشتند.بنابراين برخوردها با ياران حضرت رسول(ص) در اين ايام چندان حساب شده و از روي طرح و برنامه نبود بلكه يك سري عكس العمل هاي فردي مشركان بود.[2]

    وقايع مهم دوران دعوت نهاني

    از دوره دعوت مرحله اول وقايع زيادي نقل نشده است اما در كل به دو واقعه از اين دوره كه در كتابهاي تاريخ اين دو واقعه اشاره شده است اشاره مي شود:

    الف: مسلمان شدن ابوذر

    از ابوذر به عنوان چهارمين يا پنجمين مسلمان ياد مي كنند. نقل شده است وقتي ابوذر از بعثت رسول(ص) آگاه شد برادرش را براي تحقيق به مكه فرستاد و سپس خود به مكه آمد و در برخورد با علي(ع) در مسجدالحرام مهمان حضرت شد و به دنبال صحبت هايي كه با آن حضرت داشت به صورت پنهاني به حضور رسول(ص) رسيد و وقتي با آيين اسلام آشنا شد مسلمان گشت. ابوذر آن چنان تحت تاثير تعليمات اسلام واقع شده بود كه بلافاصله به مسجدالحرام رفت و با صداي بلند گفت: اشهد ان لا اله الّا الله. انّ محمداً رسول الله. مشركان با ديدن اين صحنه به او حمله كردند و او را به شدّت كتك زدند و عباس خود را روي ابوذر انداخت و گفت: واي بر شما مي دانيد او از قبيله بني غفار است و راه تجاري شما بر شام از ميان اين قبيله است و اگر به او آسيبي برسد آنها براي شما زحمت ايجاد مي كنند و آنها دست از وي برداشتند. نقل مي كنند روز دوم هم همين صحنه تكرار شد.([3]) سپس ابوذر نزد رسول اكرم(ص) آمد و گفت: من از قريش انتقام خواهم گرفت. چون به محل زندگي خود برگشت بر سر كاروان‏هاي تجاري مشركان مكه مشكلاتي ايجاد مي كرد و نقل شده است پس از آن كه رسول اكرم(ص) به مدينه هجرت كرد ابوذر هم پس از جنگ هاي بدر و احد به مدينه آمد و در آنجا مقيم شد.([4]) نيمي از قبيله بني غفار به دست ابوذر مسلمان شدند.([5])

     

    ب: معراج رسول خدا(ص)

    بنابر روايتي از حضرت علي(ع) اسراء پس از گذشت سه سال از بعثت رسول خدا(ص) انجام گرفت.([6])

    و روايت ابن عباس هم كه بر اساس آن گفته اند: وقتي عايشه به پيامبر اكرم(ص) اعتراض كرد كه چرا فاطمه را اين همه مورد محبت قرار مي دهي رسول خدا(ص) فرمود:

    اي عايشه؛ وقتي مرا به آسمان بردند (در حرمان معراج) جبرئيل مرا وارد بهشت كرد وسيبي از آن جا به من داد. من آن سيب را خوردم فاطمه از آن سيب بوجود آمد.

    بنابراين فاطمه، فرشته اي به شكل انسان است و هرگاه شوق بهشت مي كنم او را مي بويم و مي بوسم. اين روايت هم دلالت دارد كه جريان اسراء در سال هاي نخست بعثت انجام يافته است چون وقتي فاطمه(س) در سال پنجم بعثت به دنيا آمد پس اسراء حداقل نه ماه و...پيش از تولد او بايد انجام يافته باشد.

    برخي گفته اند سوره اسراء در اوائل بعثت فرود آمد.([7])

    اين هم مطابقت دارد با دوره نهاني دعوت رسول خدا(ص)، پس معراج در اين دوره بوده است.([8])

     

    دعوت خويشاوندان

    پس از گذشت سه سال از بعثت، مرحله دعوت علني فرا رسيد. ابتدا محدوده نسبتاً كوچك ابلاغ دين يعني خويشاوندان آغاز شد و اين مهم با نازل شدن آيه: و اَنْذِر عشيرتك الاقربين «خويشان نزديكت را هشدار ده»([9]) انجام يافت. نقل شده است حضرت رسول(ص) به علي(ع) فرمود غذايي آماده كند و آن گاه فرزندان عبدالمطلب را جمع كند تا با آنان سخن گويد و فرمان الهي را برايشان ابلاغ نمايد. به دنبال اين دستور حضرت علي(ع) غذاي مفصلي فراهم مي‏كند و همه فرزندان عبدالمطلب را دعوت مي‏كند. پس از صرف غذا وقتي رسول خدا(ص) خواست سخن خود را شروع كند ابولهب بر او پيشي گرفت و گفت: اين محمد شما را جادو كرده است و آن گاه مجلس را برهم زد. رسول خدا(ص) از علي(ع) روز ديگر همين مجلس را تشكيل دهد و در روز دوم پس از تمام شدن خوردن غذا رسول اكرم(ص) فرمود: اي فرزندان عبدالمطلب به خدا قسم هيچ جوان عربي نمي شناسم كه بهتر از آنچه من براي شما آورده ام، براي قوم خود آورده باشد. به راستي كه من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده ام و خداي فرموده است كه شما را به جانب او دعوت كنم. پس كدام يك از شما مرا كمك مي كند تا برادر من و خليفه من در ميان شما باشد؟

    نقل است وقتي كه هيچ كس پاسخي نداد، علي(ع) گفت: يا رسول الله؛ من تو را و اين كار را ياري مي دهم. پس از سخنان وي رسول اكرم(ص) فرمود: اين است برادر من، وصي من، خليفه من در ميان شما. پس از وي بشنويد و فرمانش ببريد. جمعيت حاضر در حالي كه مي خنديدند به پا خاسته مجلس را ترك كردند و حتي به ابوطالب با تمسخر گفتند: تو را امر كرد كه از پسرت بشنوي و اطاعت كني.

     

    دعوت علني عمومي پيامبر اكرم(ص) به اسلام

    وقتي در جريان دعوت از عشيره و خانواده رسول خدا(ص) با استهزا و تمسخر و سپس انواع تهمت و افتراء روبرو شد از اين بابت تا حدودي غمگين گشت و نگران شد كه اين كارها چه بسا مانع جدّي در راه انتشار دعوت او باشد خداوند تبارك به او فرمان داد كه دعوت خويش را آشكار سازد و از قريش براي پذيرش دين و تسليم در مقابل خداوند دعوت نمايد و از سوي ديگر تهديد كرد كه تمسخر كنندگان را به شدّت مجازات خواهد كرد. از اين رو نبايد نگران باشد بلكه بهتر است آنان را ناديده بگيرد. فاصدع بما تُؤمر و اعرض عن المشركين انّا كفيناك المستهزئين. پس آنچه را كه بدان ماموري آشكار كن و از مشركان روي بر متاب. ما به تحقيق شرّ ريشخندان را از تو برطرف خواهيم كرد.([10])

    خداوند در اين فرمان الهي برنامه آينده رسالت را اعلام فرمود و پيامبر خدا(ص) را فرمان داد كه از مشركان روي بگرداند و در برابر استهزاء كنندگان صبر و بردباري پيشه سازد و از اين بابت اندوهگين نباشد. رسول خدا(ص) فرمان خداوند را اطاعت كرد  و از همه مردم درخواست كرد كه به خداوند ايمان آورند نقل شده است: رسول خدا(ص) روي سنگي ايستاد و فرمود: اي قريش و اي مردم عرب؛ من شما را دعوت مي كنم كه بگوييد لا اله الّا الله و اين كه من رسول خدايم. شما را فرمان مي دهم كه از شرك و بت پرستي دست برداريد. پس مرا پاسخ دهيد تا بر عرب فرمان روايي كنيد و عجم فرمان بردار شما باشد و شما در بهشت پادشاه باشيد.

    اما قريش هم چنان با استهزاء به اين سخنان نگريستند و تعابير ناپسندي چون: پسر عبدالله جن زده شده است ، به تخطئه كار پيامبر خدا(ص) پرداختند.

    در برخي نقل ها هست كه مي خواستند به آن حضرت معترض شوند كه به خاطر ترس از عكس العمل ابوطالب از اين كار خودداري كردند.

    در روايت ديگر وارد شده است كه : پيامبر (ص) در دامنه كوه صفا ايستاد و قريش را خطاب كرد و فرمود: اگر به شما خبر دهم كه سپاهي از پس اين كوه به سوي شما مي آيد چه مي گوييد؟ گفتند: تصديقت مي كنيم چون هرگز دروغي از تو نشنيده ايم. آن گاه حضرت فرمود: من شما را از عذابي شديد بيم مي دهم ... ابولهب به پا خاست و فرياد زد: خداي ترا نابود كند براي اين مردم را به اينجا گرد آورده اي؟ مردم از اطراف حضرت پراكنده شدند. بعد آيه اي نازل شد كه تَبَّتْ يدا ابي لهبٍ و تَبْ

    وقتي قريش احساس كردند كه حضرت رسول(ص) در پيگيري رسالتش بسيار جدّي است تصميم گرفتند تا كاري كنند بر اين اساس، برخي از اقدامات و واكنش هاي اشرافيت مكه، در مقابل پيامبر (ص) و نو مسلمانان را مي توان به اختصار چنين دسته بندي كرد:

     

    الف) تلاش براي انزواي اجتماعي پيامبر(ص)

