جنگ و ناامني در دوره جاهليت عربستان
  • جنگ و ناامني در دوره جاهليت

    در دوره قبل از بعثت نزاع ميان قبايل به صورت يك سنت جاري در ميان عرب درآمده بود و همواره ذهن آنان را به خود مشغول داشته بود. اين درگيري ها علل متفاوتي داشت از جمله اين علل درگيري‏ها مربوط به مقتضيات زندگي طبيعي آنها بود. زندگي در باديه و ضرورت تهيه علف به احشام و اغنام  اقتضاء داشت تا قبيله اي در مكان هايي اقامت گزيند كه از نظر زيستي شرايط آماده باشد. نجدي مي‏گويد: «روشن است كه عرب نمي توانست در يك محل خاصي سكونت دائمي داشته باشد؛ چرا كه او به شرايط زيستي و شكل خاصي از زندگي نياز داشت كه بايستي دائما از مكاني به مكان ديگر به دنبال باران، مرتع و چيزهايي كه معاش او در گرو آنها بود، نقل مكان كند. و از آنجا كه يك قانون و حاكم مسلط در آنجا وجود نداشت تا در يك تقسيم بندي از محيط بتواند تمام قبايل را راضي كند ، لذا هر كدام قدرت بيشتري داشتند زمين هاي زيادتري را تصاحب مي كردند. از اين رو دائما در بين آنها برخورد روي مي داد. عامل ديگر برتري طلبي و كسب افتخار و شرافت بود و معمولا هم اين برتري طلبي ها ريشه در خود بزرگ بيني و تكبر بيجا و تعصب هاي غلط داشت. گذشته از آن عرب جاهلي آزادي بي حساب و پيروي از هواهاي نفساني را بي نهايت دوست داست لذا هر آنچه كه آزادي او را محدود مي‏كرد متنفر بود. در مواردي هم ريشه جنگ و درگيري ها در مسايلي چون علاقه به ازدواج با دختران قبايل ديگر داشت.

    در هر حال ابن خلدون در اين باره گفته است: «اين قوم بر حسب طبيعت، وحشي و يغماگر بودند و موجبات وحشيگري چنان در ميان شان استوار بود كه بخشي از سرشت آنها شده بود. از اين خوي لذت مي بردند، زيرا در پرتو آن از قيود و فرمانبري حكام و قوانين ناقصي كه بود سرباز مي زدند. وي در ادامه مي افزايد: ...خوي آنها غارتگري بوده است. هرچه را در دست ديگران مي ديدند مي ربودند و تاراج مي كردند و روزي آنها در پرتو نيزه ها فراهم مي آمد و در ربودن اموال ديگران حد معيني قائل نبودند، بلكه چشم ايشان به هرگونه ثروت يا ابزار زندگي مي افتاد آن را غارت مي كردند.[1]

    در نتيجه تداوم چنين وضعي جنگ و قتال از عادات ثانويه آن قوم بود. گويند كه يكي از اعراب پس از شنيدن اوصاف بهشت از رسول خدا(ص) از وي پرسيد: آيا در بهشت جنگ هم وجود دارد؟ حضرت فرمود: خير. آن مرد گفت: پس بهشت به چه درد مي خورد؟[2]

    به گواهي تاريخ هاي معتبر عرب بيش از يك هزار و هفتصد جنگ داشته است كه برخي از آنها حتي بيش از صد سال طول كشيده است.