    با علني شدن دعوت پيامبر و گسترش نسبي گرايش مكيان به اسلام، اشراف مكه كوشيدند تا پيامبر را در انزواي اجتماعي قرار دهند و از اين طريق، هم زمينه موفقيت وي را در گسترش دعوت از ميان ببرند و هم امكان برخورد خصمانه مستقيم با او را فراهم كنند. تا اين زمان بني هاشم و هم پيمانان ايشان به حضرت رسول ايمان نياورده بودند، اما بر اساس حقوق عشيره اي، هرگز كمترين تعرّضي را به او، كه در سنّت اجتماعي جامعه عربستان، تعرض به بني‏هاشم محسوب مي گرديد، تحمل نمي كردند. همين پيچيده بودن و دشواري برخورد مستقيم با حضرت رسول باعث شد تا سران اشراف مكه براي وصول به دو هدف، يعني فراهم ساختن زمينه انزواي پيامبر و مهيا ساختن زمينه اجتماعي برخورد مستقيم با وي، به راهها و روشهاي گوناگوني متوسل شوند كه مهمترين آنها از اين قرار است:

     

    1- مذاكره با ابوطالب و جلب واكنش او

    برخلاف ابولهب عموي ديگر پيامبر، ابوطالب از همان آغاز دعوت و سپس در زمان دعوت خويشاوندان نزديك، در حمايت از برادرزاده خويش از هيچگونه مساعدتي دريغ نورزيد. براي اشراف قريش روشن بود كه تا وقتي كه حمايت ابوطالب از پيامبر ادامه دارد، با توجه به نفوذ فراوان وي در ميان مكيان، نمي توانند برخوردي يكپارچه و خصمانه با پيامبر داشته باشند. از اين رو، براي منع حمايت ابوطالب از رسول خدا به سراغ وي رفتند و به او گفتند:

    برادر زاده‏ات، به خدايان ما ناسزا مي‏گويد، دين ما را نكوهش مي كند، عقول و افهام ما را سبك مي شمارد و پدرانمان را گمراه مي داند. حال يا خودت چاره اي بينديش و او را از اين كارها باز بدار و يا آنكه وي را به ما واگذار، چرا كه تو هم همانند ما با او مخالفي.

    چون ابوطالب سخنان بزرگان قريش را شنيد، با ايشان آرام سخن گفت و نغز و زيبا به آنها پاسخ داد و آنها رفتند.

    با ادامه دعوت پيامبر و فراهم شدن زمينه ذهني بيشتر براي گرايش به اسلام، بزرگان مكه بار ديگر به سراغ ابوطالب رفتند و او را براي ترك حمايت پيامبر و كمك به انزواي اجتماعي وي، زير فشار شديدتري قرار داده و گفتند:

    اي ابوطالب تو از نظر سن، شرف و منزلت بر ما سبقت داري. از تو درخواست كرديم كه برادرزاده ات را از ما بازداري، ولي چنين نكردي. سوگند به خدا كه ديگر نمي توانيم بر ناسزاي پدران خويش، سبك شمردن عقول خود و عيبجويي خدايانمان صبر كنيم. يا خودت او را بازدار و يا آنكه ما بر ضدّ تو و او چندان عمل خواهيم كرد تا يكي از دو گروه هلاك شود.

    ابوطالب كه اين بار با تهديدي جدي و نگران كننده مواجه شده بود، رسول خدا را خواست و در حضور بزرگان قريش خطاب به او گفت: برادرزاده! جان خودت و مرا حفظ كن و تكليف را سخت تر نساز. رسول خدا(ص) در پاسخ فرمود:عمو! اگر قريش خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم قرار دهند كه از دعوت خويش دست بردارم، چنين نخواهم كرد. به موجب همين روايت، پيامبر كه تصور مي كرد، ابوطالب با طرح آن سخنان، از تداوم حمايت وي صرف نظر كرده است، اندوهگين و گريان عمو را ترك گفت. ابوطالب چون چنين ديد، پيامبر را فرا خواند و گفت: محمد! آنچه مي خواهي بگو. سوگند به خدا كه هيچگاه از ياريت دست برنخواهم داشت. و از اين پس آماده دفاع نظامي از محمد گرديد.

    حمايت صريح ابوطالب از پيامبر اسلام، رسول اكرم را آسوده خاطر و قريش را نگران ساخت. آنان اگرچه به نقشه قتل پيامبر نيز مي انديشيدند، اما خوب مي دانستند كه اجراي اين نقشه بدون رضايت ابوطالب، واكنش بسيار تند بني‏هاشم و هم پيمانان ايشان را به دنبال داشته مكه را درغرقاب خون خواهد افكند. به همين دليل به جاي تسليم شده به شعله هاي خشم، راه مذاكره و گفتگو با ابوطالب را دنبال كردند و اين بار با پيشنهادي تازه به سراغ بني هاشم رفتند و گفتند كه اي ابوطالب عُمارة بن وليد بن مُغَيْره را كه جواني شجاع، زورمند و زيباست نزد تو آورده ايم. او را به فرزندي بگير، و در مقابل از تو مي خواهيم دست از ياري محمد برداري و او را براي كشتن به ما بسپاري.

    شايد تا اين زمان تصوّر سران قريش از حمايت ابوطالب از پيامبر اين بود كه وي به جهت انتفاع از حقوق خاص او در ميان بني هاشم از برادرزاده خويش حمايت مي كند، اما رد پيشنهاد سران قريش از سوي ابوطالب نشان داد كه حمايت عموي پيامبر از آن حضرت ريشه ديگري دارد.

     

    2- سياست استهزا

    سياست استهزاي رسول اكرم(ص)، دومين گامي بود كه اشراف مشرك مكه براي رسيدن به مقصود خود در منزوي كردن پيامبر برداشتند. از مضمون برخي از آيات قرآني، مي توان دريافت كه حوزه اين روش استهزا گسترده بود و موجب آزردگي و دلتنگي حضرت رسول مي گرديد. در آيه 97 سوره حجر تصريح شده است كه:

    «ولقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون». (مي دانيم كه سينه ات از آن چه مي گويند تنگ مي شود)

    تمسخر پيامبر اسلام در ادعاي نبوت، معراج و مسخره كردن گزارشهاي مربوط به نعمتهاي بهشتي و تمسخر آن حضرت براي پيروي محرومان جامعه از او، برخي از زمينه هاي استهزايي است كه مي توان به قطعيت آنها در لابلاي گزارشهاي پراكنده پي برد. در آيه هفدهم سوره ص، خداوند به استهزاي پيامبر توسط مشركين، در باب نعمتهاي بهشتي تصريح مي كند. از مضمون آيه شانزدهم همين سوره درمي يابيم كه وقتي حضرت رسول به توصيف نعمتهاي بهشتي مي پرداخت، آنان حضرت را مورد استهزا قرار داده و از او مي خواستند كه به جاي وعده آخرت، آن نعمتها را در روي زمين  به ايشان بدهد. چنين استهزايي قلب پيامبر را مي آزرد و موجب اندوه وي مي گرديد. به همين جهت قرآن ضمن اشاره به آن تمسخر، از حضرت مي خواهد كه:

    «اصبر علي ما يقولون واذكُر عبدنا واود ذا الايه اِنّه اوّاب» (به آن چه مي گويند شكيبا باش و بنده توانمند ما داود را بياد بياور، كه بسيار توبه كار بود).

    در آيه 30 سوره يس نيز شايد براي دلداري پيامبر و مسلمانان و نيز براي خنثي سازي آثار استهزاء تصريح مي شود كه:

    «يا حسرةً علي العباد ما يأتيهم من رسولٍ الّا كانوا به يستهزءون». (افسوس بر بندگان، هيچ پيامبري به سوي ايشان نيامد، مگر آنكه او را ريشخند مي كردند).

    ابن اسحاق مشهورترين استهزاء كنندگان رسول خدا و پيشگامان اين امر را در مكه، اين پنج نفر نوشته است: اَسْوَد بن مُطلب، اَسْوَد بن عَبد يَغُوث، وَليد بن مُغَيْره،عاصِ بن وَائل، حارِثِ بن طَلاطَله.

     

     

    3- تهمت

    سومين حربه اي كه دشمنان اسلام براي منزوي كردن پيامبر در جامعه مكه پيش گرفتند، حربه تهمت بود. به گواهي قرآن در آيات اوليه سوره قلم، سران مشرك مكه وقتي از كشاندن پيامبر به سازش نااميد شدند، او را به جنون متهم كردند. وليد بن مغيره پيش از اين، آيات قرآن، تعاليم و سخنان آن حضرت را اساطير الاولين ناميده و كوشيده بود تا با اين ادعا منشأ آسماني اسلام را نفي كند. مشركان مكه چون تمام اين تلاشها را بي نتيجه ديدند، در واكنشي عصبي وسبكسرانه تهمتي به پيامبر وارد ساختند كه خود نيز بي درنگ به بي پايگي و بي تأثيري آن پي بردند.

    ظاهر آيات اوليه سوره قلم حاكي است كه اتهام جنون به حضرت رسول، رنج آور و ملال انگيز بوده است. به همين جهت خداوند، ضمن نفي اين اتهام و تأكيد بر خُلق برجسته پيامبر، از آينده روشن و پيروزي سخن مي گويد و او و پيروانش را به خاتمه اين فضاي دردانگيز مژده مي دهد.

    با گذشت ماه ها از آغاز علني، تلاشهاي گسترده اشراف قريش براي خاموش كردن دعوت به نتيجه نرسيده بود، تنگناها و فشارهاي فكري و عملي سران شرك البته آزار دهنده و مانع رشد سريع دعوت بود، اما باعث كمترين عقب نشيني پيامبر نشده بود. تا اين زمان غالب فشارها به خصوص تهمتهايي كه به پيامبر زده مي شد، -نظير تهمت جنون و زميني بودن سخنان وي- كاملا فردي و نامتشكل بود، به همين دليل وقتي سران قريش خود را در آستانه موسم حج ديدند، تصميم گرفتند تا تفسير خويش را از دعوت، هماهنگ ساخته از اين طريق مخالفتهاي خود را بر ذهن زائران خانه خدا مؤثرتر سازند. وليدبن مغيره كه اصلي ترين عنصر پيشنهاد كننده هماهنگي قريش در ايراد تهمتها به پيامبر بود، بزرگان معارض را در «مجمع تهمت هماهنگ» مخاطب ساخته گفت: اكنون موسم حج است و مردم از نقاط مختلف به مكه مي آيند. آنان داستان محمد را شنيده اند؛ بنابراين لازم است همگي درباره او يك سخن شويد و با پراكنده گويي و اختلاف، سخنان يكديگر را تكذيب نكنيد.

    اعضاي حاضر در «مجمع تهمت هماهنگ» پيشنهاد كردند كه بهتر است محمد را كاهن معرفي كنيم. وليد با اين پيشنهاد مخالفت كرد و گفت: سخن درستي نيست چرا كه عرب كاهنان را مي شناسد و محمد را با ايشان هماهنگ و منطبق نمي يابد. محمد نه همچون كاهنان زمزمه مي كند و نه همانند آنان مسجّع سخن مي گويد.

    برخي پيشنهاد كردند كه بهتر است او را ديوانه بناميم. وليد با اين پيشنهاد نيز مخالفت كرد و گفت: ديوانگان را ديده‏ايم و خصايص آنها را مي شناسيم. هيچ اثري از ديوانگي در او نيست و طبعاً كساني كه او را ملاقات كنند، ديوانه‏اش نخواهند يافت.

    برخي گفتند: بگوييم شاعر است. وليد گفت: او را نمي توان شاعر ناميد، چرا كه عرب اقسام شعر را مي شناسد و مي‏دانيم كه آنچه او مي‏گويد شعر نيست. گفتند پس بهتر است بگوييم محمد ساحر است. وليد گفت: عرب ساحران را نيز مي شناسد، جادوگران را ديده است و مي داند كه سخنان و كارهاي او ربطي به سحر و جادوگري ندارد.

    حاضران گفتند بهتر است تو خود بگويي كه او را چه بناميم. وليد علي رغم ناصواب شمردن تهمت ساحري به رسول خدا، گفت: سوگند به خدا كه سخنان محمد با حلاوت است و و اصل و ريشه آن مستحكم و پابرجا و ميوه آن پاكيزه و نيكوست. بدانيد كه هرچه درباره او بگوييد، مردم درخواهند يافت كه بيهوده و باطل است، ولي همان بهتر كه او را ساحر بناميم، زيرا سخنان او چون جادو ميان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر و خانواده و خويشاوندان جدايي مي افكند.

    قرآن كريم در سوره مدثر به همين كوشش بي ثمر وليد بن مغيره اشاره كرده و وي را مورد سرزنش قرار داده است:...

    نگاهي كرد، سپس رو ترش كرد و گره بر پيشاني آورد، از آن پس پشت كرد و با افاده تكبر كرد. سپس گفت: اين قرآن سحري است كه از مردم پيشين روايت مي شود. چيزي نيست جز سخن بشر.

    علي رغم زمينه سازي تبليغي گسترده اي كه مجمع تهمت به رهبري وليد بن مغيره پديد آورد و كوشيد تا پيامبر را ساحر معرفي نمايد، روند گرايش مكيان به اسلام نشان داد كه تهمت سحر نتيجه اي نداشت و نتوانست حقّانيت نبوت پيامبر را بپوشاند. به همين جهت هم مشركان قريش دايره تهمت خويش را به ساحري وي محدود ننمودند و تهمت جنون را نيز كه خود بيش از هر كس به پوچ بودن آن واقف بودند، بر تهمت سحر افزودند و همه جا تكرار كردند. آيات 6 سوره حجر، 36 سوره صافات، 15 سوره دخان و 29 سوره طور به خوبي نشان مي دهد كه تهمت جنون و تهمتهاي ديگري نظير كاهن، علي رغم عدم باور قريش به صحت آنها، استمرار داشته است.

     

    4- تطميع

    قدرت و آمريّت مطلقه، ثروت و شهوت، مجموعه رؤياها، آمال و غايت تلاش انسان در جامعه اشرافي مكه بود. محمد(ص) با سرسختي در دعوت توحيدي و تهاجم نظري بر ضدّ تمام ارزشهاي اعتقادي و اجتماعي جامعه شرك بنياد مكه، تمامي اشراف و كليت نظام اشرافي را در معرض تهديد قرار مي داد. اين در حالي بود كه تمام بني هاشم (جز ابولهب و همسرش) چه مسلمين آنان و چه مشركين آنها، مدافع حيات محمد(ص) بودند و سياست ايراد تهمت نيز عقيم ماند و اسلام روز به روز به درون خانه هاي مكه راه يافت و مكيان هرچه بيشتر با آيين نجات خويش آشنا شدند. چنين بود كه اصحاب دارالندوه بار ديگر در شرايطي كه همه فشارهاي پيشين را تداوم مي دادند، بر آن شدند تا با وعده تحقق تمام آمال اشرافيت به محمد، يعني حاكيمت، ثروت، و زيباترين همسر او را از سياست فروپاشي همه باورها و ارزشها و مناسبات حاكم در مكه بازگردانند. مكيان نمي دانستند كه تمام تكاپوي جان محمد در جهت خداست. او در متن غوغاي اجتماعي و در حال حضور در متن زندگي مادي و بدون عزلت در صحراها و واديها، سيما و چهره روح خود را همچون ابراهيم(ع) به سوي خداوند يكتا گردانده بود و به آفريدگار ثروت و لذت اتصال داشت.

    اصول پيشنهاد اشراف قريش به محمد(ص) آن بود كه وي از دعوت خويش دست بردارد و بر عقايد و سنن جاهلي نتازد. عُتْبَةِ بن رَبيعه، نماينده دارالندوه نزد پيامبر رفت و ضمن تجديد شكوه هاي اشراف از وي، پيشنهادهاي زير را براي سازش و تطميع مطرح كرد:

    1- آماده ايم تا براي تو آن اندازه ثروت و مكنت فراهم آوريم كه از همه ما توانگرتر شوي؛

    2- حاضريم در صورتي كه از دعوت خود دست برداري تو را به رياست و سلطنت خود بگماريم و هيچ كاري را بدون رأي و فرمان تو انجام ندهيم؛

    3- اگر جن زده شده اي و نمي تواني آن را از خود دور كني، حاضريم برايت پزشك بياوريم و هزينه وي را بدهيم؛

    پيامبر در پاسخ اين سخنان سبكسرانه، خطاب به عُتْبَه آياتي از سوره فصِّلت را تلاوت كرد. اين آيات عبارتند از:

    بسم الله الرحمن الرحيم

    1- حم.

    2- قرآن تنزيلي است از جانب خداوند رحمن و رحيم.

    3- كتابي كه آياتش تفصيل يافته و به زبان عربي براي مردمان خردمند نازل شده است.

    4- اين كتاب بشارت دهنده است و بيم رساننده. [اكثر مكيان] از پذيرفتن اندرزهاي الهي روي برمي تابند و حقيقت آن را نمي شنوند.

    و ...

    به گزارش سيره نويسان عتبه از شنيدن اين آيات دگرگون شده بود، به سوي اشراف بازگشت و درحالي كه اعتراف مي كرد كه قرآن نه سحر است و نه شعر و نه كهانت و جادوگري، از موضعي فرصت طلبانه و در يك جمع بندي مآل انديشانه براي حفظ نظام اشرافيت و اشراف مكه به ايشان پيشنهاد كرد كه:

    «اي گروه قريش سخنم را بشنويد و از محمد دست برداريد. سوگند به خدا با گفتاري كه من از او شنيدم خبري بزرگ در پيش است. اگر عرب بر او پيروز شدند كه هدف شما به دست آمده است، ولي اگر او بر عرب پيروز شود پادشاهي او، سلطنت شما و عزت او عزت شما خواهد بود و آنگاه سعادتمندترين مردم خواهيد شد.»

     

    ب) تجديد مذاكره با پيامبر و تطميع مجدد

    ناكامي اشراف قريش در تطميع پيامبر و نگراني از بني هاشم براي اتخاذ سياست هاي خشن، باعث شد كه مدتي بعد و در شرايطي كه مكيان شاهد رشد فزاينده اسلام بودند يك بار ديگر به سراغ پيامبر روند و با تجديد وعده هاي دنيوي، آن حضرت را از ادامه دعوت بازدارند.

    رسول خدا پس از شنيدن وعده هاي آنان پاسخ داد كه:

    اي قريش من براي فراهم كردن ثروت نيامده ام كه اموال شما را طلب كنم و بگيرم. من براي وصول به شرف و پادشاهي نيز مبعوث نشده ام. خداوند مرا به عنوان رسول مبعوث كرده و فرستاده و كتابي بر من نازل نموده و مرا فرمان داده است تا براي شما بشير و نذير باشم و دستورهاي الهي را به شما برسانم. خداوند مرا فرمان داده است تا شما را نصيحت كنم. اگر مرا و پيام مرا پذيرفتيد كه آن بهره و سود دنيا و آخرت شما خواهد بود، ولي اگر آن را انكار كرديد، من وظيفه و مأموريت دارم كه طريق صبر و مقاومت پيش گيرم تا زماني كه خداوند ميان من و شما حكم كند.[11]

    اشراف «مجمع تطميع» چون محمد(ص) را در مواضع خويش استوار ديدند، بر آن شدند كه پيامبر را براي انجام خواسته هاي فرا بشري زير فشار قرار دهند. آنان براي آنكه به زعم خويش آن حضرت را نزد عوام الناس ناتوان و فاقد قدرت ماوراي انساني جلوه دهند از وي خواستند تا از خداوند بخواهد كه:

    1- كوههاي بلند اطراف مكه هموار و زمين صاف و در آنها رودهايي همانند رودهاي شام و عراق روان گردد؛

    2- پدران اشراف و از جمله قصي بن كلاب زنده شود تا از وي درباره حقانيت و بطلان دعوت محمد سؤال كنند؛[12]

    3- فرشته اي فرود آيد و ضمن تأييد رسالت محمد(ص)، اشراف را نيز از او باز دارد؛

    4- سنگهايي از آسمان بر سر اشراف فرو بريزد.[13]

    متعاقب طرح هركدام از اين خواسته ها، پيامبر با آرامش و وقار پاسخ مي داد كه اي مردم من براي درخواست اين امور مبعوث نشده ام، بعثت من براي آن است كه بشير و نذير شما باشم. اگر سخنم را شنيديد، سود دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد، ولي در صورت انكار صبر و مقاومت وظيفه من است تا آنگاه كه خداوند ميان من و شما حكم كند.