    نمونه هايي از جنگ هاي جاهلي:

    الف) نقل شده است يكي از جنگ هاي فجار به اين دليل رخ داد كه مردي از قبيله بني غفار به بازار عكاظ آمده بود و بعد از رجزخواني گفت: من عزيزترين فرد عرب هستم هركس قبول ندارد پاي مرا با شمشير بزند. مردي از بني قشير پاي او را مجروح كرد و همين كار سبب وقوع جنگ فجار دوم شد. در نقل ديگر آمده است : جواني مغرور در بازار عكاظ پاي خود را دراز كرده و گفته بود: چه كسي جرأت دارد به من بگويد پايت را جمع كن. و مغرور ديگري شمشيري به پايش زده و گفته بود: اكنون با شمشير مي گويم پايت را جمع كن و به دنبال هر يك مردم قبيله خود را به كمك طلبيدند و آنها هم به جان هم افتادند و مدت ها باهم جنگيدند.[3]

    ب) جنگ تغلب و بكر: گفته شده است كليب بن ربيعه از قبيله تغلب روزي با اصرار از همسر خود پرسيد: در ميان عرب بهترين را مي شناسي؟  او بعد از پافشاري فراوان همسرش گفت: آري، برادرانم جساس و همام ( كه از قبيله بكر بودند).

    كليب پس از اين حرف همسرش در صدد برآمد تا افراد قبيله بكر را اذيت كند. پس از آن كه چند نفر از نزديكان جساس را آزار رساند خود به دست جساس كشته شد. به دنبال آن بين قبيله بني تغلب و بكر جنگي آغاز شد كه چهل سال به طول انجاميد.[4]

    ج) جنگ بسوس: شخصي به نام كُلَيب كه يكي از بزرگان عرب بود روزي اعلام مي كند كه شتر كسي نبايد به چراگاه شتران من وارد شود. از قضا روزي مردي به نام سعد كه مهمان زني به نام سوس بود شتري داشته كه اين حيوان بدون اطلاع صاحبش وارد چراگاه كليب مي شود. كليب به محض اين كه آن شتر را مي بيند آن را با ضرباتي مجروح مي سازد. سعد وقتي متوجه اين كار كليب مي شود از قبيله سوس ياري مي خواهد كه در پي آن جنگي شروع مي شود كه اين جنگ حدود پنجاه سال ادامه مي يابد.[5]

    د) جنگ منذر با قبيله بكربن وائل: نقل شده است به جهت اختلاف در سبقت اسبي در مسابقه بين آنها كدورتي پيش آيد. منذر اعلام مي كند كه هركس از من پيروي كند جانش محفوظ است. وقتي به سخن او توجه نشد او سوگند ياد كرد اگر بر افراد قبيله بكر دست يابد آن قدر از آنها را بر فراز كوهي بكشد كه خون به پاي كوه برسد. به دنبال اين سوگند لشكركشي كرد و پس از جنگي سخت كه در نتيجه آن قبيله بكر شكست خوردند تعداد زيادي از افراد آن قبيله را اسير ساخت . آنگاه دستور داد اسيران را بالاي كوه ببرند و يكي يكي گردن بزنند تا خون به پاي كوه برسد. اما هر چه از آنها را كشتند خون در خاك فرو رفت. به منذر گفتند: اگر همه افراد قبيله بكر را بكشيم خون به دامنه كوه نمي رسد. وي باز پافشاري كرد و گفت: بايد به سوگندم وفا كنم.گفتند: براي اداي سوگندت آب بر روي خون ها بريزيم تا خون به كمك آب به پاي كوه برسد. او به اكراه اين پيشنهاد را پذيرفت و وقتي خونابه ها به پاي كوه رسيد از كشتار دست برداشت.[6]

    بالاخره اينكه طايفه اوس و خزرج در مدينه صدوبيست سال در حال جنگ بودند كه سرانجام به ستوه آمدند و دو نفر نماينده به مكه فرستادند تا سران مكه را براي ميانجي گري به مدينه بياورند و بين آنها آشتي برقرار سازند.



    1- ترجمه مقدمه ابن خلدون، ص281 و 285، تاريخ العرب قبل الاسلام، ص128.

    2- تاريخ تحليلي و سياسي اسلام، ج1، ص64.

    3- ايام العرب في الجاهلية، ص 22 و 32.

    4- المنمق، ص189.

    5- سيره چهارده معصوم(ع)، ص35.

    6- تاريخ مفصّل اسلام، ص23.