    بي گمان اشراف در ادعاي خويش بر اينكه متعاقب تحقق خواسته هايشان به رسول خدا(ص) ايمان خواهند آورد، كمترين صداقتي نداشتند. درست است كه فهم آنها برابر فهم عوام بود و تفاوتشان با آنها تنها در توانمندي مالي، نه در فزوني فهم بود، اما بهر حال، آنان سالها حضرت محمد(ص) را در كنار خويش ديده بودند و مي شناختند و معترف بودند كه آن چه پيامبر مي خواند نه شعر است، نه جادو، نه كهانت و مانند اينها و در همان حال كه از همه فصيحان فصيح تر سخن مي گويد نه شيفته ثروت است و نه در التهاب  و آرزوي قدرت و شهوت. آيا اين انقلاب انديشه و دگرگوني رفتار و سلوك محمد و مهمتر از همه قالب و محتواي قرآن كه فصيحان عرب را به تحدّي مي‏خواند و بارها بزرگان اشراف را به تزلزل و شگفتي و اعجاب كشانده بود در نزد خردمندان كم بهاتر از صاف شدن كوهها و جاري گشتن نهرها بود؟

    محمد(ص) نيك مي دانست كه آن خواسته هاي نامعقول، بهانه استمرار لجاج است نه كوششي در طريق رهيابي به حقيقت. پيامبر كه مشركين مكه را به خوبي مي شناخت واقف بود كه حتي اگر از خداي خويش تحقق آن معجزات را مي خواست مشركين بازهم راه انكار پيش مي گرفتند و بعيد نبود كه تمامي آنها را هم به سحر و كهانت حمل كنند و بر باطل خويش پاي فشارند.

    پس در فرداي برآوردن آن خواسته ها آنچه مي ماند لجاج بود و كينه و نه هدايت. علاوه بر اين اگر محمد بر اين راه مي رفت، نه فردي به تأمل كشانده مي شد و رشد مي يافت و نه هدايتي از سر معرفت متحقق مي گرديد. وانگهي اگر فرض اين بود كه سران مشركين پس از اجابت خواسته هاي خود، به پيامبر ايمان مي آوردند، مگر روند استمرار دعوت جز آن مي شد كه رسول خدا براي اثبات حقانيّت دعوت خود به تعداد هر مشركي كه مي خواست مسلمان شود، كوهي جا به جا كند يا رودي در زمين جاري سازد؟ آيا انجام اين همه كه در حيطه قدرت مطلق خداي محمد بود، به هدفهاي رسالت محمد كه كمال نفس و عقل بود تحقق مي داد يا آنكه چهره رسول خدا را در تاريخ همطراز چهره ساحران نقش مي كرد؟ آيا جز اين بود كه در خوش بينانه ترين تحليل از نتايج اجابت آن درخواستها، مسلمين به مردي كه در مقام بندگي خدا و جايگاه بشري به اوج صعود كرده بود به چشم مردي مافوق و شخصيتي غيرقابل دسترس مي نگريستند نه «اسوه حسنه» و آنگاه همواره او را نه «بشر صاعد» بلكه «ملك نازل» مي‏يافتند.

    محمد(ص) بر تمام اين تمسخرها صبر كرد تا اسلام را ديانت كمالِ خرد معرفي كند نه آيين عوام الناس. خدايش نيز براي آنكه همه اين معاني به بشريت برسد، در پاسخ درخواستهاي سران اشراف، آياتي را بر پيامبر خويش نازل كرد و به محمد فرمان داد كه بر مقام بشري خويش تأكيد كند تا در آينده دور و نزديك خردمندان او را به بزرگي و رهبري شناسند و به رسالت او در عين اعتراف به جنبه بشري او ايمان آورند. دير زماني نيز نگذشت كه در پرتو صبر محمد غالب منكران بعثت پيامبر در مكه، پشت سر او به سوي كعبه نماز خواندند و بي تحقق آن خواسته ها محمد را به رسالت شناختند.

     

    استمداد از يهوديان يثرب

    با سرسختي محمد(ص) در مقابل تمام فشارهايي كه طي دوره دعوت علني بر او و يارانش وارد شد، اشرافيت قريش كه شاهد گسترش نفوذ آيين اسلام و تزلزل فزاينده بنيادهاي مشروعيت نظام فكري و اجتماعي حاكم بر جامعه مكه بودند بر آن شدند تا تدبيري ديگر به كار گيرند و چاره اي بينديشند.

    در همين ايام نَضْر بن حارث از اشراف اسطوره شناس مكي كه با داستانهاي اساطيري ايران آشنايي داشت، در تلاشي بسيار ناموفق، كوشيد تا با نقل اساطير تاريخي ايران، به مقابله قرآن و تعاليم پيامبر برود. او با اذعان به شكست تمام تلاشها و عدم تأثير تمام تهمتها، با تأكيد بر ضرورت چاره انديشيهاي جدي تر چنين گفت:

    اي قريش، بيش از اين خود را مغرور مداريد، كه اين كار كه محمد دعوي مي كند سخت تر از آن است كه شما مي‏پنداريد و محمد چون جوان بود و اين دعوي نكرده بود، شما او را امين مي گفتيد و هرچه وي گفتي او را راست مي د اشتيد. اين ساعت كه سپيدي در محاسن وي پيدا شد و اين دعوي آغاز كرد شما او را به دروغ  باز داده ايد. گاه او را شاعر گوييد و گاه او را ساحر مي خوانيد و گاه مي گوييد كه وي كاهن است و به خداي كه وي نه شاعر است و نه ساحر و نه كاهن، چرا كه من انفاس و دم ساحران بدانسته ام و بشناخته ام و نفس و دم محمد(ع) چون نفس و دم ايشان نيست و انواع شعر عرب بخوانده ام و موازين آن بدانسته ام و نظم سخن محمد چون نظم شعر ايشان نيست و اشارت و عبارت كاهنان بدانسته ام و با ايشان نشست و برخاست كرده ام و حركات و سكنات ايشان بديده ام و عبارت و اشارت محمد(ع) و حركات و سكنات او چون ايشان نيست و من اين سخنها از بهر آن گفتم تا بيش از اين شما غافل نباشيد و تدبير كار وي بجوييد كه اين كار كه محمد پيش گرفته است، بزرگتر از آن است كه شما صورت بسته ايد.[14]

    سخنان نضربن حارث اشرافيت هراسان مكه را بسيار هراسان تر كرد. آنان در يك بررسي سريع ديگر، به همان نضر و عُقْبَةِ بن اَبي مُعيط مأموريت دادند كه به يثرب روانه شوند و از طريق رايزني با علماي يهودي اين شهر، براي خاموش كردن دعوت پيامبر تدبيري بينديشند.

     

    ج) ناكامي در انزواي اجتماعي پيامبر و اتخاذ سياست هاي خشونت بار

    جامعه عربي كه پيامبر در آن مبعوث شد، علي رغم اديان و باورهاي متعدد آن، از جمله جوامعي بود كه نه تنها وجه غالب باورهاي رايج در آن، جهانشناسي صريح شرك بود، بلكه فزون تر از آن، تمام اركان مناسبات فردي و اجتماعي اش را نيز شرك تكوين بخشيده و استوار داشته بود. در اين جامعه، چه مطابق باورهاي انسان شناسي و چه براساس حقوق رايج، نه تنها اشراف بر بردگان و تهيدستان برتري ذاتي داشتند، بلكه برخي از قبايل نيز به دلايل شرافت خون و نسب بر ديگر قبايل فروتر، برتر بودند. در اين جامعه و به خصوص در ميان جوامع شهري آن، حقوق شهروندي و تمام حقوق ويژه ناشي از حقوق قبيله، تنها به اشراف و در مرتبه بعد، به وابستگان خوني و نسبي تعلق داشت. انسانهاي خارج از حصار حقوقي قبيله و شهر، تنها به اعتبار حقوق جوار، حلف و نظاير آن مورد حرمت نسبي قرار داشتند، نه به اعتبار انسان بودن و شناسايي حقوق انساني. به عبارت ديگر: مفهوم انسان واقعي در جامعه اشرافي، به اشراف محدود مي گشت و حقوق انساني نيز محدود به حقوق اشرافي بود.

    با عنايت به همين معنا و رهيافت يا توجه به تمايز انسانها از يكديگر، مي توانيم دريابيم كه كه در انديشه اشرافي نه تنها بردگان، بلكه تمام انسانهاي به ظاهر آزاد، اما فاقد حسب و نسب، در حقيقت انسان نماهايي بودند كه به سبب وجود اشراف و براي ارائه خدمت به ايشان حق حيات و تكاپو داشتند، نه به حكم انسانيت و حقوق انساني.

    بنابر گزارشهاي موجود در منابع اوليه و اصلي، اشراف مكه پس از مواجه شدن با سرسختي پيامبر و ايستادگي مسلمانان و وقوف به سازش ناپذيري ايشان، برآن شدند كه با قتل حضرت رسول(ص) ([15]) به تمام نگراني هاي خويش پايان دهند، اما چون با مقاومت و واكنش تند شيخ صاحب نفوذ بني هاشم، يعني ابوطالب مواجه گشتند([16]) و دريافتند كه قتل محمد(ص) نه تنها تمام بني هاشم، بلكه غالب متحدان قبيله اي آنان را به واكنش تند خواهد كشاند، از انديشه قتل حضرت رسول روي برتافتند و چون تمام زمينه هاي عيني در ساخت جامعه قبيله اي مكه براي آزار نو مسلمانان فاقد حسب و نسب، يا «موالي» و بردگان و عناصر فاقد حمايت قبيله اي فراهم بود، بيدرنگ به آزار و شكنجه آنها روي آوردند. بي گمان هدف اصلي اين سياست، ايجاد محيط ارعاب و خشونت براي محدود كردن ابعاد گرايش به اسلام بود.

    برخي از شيوه هاي شكنجه اشراف قريش نسبت به نو مسلمانان بي پناه كه حتي پيامبر و ديگر مسلمانان برخوردار از حمايت قبيله اي نيز نمي توانستند، كمترين كمكي به آنان كنند عبارت بود از:

    1- تازيانه زدن و كشاندن بر روي ريگ هاي داغ و تفتيده؛

    2- ممانعت از خوراك (شكنجه گرسنگي)؛

    3- بازداشتن از نوشيدن آب (شكنجه تشنگي)؛

    4- قرار دادن در زير آفتاب داغ و سوزان و چوب زدن؛

    5- بستن بر روي زمين و نهادن سنگ بزرگ بر روي شكم و دنده ها؛

    نام مشهورترين شكنجه شدگان در كتب سيره از اين قرار است:

    1- بلال حبشي، مولاي جُمَح و برده اُمية بن خلف؛

    2- عامر بن فُهَيْره شهيد بِئر مَعُونَه،

    3- صُهَيْب بن سنان رومي،

    4- خبّاب بن اَرَتْ،

    5- ابو فُكُهْيه، برده صَفْوان بن اُميه كه توسط امية بن خلف شكنجه مي شد،

    6- ام عُمَيس (ام عنيس) كنيز بني زهره يا بني تميم بن مرّه كه اسود بن عبد يغوث او را شكنجه مي داد،

    7- زنّيره، كنيز بني عدي كه توسط عمر شكنجه مي شد،

    8- نَهْديّه و دخترش، كنيزان زني از بني عبدالدار،

    9- لُبَيْنه كنيز بني مؤمل، طايفه اي از بني عدي بن كعب كه عمر او را شكنجه مي كرد،

    10- ياسر بن عامر عَنَسي،

    11- سميّه همسر ياسر، نخستين شهيد زن و اولين شهيد در تاريخ اسلام،

    12- عمار ياسر.

    ابن اسحاق از ابن عباس روايت كرده است كه: «صحابه پيغمبر(ع)، در غذاب كفار به حدي رسيدند كه ايشان را رخصت كلمه كفر بودي كه به ظاهر بگفتندي و خود را از عذاب ايشان خلاص دادندي. والله هوالعَفوّ».([17])

    گستردگي شكنجه و كيفيت طاقت فرساي عذابها و نيز صعوبت مقاومت در آن شريط را مي توان از خلال آيات مكي مشتق از واژه صبر، دريافت. در همين زمان خداوند براي افزايش توان مقاومت مسلمين و تقويت روحيه آنان آيات متعددي از قصص انبياي تحت شكنجه و آزار و نيز امتهاي آنان فرو فرستاد و با تصريح و تلويح دوران شكنجه را دوره آزمون و ابتلاي موقت براي وصول به كمال معرفي كرد.

    با توفيق اشراف قريش در واداشتن تعدادي از مسلمين و ارتداد و ايجاد فضاي رعب براي مسلمين، ابعاد آزار و شكنجه هاي غيررسمي، اما بسيار دردآور، از جمله افزايش تهمت سحر و جنون به حضرت رسول و نيز تعرض مستقيم به آن حضرت و محدود كردن دايره فعاليتها، حتي عباداتي چون نماز نيز براي پيامبر گسترش يافت. مشهورترين تعرض مستقيم به پيامبر، همان است كه به برخورد شديد حمزه با ابوجهل منجر گرديد و زمينه اسلام آوردن حمزه شد.[18]

     

    عكس العمل مشركان مكه در برابر پيمان عقبه

    وقتي دومين پيمان عقبه بين رسول خدا(ص) و گروهي از مردم يثرب بسته شد، خبر اين كار در ميان قريش به سرعت پخش شد و موجب نگراني و ترس آنها گشت. چون با اين كار مسلمانان پايگاهي و پشتيبان هايي پيدا كردند و حالا از اين به بعد چه بسا مسلمانان تمام قوا و نيروهاي متفرق خود را گرد آورده و به نشر آيين توحيد بپردازند و بت پرستي رايج در مكه را به صورت جدّي با خطر مواجه كنند. لذا سران قريش فرداي شبي كه دومين پيمان عقبه بسته شده بود با خزرجيان حاضر در مكه تماس گرفتند و به آنها گفتند به ما گزارش داده اند كه شما شب گذشته با محمد در عقبه پيمان دفاعي بسته ايد و به او قول داده ايد كه بر ضد ما قيام كنيد. آنها سوگند ياد كردند كه هرگز دوست نداريم آتش جنگ بين ما و شما روشن شود ما چنين كاري انجام نداده ايم.[19]

    سران قريش به ناچار از آنها دور شدند و براي انجام تحقيقات بيشتر مجلس را ترك كردند و از طرف ديگر حاضران در مجلس تصميم گرفتند پيش از فاش شدن رازشان مكه را ترك كنند و بدين وسيله آنها زود از مكه خارج شدند و اين كار خود سبب سوءظن سران قريش شد و فهميدند جريان پيمان عقبه حقيقت داشته است لذا به تعقيب آنها پرداختند و حتي يكي دو نفر از آنها را گرفته و سخت كتك زدند.

    در هرحال حمايت يثربيان از تازه مسلمانان اشراف مكه را سخت نگران كرد و گويي از خواب غفلتي بيدار شده اند دوباره فشار بر پيروان رسول(ص) را شدّت بخشيدند و وقتي فشارها زيادتر شد از پيامبر اكرم(ص) استمداد كردند كه حضرت فرمود: بهترين نقطه براي شما همان يثرب است شما مي توانيد با كمال آرامش يكي يكي به طرف يثرب مهاجرت كنيد.

    پس از صدور فرمان مهاجرت، مسلمانان به بهانه هاي مختلف از مكه بيرون آمده به سمت يثرب به راه افتادند. قريش هم سخت مراقب بود كه كسي خارج نشود چون مي دانستند اگر مسلمانان پايگاهي در يثرب پيدا كنند بالاخره با توانمند شدن براي اشراف مكه خطراتي در پي خواهند داشت. ولي چون مسلمانان مصمم بودند كه بروند طولي نكشيد كه اغلب مسلمانان خارج شدند كار به جايي رسيد كه جز رسول خدا(ص) و علي(ع) و عده اي از مسلمانان كس ديگري باقي نماند. اين وضع بر وحشت قريش افزود. سران آنها در دارالندوه گرد آمدند تا براي علاج اين مشكل به چاره انديشي بپردازند

    اجتماع در دارالندوه و تصميم در آن

    هميشه به هنگام بروز مسائل و پيش آمدهاي مهم سران قريش در محلي به نام دارالندوه جمع مي شدند و به تبادل افكار  مي پرداختند. وقتي خبردار شدند كه رسول خدا(ص) و پيروانش در يثرب(مدينه) پايگاه مهمي پيدا كرده اند و يثربيان متعهد شده اند كه از آنها حفاظت و حمايت كنند و بر اين اساس بسياري از مسلمانان از مكه به يثرب مهاجرت را شروع كرده اند فوراً سران قريش يك جلسه مشورتي در دارالنده منعقد كردند در مورد حمايت اوسيان و خزرجيان از پيروان پيامبر اسلام(ص) به بحث پرداختند و اينكه چه بايد بكنند و در لابلاي بحث ها سخن از اين ميان آمد كه ما اگر مي خواهيم از اين خطر براي هميشه نجات پيدا كنيم بايد به گونه اي محمد(ص) را به قتل برسانيم اما در شيوه اين كار اختلاف نظر پيدا كردند. برخي گفتند يك نفر شجاع مرد توانا او را بكشد و همه سران قريش ديه او را به بني هاشم بدهند. برخي گفتند نه خير كشتن او صلاح نيست ما بايد او را زنداني كنيم جلو انتشار آيين او را بگيريم بعضي گفتند: محمد را بر شتر چموشي سوار كنيم و هر دو پايش را ببنديم و شتر را رم بدهيم تا او را به ديوار و كوه و سنگ بكوبد به اين ترتيب او كشته شود اما هيچكدام از اين نظرها پذيرفته نشد گويا ابوجهل يا شخص ديگر چنين پيشنهاد كرد كه افرادي از تمام قبايل انتخاب شوند و شبانه به صورت دسته جمعي به خانه محمد هجوم ببرند و او را در خانه اش به قتل برسانند. بديهي است كه بني هاشم توان جنگيدن با همه قبايل را ندارند. اين نظريه مورد پذيرش جمع قرار گرفت. قرار شد با فرا رسيدن شب آن افراد مأموريت خود را انجام دهند.[20]

     

    هجوم مخالفان به خانه وحي

    نقل شده است وقتي سران قريش تصميم بر هجوم به خانه پيامبر(ص) را گرفتند، فرشته وحي الهي نازل شده و از نقشه شوم آنها پيامبر خدا(ص) را آگاه ساخت: وَ اِنْ يمكُرُ بكَ الذين كَفَروُا لِيُثبُوك او يقتلُوك او يُخرجُوك و يمكرون و يمكُر الله و اللهُ خيرُ الماكرين: هنگامي كه كافران بر ضد تو فكر مي كنند تا تو را زنداني كنند يا بكشند و يا تبعيد نمايند، آنان با خدا از در حيله وارد مي شوند و خداوند حيله آنها را به خودشان برمي گرداند.[21]

    و رسول خدا(ص) از طرف خدا مامور شد كه عازم سفر به سوي يثرب شود. براي اينكه گرفتار ماموران بي رحم اشراف قريش نشوند بايد تدبير درستي مي انديشيدند. بر اين اساس نخست علي(ع) را به جاي خود در خانه گذاشتند تا اگر مشركان به خانه آمدند ببينند كه كسي در رختخواب خوابيده است و گمان كنند وي از مكه خارج نشده است و درحالي كه آنها خانه را در محاصره خود داشتند پيامبر خدا(ص) فرصت بيابد از مكه دور شود. نقل مي كنند رسول خدا(ص) به علي(ع) فرمود: امشب در جاي من بخواب زيرا از طرف مخالفان نقشه اي براي قتل من كشيده شده است من بايد به مدينه مهاجرت كنم.

    علي(ع) از آغاز شب در جاي پيامبر خدا(ص) خوابيد پاسي از شب كه گذشت چهل نفر از ماموران قريش اطراف خانه را محاصره كردند. وقتي از روزنه اي به داخل نگاه كردند وضع خانه را عادي ديدند و خيال كردند كه خود پيامبر خدا(ص) در رختخواب در حال استراحت اند. گروهي از ماموران در صدد برآمدند كه همان لحظه به خانه هجوم بياورند ولي ابولهب گفت زنان و فرزندان بني هاشم در خانه هستند نبايد به آنها آسيب برسد صبر كنيد تا صبح شود بعد هجوم كنيد تا ديگران هم ببينند كه يك نفر محمد را به قتل نرسانده است. همه توافق كردند كه بامدادان كه هوا روشن شد نقشه خود را عملي كنند.[22]

    از آن طرف رسول خدا(ص) در اوايل شب از يك راه غير عادي به سمت مدينه راه افتاد تا اگر ماموران قريش او را تعقيب كردند به او دست نيابند.

    در هرحال وقتي سپيده زد ماموران به خانه هجوم كردند و به اتاق رسول خدا(ص) وارد شدند. علي(ع) را در جاي رسول اكرم(ص) ديدند و اثري از پيامبر نديدند و بسيار خشمگين شدند. آنها ابولهب را مقصر دانستند كه اجازه حمله به خانه را در اول شب نداد. قريش از اينكه توطئه آنها نقش بر آب شده بود سخت عصباني شدند. اما با خود فكر كردند كه پيامبر خدا(ص) در اين مدت كم نمي تواند خيلي دور شده باشد يا در مكه پنهان شده و يا در راه مدينه است. لذا به تعقيب او پرداختند.

     

    ليلة المبيب

    جانبازي علي(ع) در شبي كه سران قريش قصد كشتن رسول خدا(ص) را داشتند بسيار شكوهمند بود. خوابيدن حضرت علي(ع) در جاي پيامبر خدا(ص) نمونه بارزي از عشق كم نظير آن حضرت به حقيقت است. اين جانبازي در آن شرايط به اندازه اي ارزش داشت كه خداوند در قرآن آن را ستوده و آن را جانبازي در راه كسب رضايت الهي ناميده است آنجا كه مي فرمايد: و مِن النّاسِ مَنْ يَشرِي نَفْسَهُ ابتغاءِ مرضاتِ اللهِ و اللهُ رؤفٌ باعباد. «برخي از مردم با خدا معامله نموده و جان خود را براي رضايت خدا، از دست مي دهند، خدا به بندگان خود مهربان است.[23]

    حضرت علي(ع) در اين باره ضمن سرودن شعري مي فرمايد: من با جان خود بهترين كسي را كه به روي زمين قدم گذاشته و بهترين مردي كه خانه خدا و حجر اسماعيل را طواف كرده است، حفظ كردم. آن شخص عالي قدر محمدبن عبدالله است و من هنگامي دست به اين امر زدم كه كافران بر ضد وي نقشه مي كشيدند. در اين موقع خداي بزرگ او را از مكر آنها حفظ كرد، من در بستر وي شب را به صبح رسانده و در انتظار دشمن بودم و خود را آماده مرگ و اسارت كرده بودم.[24]

    در مورد اين فضيلت بزرگ حضرت علي(ع) در تفاسير بحث شده است و نزول آيه مذكور را در باره آن حضرت مسلّم دانسته اند.

    اما باز دشمنان در فرصت هاي مختلف با شيوه هاي گوناگون خواسته اند اين فضيلت را منكر شده يا كم اهميت جلوه دهند. نقل شده است معاويه چهارهزار درهم به سمرةبن جندب داد كه اين فضيلت را براي ابن ملجم مرادي ذكر كند و متاسفانه برخي ساده لوح بدون توجّه به اين واقعيت كه در موقع اين واقعه چه بسا عبدالرحمان در حجاز نبود يا اصلا تولد نيافته بود.

    و ابن تميمه گفته است كه: خوابيدن علي(ع) در بستر رسول خدا(ص) فضيلت نيست چون فهميده بود آسيبي آن شب به وي نخواهد رسيد.[25]

    اولاً اين حرف ابن تميمه ندانسته ايمان علي(ع) را به سخنان رسول خدا(ص) به اثبات رسانده كه علي(ع) آن قدر به پيامبر خدا(ص) باور داشت با حرف او كه به شما آسيبي نمي رسد اطمينان يافت و در جاي او خوابيد. پس ابن تميمه خود اثبات عاليترين ايمان را به علي(ع) با اين حرفش كرده است.

    ثانياً: در خيلي از نقل هاي تاريخي اين عبارت است كه: آسيبي به تو نخواهد رسيد نيست.[26] بر طبق برخي نقل ها وقتي علي(ع) پس از شب هجرت پيامبر خدا(ص) در شب هاي ديگر وقتي مخفيانه به حضور رسول خدا(ص) در مخفي گاهش رسيد رسول اكرم(ص) به او فرمود: از ناحيه دشمنان به تو آسيبي نخواهد رسيد. بعلاوه اشعار خود حضرت علي(ع) گوياست كه وي در هنگام  خوابيدن در جاي پيامبر(ص) خبر نداشت كه آسيبي به او نمي رسد.[27]

     

    وقايع هجرت پيامبر خدا(ص) از مكه تا مدينه

    وداع با مكه: از ابن عباس نقل شده است كه پيامبر اكرم(ص) هنگام خروج از مكه فرمود: اي مكه به خدا سوگند، من از تو خارج مي شوم و مي دانم كه تو محبوب ترين و كريم ترين سرزمين خدا نزد او هستي و اگر اهل تو مرا بيرون نرانده بودند [هرگز] از تو خارج نمي شدم.[28]

    در برخي روايات آمده است كه پيامبر ميان مسجدالحرام ايستاد و به بيت خدا توجه كرد و فرمود: من مي دانم كه خدا خانه‌ي محبوب تر از تو براي خود قرار نداده است و [هيچ] سرزميني محبوب تر از نزد تو نزد او نيست. من با ميل خود از تو خارج نشدم مشركان و كافران مرا از تو بيرون راندند.

    ابونعيم نقل مي كند وقتي پيامبر خدا مي خواست از مكه به سوي مدينه حركت كند فرمود: حمد خدايي راست كه مرا آفريد و من چيزي نبودم. بارخدايا! خدا مرا بر ترس و سختي هاي روزگار و مصيبت ها ياري كن. خدايا در سفر همراهيم كن و جانشين من باش و آنچه به من از رزق بخشيده اي، برايم مبارك گردان و مرا در برابر خود فروتن كن و بر اخلاق پسنديده موفق ساز [پروردگار] مرا محبوب خود گردان و [كار مرا] به مردم وامگذار. تو پروردگار من و [خداي] مستضعفان هستي [خداوندا] به كرامت تو كه به واسطه آن، آسمان ها و زمين درخشيد و ظلمت ها زدوده شد و امر اولين و آخرين اصلاح گرديده پناه مي برم از اينكه خشم تو بر من وارد شود و سخط تو بر من نازل گردد. به تو پناه مي برم از زوال نعمت و عارض شدن نقمت و نكبت و دگرگوني عافيت و جميع خشمت. عتاب از كوتاهي ها به تو اختصاص دارد. مرا هر قدر قدرتمند باشم، باز نيرويي نيست مگر به عنايت تو.[29]

    پيامبر خدا(ص) در غار ثور: آن چه مسلّم است اين كه پس از خروج از مكه نخستين شب و دو شب پس از آن را پيامبر خدا(ص) در غار ثور  سپري كرده اند. اين غار در جنوب مكه واقع شده است. نقل است هنگامي كه مشركان در اطراف خانه پيامبر كمين كرده بودند تا وي را در دل شب به قتل برسانند، آن حضرت به كمك امدادهاي غيبي از خانه خارج شد و هيچ يك از مشركان متوجه خروج ايشان از آنجا نشدند. و بر طبق برخي از نقل ها رسول خدا(ص) پيش از غروب از خانه خارج شده بودند و در هرحال آن شب پيامبر(ص) به همراه ابوبكر در غار ثور پناه مي گيرند. مشركان همه جاهايي را كه احتمال مي دادند شايد پيامبر خدا(ص) به آنجا رفته باشد زير پا مي گذارند. از نگهبانان و جستجوگران و ردّ پا شناسان ماهر كمك مي گيرند و حتي اعلام مي كنند هر كس خبري از مخفي گاه رسول خدا(ص) بياورد به او صد شتر جايزه داده خواهد شد. اما هرچه بيشتر گشتند اثري نيافتند. در روايت تاريخ نويسان هست كه ابوكرز قيافه شناس متخصص در تشخيص ردّ پا تا نزديك غار ثور ردّ پاي پيامبر(ص) را دنبال كرد. ولي از آنجا به بعد درمانده شد و احتمال هم داد كه شايد رسول خدا(ص) در غار پناه گرفته باشد. وقتي كسي را فرستاد تا غار را بررسي كند: آن فرد تا در غار آمد ولي ديد كه تارهاي عنكبوت بر دهانه غار تنيده شده است و كبوتران وحشي هم در آنجا تخم گذاشته اند. بدون اينكه به غار وارد شود، بازگشت و گفت كسي در غار نيست.[30] چون احتمال نداد با وجود آن تارها و آن لانه كبوتران بتواند وارد غار شود و مشركان تا سه شبانه روز به جست وجو پرداختند اما بعد از آن نا اميد شده دست از جست وجو برداشتند.

    نقل است وقتي ماموران قريش نزديك غار مي آيند ابوبكر دچار وحشت مي شود. رسول خدا(ص) وقتي اضطراب او را مي بيند مي فرمايد: «لا تَخَفْ انّ الله معنا»: نترس خداوند با ماست.[31] باري رسول خدا(ص) هم چنان در غار بوده و در اين مدت چند نفر از محل اختفاي آن حضرت خبردار بودند و براي آن حضرت و ابوبكر غذا مي آوردند و اخبار و فعاليت هاي مكيان را مي رساندند از جمله آن افراد بودند:حضرت علي(ع)، هند بن ابي هاله، عبدالله بن ابي بكر، عامر بن فهيره (غلام ابوبكر). ابن اثيري مي نويسد فرزند ابوبكر شب ها رسول خدا(ص) و پدرش را از تصميم هاي قريش آگاه مي كرد. وي شبها مسير گوسفندان را به گونه اي انتخاب مي كرد كه از نزديكي غار عبور كنند تا هم پيامبر و ابوبكر از شير گوسفندان استفاده كنند و عبدالله هنگام بازگشت، جلوي گوسفندان راه مي رفت تا ردّ پاي او از بين رود و كسي متوجه رفت وآمد او به نزديك غار ثور نگردد.

    در امالي مرحوم صدوق آمده است كه در يكي از شب ها علي(ع) و هند بن هاله (فرزند خديجه) در غار ثور به حضور رسول خدا(ص) رسيدند. پيامبر(ص) از آنان خواست كه دو شتر براي آنان تهيه كنند. ابوبكر گفت: من از پيش شتر آماده كرده ام. پيامبر خدا(ص) فرمود: من به شرط پرداخت قيمت شترها آن ها را مي پذيرم. سپس به علي(ع) دستور داد قيمت شترها را بپردازد و در روايتي آمده است كه به دستور رسول(ص)، علي(ع) در شب چهارم سه شتر به همراه راهنمايي امين به نام اُرَيقط به طرف غار فرستاد. سپس رسول(ص) و ابوبكر از غار خارج شدند و به سمت يثرب به راه افتادند.

    در روايت ديگري هست در همان شب رسول خدا(ص) به علي(ع) فرمود: در روز روشن با صداي رسا در مكه اعلام كن كه هركس پيش محمد امانتي دارد[32] يا از او طلبكار است بيايد و امانت و طلب خود را بگيرد و آن گاه همه آن امانات را به ايشان تحويل بده و سپس درباره مسافرت فواطم (فاطمه زهرا(س) و فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر زبير) مطالبي را سفارش كرد و در همين جا بود كه فرمود: اِنّهم لَنْ يَصلُوا اِليك من الآن بشئٍ تُكْرَهَهُ. از اين به بعد آسيبي به تو از ناحيه آنها نخواهد رسيد.[33]

    پس از انجام اين ماموريت علي بن ابيطالب(ع) در شبي تاريك از راه ذي طوي ره سپار مدينه شد. نقل مي كنند نگهبانان قريش حضرت را تعقيب كردند و در منطقه ضجنان به او رسيدند. وقتي علي(ع) ديد آنها در تصميم خود مبني بر برگرداندن علي(ع) و همراهانش مصمم هستند او هم تصميم گرفت با آنها به نبرد بپردازد. بر اين اساس فرمود: هركس مي خواهد بدن او قطعه قطعه گردد و خونش ريخته شود نزديك آيد و مانع حركت ما شود. وقتي مشركان ديدند علي(ع) هم آماده جنگ شده است عقب نشيني كردند و به مكه بازگشتند و علي(ع) و همراهانش به سوي يثرب به راه افتادند.

     

    تعقيب پيامبر خدا(ص) توسط سراقة بن مالك

    رسول خدا(ص) پس از خارج شدن از غار ثور حدود چهارصد كيلومتر بايد مسافتي را طي مي پيمودند تا به يثرب مي رسيدند. بديهي است كه پيمودن اين راه در گرماي سوزان و درحالي كه دشمنان هم در پي او بودند به راحتي ميسر نبود لذا آن حضرت با احتياط تمام با يك طرح دقيق از راه مناسب به سمت يثرب حركت مي كنند. نقل است كه روزها را به استراحت در جاهاي امن مي پرداختند و شب ها حركت مي كردند با اين همه يك نفر شتر سوار پيامبر و همراهانش را مي بيند و به انجمن قريش خبر مي دهد كه در فلان منطقه حضرت را با همراهانش ديده است. به دنبال اين خبر سراقة بن مالك براي اين كه جايزه تعيين شده براي دستگيري پيامبر(ص) را تصاحب كند ديگران را منصرف ساخته خود به تعقيب مي پردازد و در محلي كه كاروان رسول(ص) در آن به استراحت مي پرداخت به آنها رسيد. ابن اثير نوشته است ابوبكر از ديدن سراقة بن مالك بسيار ناراحت و نگران مي شود كه دوبار رسول خدا(ص) آيه «لا تحزن انّ الله معنا» را براي وي مي خواند.[34] سراقه با غرور نزديك مي آيد و بسيار خوشحال است كه جايزه بزرگ قريش يعني صد شتر نصيب او خواهد شد. رسول اكرم(ص) در اين حال دست بر دعا برداشته عرض مي كند: پروردگارا ما را از شرّ اين مرد نجات ده. طولي نمي كشد كه اسب سراقة رم كرده و او را بر زمين مي زند او اين كار را يك پيشامد عادي نمي داند لذا با التماس از رسول خدا(ص) مي خواهد كه او را ببخشد و غلام و شتر او را هم بپذيرد كه پيامبر(ص) از آن كار خودداري مي كند و مي فرمايد: مرا نيازي به تو نيست.

    علامه مجلسي نقل كرده است كه پيامبر اكرم(ص) وقتي ديد كه سراقة از كار خويش پشيمان شده است به او فرمود: برگرد و ديگران را از تعقيب ما منصرف كن، آن گاه سراقة برمي گردد و هركس را در مسير مي بيند مي گويد: در اين مسير اثري از محمد نيست.[35]

     

    پيامبر خدا(ص) در خيمه ام معبد خزاعيّه

    در مسير عبور رسول خدا(ص) از مكه به يثرب از جمله ماجراهايي كه پيش مي آيد برخورد حضرت به خيمه ام معبد است. نقل شده است وقتي كاروان كوچك رسول(ص) به سمت يثرب مي آمد ناگهان از دور چشم شان به خيمه اي مي افتد به آن نزديك مي شوند تا از آن غذايي تهيه كنند. چون به كنار خيمه مي رسند معلوم مي شود خيمه از آنِ زن دلير و با فضيلتي به نام ام معبد خزاعيه است كه در كنار آن گوسفند بود. حضرت خطاب به وي مي‏فرمايد: ام معبد آيا اين گوسفند شير دارد؟ زن جواب مي‏دهد: اين حيوان به جهت خشك سالي آن چنان ناتوان شده است كه به همراه گله نمي تواند به صحرا برود. رسول خدا(ص) دعا مي كند و از خداوند مي‏خواهد كه اين گوسفند را براي آن زن مبارك كند و در نتيجه دعاي حضرت گوسفند جاني مي گيرد آن گاه حضرت ظرفي خواسته از آن گوسفند شير مي دوشد. نخست از شير به ام معبد سپس به ديگر همراها داد. همه از آن شير خوردند و نقل است ام معبد فرزند مريضي داشت از رسول خدا(ص) خواست به او دعا كند. در اثر دعاي حضرت فرزند وي نيز شفاي كامل پيدا كرد. بعد رسول(ص) از آنجا كوچ مي كند وقتي شوهر ام معبد از صحرا به آنجا مي آيد و از جريان آمدن رسول(ص) خبردار مي شود به ام معبد مي گويد بدون ترديد مهمان تو همان رسول خداست. او همان پيامبري است كه اهل مدينه در انتظار اويند. نقل است همسر ام معبد سپس تصميم گرفت نزد رسول خدا(ص) برود. وقتي به خدمت حضرت رسيد او و خانواده اش به پيامبر اكرم(ص) ايمان آوردند.[36]

     

    برخورد رسول خدا(ص) با عبدالله مسعود

    يكي از وقايع مسير مدينه در جريان مهاجرت رسول خدا(ص) برخورد آن حضرت با نوجواني است كه مشغول چرانيدن گوسفندان بود. وقتي رسول خدا(ص) از وي شير طلب مي كند، عبدالله اين واقعه را چنين توصيف كرده است: من نوجواني بودم و چوپاني گوسفندان عقبة بن ابي معيط را مي كردم روزي رسول خدا(ص) و ابوبكر را ديدم كه از دست مشركان گريخته بودند. آنها به من گفتند: مقداري از شير به ما مي دهي؟ گفتم: اينها امانت است آن گاه گوسفند خودم را كه هنوز زمان شير دادنش فرا نرسيده بود به آنها نشان دادم و گفتم: اين گوسفند مال خودم است، ولي هنوز وقت شير دادن اش فرا نرسيده است. سپس رسول خدا(ص) دعا كرد و آن گوسفند شيردار شد و آن را دوشيديم و خورديم... نقل مي كنند ابن مسعود پس از ديدن اين معجزه و شنيدن سخنان رسول اكرم(ص) به ايشان ايمان آورد و خطاب به پيامبر اكرم(ص) گفت: گواهي مي دهم كه تو پيامبر خدا هستي. شهادت مي دهم كه آنچه آورده اي حق است و آنچه انجام دادي، جز از پيامبر خدا(ص) ساخته نيست. من دنبال تو خواهم آمد تا از يارانت باشم.

    آن گاه رسول اكرم(ص) به وي فرمود: تو امروز نمي تواني با من همراه شوي، ولي هرگاه خبردار شدي كه آيين اسلام قدرتمند شده نزد من بيا.[37]

    ابن مسعود مي گويد: پس از چندي نزد رسول خدا(ص) رفتم و از ايشان خواستم قرآن را به من بياموزد و هفتاد سوره از آن حضرت آموختم.[38]

     

    ورود به دهكده قبا

    قبا در دو فرسخي مدينه مركز قبيله بني عمروبن عوف بود. رسول گرامي وهمراهانش روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول به آن جا رسيدند و در منزل بزرگ قبيله كلثوم بن الهدم فرود آمدند. گروهي از مهاجران و انصار نيز در انتظار موكب پيامبر(ص) بودند.

    پيامبر اكرم(ص) تا آخر آن هفته در آن جا توقف كرد و در اين مدّت بناي مسجدي را براي قبيله بني عمروبن عوف ريخت. نقل شده است عده اي اصرار داشتند كه پيامبر(ص) زود از قبا حركت كند ولي آن حضرت منتظر رسيدن علي بن ابيطالب(ع) بود.

    نقل شده است: هنگامي كه علي(ع) وارد قبا شد، پاهايش مجروح شده بود. وقتي به رسول خدا(ص) خبر دادند كه علي آمد فرمود بگوييد به نزد من بيايد. عرض كردند: يا رسول الله! پاهاي او در اثر پياده روي چنان زخمي شده است كه قدرت راه رفتن را ندارد. خود رسول(ص) به محلي كه علي(ع) در آنجا بود حركت كرد و چون به او رسيد وي را در آغوش گرفت. وقتي چشمش به پاهاي مجروح علي(ع) افتاد اشك از چشمانش جاري شد.[39]

    نقل شده است پيامبر اكرم(ص) در روز دوازدهم ربيع الاول وارد قبا شد و علي(ع) در نيمه همان ماه به حضرت پيوست.[40]

    برخي هم گفته اند توقف رسول(ص) بيش از ده روز بوده است[41] و عده اي حتي توقف حضرت را تا 22 شب گفته اند.[42]

    از جمله كارهايي كه رسول خدا(ص) انجام دادند بناي مسجدي بود كه نقل شده است كه خود حضرت هم سنگ برمي داشت وقتي اصحاب خواستند مانع از كار كردن خود حضرت شوند وي فرمود: من خودم بايد اين مسجد را تأسيس كنم.[43]

    بعضي گفته اند: اين همان مسجدي است كه در قرآن از آن ياد شده است كه! آن مسجدي كه بر پايه تقوا بنا شده، شايسته تر است كه در آن به عبادت بايستي. و در آن مرداني هستند كه دوست دارند پاكيزه باشند و خداوند پاكيزگان را دوست دارد.[44]

    در روايات هست كه رسول خدا(ص) هر روز شنبه در حال سواره و پياده به مسجد قبا مي رفت. از آن حضرت روايت شده است كه نماز در مسجد قبا همانند عمره است.[45] بالاخره پس از يك يا دو روز از ورود  علي(ع) به قبا رسول اكرم(ص) و همراهانش عازم يثرب شدند. چون قبيله اوس و حزرج باخبر شدند كه رسول اكرم (ص) از قبا حركت كرده است سلاح بر تن كردند و به طرف قبا به راه افتادند و در اطراف مركب رسول خدا(ص) گرد آمدند و بزرگ هر قبيله اي درخواست مي كرد كه در ميان آنها اقامت كند.

    حضرت مي فرمود: راه شتر را باز كنيد او خود مي داند كه بايد به كجا برود.

     

    اولين نماز جمعه

    پس از حركت از قبا هنگام زوال جمعه حضرت و همراهانش ميان قبيله بني سالم بن عوف رسيدند و در آنجا كه وسط وادي بود اولين نماز جمعه را اقامه كردند.

    ورود پيامبر خدا(ص) به مدينه

    وقتي مردم يثرب كه روزها در انتظار رسيدن پيامبر خدا(ص) بودند مركب آن حضرت را ديدند كه از ثنية الوداع (محله ورودي شهر) سرازير شده است. سرود شادي سردادند و جوانان يك صدا مي خواندند:

                         طَلَعَ البَدْرُ عَلَيْنا                                                                    مِنْ ثَنِيّات الوَداعِ

                         وَجَبَ الشُكْرُ عَلَيْناٰ                                                                ماٰ دَعا لِلّه داع

                         ايُّها المبعوثُ فينا                                                                    جئتَ بالاَمْرِالمُطاعِ

    «ماه از ثنيه الوداع طلوع كرد. تا روزي كه يك نفر بر روي زمين، خدا را مي خواند و عبادت مي كند، شكر اين نعمت بر ما واجب است. اي كساني كه از جانب خداوند براي هدايت ما مبعوث شده اي! فرمان تو بر همه ما لازم و مطاع است.[46]

    وقتي رسول خدا(ص) وارد مدينه شد همه سران قبيله درخواست مي كردند كه بين قبيله آنها سكونت كند. حضرت فرمود: راه مركب را باز كنيد او مي داند كه كجا بايد بايستد. نقل مي كنند سرانجام شتر حضرت رسول(ص) در جلوي خانه ابوايوب انصاري زانو زد و به اين ترتيب ابوايوب افتخار ميزباني رسول خدا(ص) را پيدا كرد. تا زماني كه مسجد مدينه و حجره هاي اطراف آن ساخته نشده بود حضرت در منزل ابوايوب انصاري سكونت داشت.[47]

     

     



    1- تاريخ الامم و الملوك، ج2، ص62

    2 سيرت جاودانه جلد 1، ص 285- 290.

    -3 تاريخ صدر اسلام (عصر نبوت، ص 235)

     [4] - صحيح بخاري، ج2، ص206. مستدرك حاكم، ج3، ص339.

    [5] - الطبقات الكبري، ج4، ص164

    [6] - سيرت جاودانهٰ ج1، صص289-290. به نقل از الطبقات الكبري، ج4، ص164

    [7] - بحارالانوار، ج18، ص379

    [8] - صحيح مسلم، ج3، ص199

    [9] - سيرت جاودانه، ج1، صص294-291

    [10] - شعرا، آيه 214.

    [11] - حجر، آيه 94-95.

    [12] - سيره ابن هشام، ج1، ص296.

    [13] - آيه 31 سوره رعد.

    [14] - آيات 7، 10، 20 فرقان

    [15] - ابن هشام، سيرت رسول الله(ص)، ج1، ص275- تصحيح اصغر مهدوي- خوارزمي.

    [16] - سيره ابن هشام، ج1، ص290

    [17] - همان، ص372

    [18] - سيره ابن هشام، ج1، ص320.

    [19] - تاريخ صدر اسلام(عصر نبوت)، صص269-249.

    [20] - كاروان حج يثربيان در آن سال حدود پانصد نفر بود و از ميان آنها فقط 73 نفر در نيمه شب در عقبه با پيامبر خدا(ص) بيعت كرده بودند و افراد ديگر در آن لحظه در خواب بودند و از جريان اطلاع نداشتند. از اين رو آنان كه مسلمان نبودند سوگند ياد كردند كه هرگز چنين اتفاقي نيفتاده است. عبدالله بن اُبّي خزرجي كه سمت بزرگي آنها را داشت گفت: هرگز چنين كاري نشده است. چون گروه خزرج بدون مشورت با من كاري انجام نمي دهند.

    [21] - الطبقات الكبري، ج1، صص227-228 و سيره ابن هشام، ج1، صص480-482

    [22] - انفال، آيه8.

    [23] - اعلام الوري، ص39، و بحارالانوار، ج19، ص50

    [24] - بقره، آيه207.

    [25] - الفصول المهمه، ص48.

    [26] - مسند احمد، ج1، ص87 و كنزالعمّال، ج6، ص407 و الغدير، ج2، صص44-45

    [27] - الطبقات الكبري، ص228-227

    [28] - فروغ ابديت، صص412-420

    [29] - سيره حلبيه، ج2، ص32.

    [30] - سيرخ زيني دحلان، ج1، ص329.

    [31] - البدايه والنهايه، ج3، ص222

    [32] - بحارالانوار، ج19، ص74 توبه، آيه39.

    [33] - رسول خدا(ص) همواره امين مردم بود و در دوره جاهليت هم افراد وسايل خود را به هنگام به وي مي سپردند در زمان هجرت هم اموالي نزد ايشان به امانت بوده است.

    [34] - فروغ ابديت، صص419 و420

    [35] - الكامل في التاريخ، ج2، ص74.

    [36] - بحارالانوار، ج19، ص75.

    [37] - بحارالانوار، ج19، ص76.

    [38] - البدايه و النهايه، ج3، ص238.

    [39] - همان، ص231.

    [40] - الكامل في التاريخ، ج2، ص75.

    [41]- امتاع الاسماع، ص48.

    [42] - تاريخ طبري، ج2، ص383.

    [43] - البدايه و النهايه، ج3، ص242.

    [44] - سيره زيني دحلان، ج1، ص348

    [45] - توبه ، آيه108.

    [46] - سيره حليه، ج2، ص60.

    [47] - سيره حلبيه، ج2، ص58

    [48} - سيره ابن هشام، ج2، ص139